بـٰاوان³¹⁵؛
عزیزان نگران نباشید ، هنوز ظرفیت زیاده
هر چقدر هم پیویتون رو زودتر جواب بدین ، نوبتتون زودتر میوفته
عزیزان الان بیش از نصف ظرفیت پر شده ، هنوز ظرفیت هست ولی خب اگه ظرفیت پر شد ما دیگه نمیتونیم کاری کنیم..
اگه میخواین شرکت کنین زودتر بکنین ، چون هر چقدر دیرتر شرکت کنین نوبتتون هم دیرتر میوفته
#ماه_بانو
#پارت_هفتم
+چی بگم زینب جان ، نه برادره نه برادری کرده ، هرچی بلا تونسته سرم آورده ، آرزوی مرگم و داره.
حتی از همون کودکیش ، یه بار هشت سال داشتم و من رو توی انباری زندانی کرد ، گفت انقدر همینجا میمونی تا بمیری.چی بگم..خیلی موقع ها هم بوده من و میخواسته هل بده تو آب و تعادلم و حفظ کردم ، و خلاصه که.. اذیت زیاد میکنه.
_ایبابا..چی بگم.
ساجده آمد.از جایمان بلند شدیم.انگار ساجده میدانست قرار است زینب به خانه ی ما بیاید.سلام و احوالپرسی کرد.
_شما با من و ضحی جان میاین؟
_نه..من خودم میام با برادرم.
سری تکان داد و خداحافظی کرد و من و ساجده راهی خانه شدیم.برایم عجیب بود.مصطفی نه شبیه مادرش بود و نه خواهرش و نه پدرش ،
چه میدانم..
به خانه که رسیدم ، آنها رسیده بودند ، ولی مادرشان نبود.زینب بود و مصطفی.پدرم و مادرم توی آشپزخانه انگار حرف میزدند ، زینب و مصطفی هم به من سلام کردند و بعد این که رد شدم ، زینب به مصطفی زمزمه کرد و من به زور شنیدم.
_پدرت چجوری میخواد بگه بهش؟
_نمیدونم زینب.بلده کارشو.چاره ای نداریم.
بعد مصطفی نگاهی به خانه کرد و سمت زینب زمزمه کرد.
_دلم تنگ شده بود برا اینجا..خونمون..خانوادم..ولی خب زود باید بریم ..
حرف هایش. برایم عجیب بود.همان موقع که به اتاقم رفتم ، پدرم با مادرم جلو آمدند.مانند باقی اهالی خانه ، چهره شان درهم و نگران بود.مادرم با انگشتانش بازی می کرد و حالت بغض داشت.نگرانی در دل من هم نشست.مادرم گوشه ای ایستاد و با سر به من اشاره کرد.پدرم هم جلو آمد و روی تخت نشست.
_ضحی بشین میخوام حرف بزنم باهات..
آرام نشستم.بیتاب بودم و قلبم بیتاب تر.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_هشتم
_ببین دخترم..یه چیزی هست که باید بگم بهت..
+چی؟
_خب..یه زمانی بود که مادرت سر تو باردار بود..من رفته بودم کارخونه..مردی اومد برای همکاری..خودش مدیر یه شرکت بزرگ بود و کله گنده های عراق..و خیلی هم سختگیر بود..از دروغ هم متنفر بود.غیر تو من یه بچه داشتم که اون موقع حدود ۴ سال داشت.
+چی؟
_صبر کن کامل بگم برات..خلاصه که این قبل از امضای همکاری از من پرسید بچه داری یا نه..منم ترسیدم نکنه همکاری نکنه و یه جورایی انگار..جادو شدم.گفتم نه.
سرم را پایین گرفته بودم.چشمانم را بسته بودم و سعی می کردم خودم را کنترل کنم.
_اینطور شد که مجبور شدم مصطفی رو بفرستم ایران ، پیش فامیلای مامانت.
با گوشه ی چشمم به مادرم نگاه کردم.در حالی که ناخنش را می جوید چشمانش را بست و قطره اشکی از چشمانش را سرازیر شد.
_و تا الان.. تقریباً تعداد کمی ان که میدونن ما بچه داریم.. نمیدونم چرا با اون مرد معامله کردم ضحی ولی..ما مجبور به مخفی کردنیم..اون مرد خطرناکه..الان گفته میخوام پیش شما زندگی کنم و خب..
+بله ، شما میخواین منم از این خونه بیرون کنین.
پدرم دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد.
_میدونم دختر درکت میکنم ولی چاره ای نیست.. خطرناکه اون مرد.. نمیخوام از دست بدم خانوادمو..
+پس..پس زینب چی.. اون پدر و مادرش چی..
_زینب همسرشه اونم پدر و مادرش.
دستم را به دیوار کوبیدم.
+الان..من باید برم؟
پدرم سرش را پایین گرفت.مادرم هم جلو آمد و مرا در آغوش خود کشید.گرمی اشکانش را روی شانه ام حس می کردم.مرا از آغوشش جدا کرد و اشک هایش را پاک کرد.
_همه چیتو آماده کردم..خدا پشت و پناهت..ولی یادت باشه ، همیشه بهت گفتم ، هر اتفاقی میوفته توش قطعا یه صلاحیه.
سرم را تکان دادم و دسته ی چمدان را گرفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_نهم
+فقط .. کجا و با کی میرم؟
_مصطفی میبرتت توی یه خونه تو همین عراق..پیش خودت یه مدت میمونه.
+کربلا یا نجف؟کجا؟
_نجف..
چمدانم را کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.زینب به چشمانم که حلقه ای اشک درونش ایجاد شده بود ، خیره شد.
اول ساجده را بغل کردم ، مانند خواهرم بود..
بعد خواهر بزرگترش را ، که همسن مادرم بود و او هم جای مادرم.
بعد با عمو سلمان خداحافظی کردم.از وقتی چشم به جهان گشودم او در خانه ی ما کار می کرد.مردی نسبتاً پیر و مهربان بود.همه ی آنها را مانند خانواده ام دوست داشتم.
+مامان ، از عمو و زن و بچه هاشم خداحافظی کنین از طرف من..الان که نیستن.
_باشه دختر خدا پشت و پناهت.
مجدد برای همه دست تکان دادم و روی صندلی عقب ماشین نشستم.بازو ام را لب پنجره تکیه داده بودم و دستم هم زیر گونه ام بود. مدت طولانی به جاده خیره شده بودم و ماشین در سکوت بود و هیچ کس حرف نمی زد.تا این که مصطفی سکوت را شکست.
_خیلی بزرگ شدی ضحی..
+مگه قبلا دیده بودی منو؟
_آره یه چند باری..بچه بودی یادت نیست.
چیزی نگفتم که دوباره حرف دیگری زد . انگار میخواست حواسم را از خانمان پرت کند.
_ببین ، این خونه که میخوایم الان بریم توش ، نزدیک حرم مولاعه و میتونی پیاده بری..خونه ی بزرگی نیست معمولیه..غیر من و زینب هم یه دختر کوچیک داریم که یک سالشه..
+خب الان پیش کیه؟
_رفیقم اونجا با ماعه..ایرانیه.الان پیششه..
+آهان..اسم دخترتت چیه؟
_اسرا.
دوباره چیزی نگفتم.هوا نزدیک غروب بود.کم کم داشت چشمانم بسته می شد که رسیدیم.مصطفی ماشین را روبه روی در بسته ی خانه نگه داشت و سرش را از پنجره بیرون برد و صدایش را بالا برد.
_صالح؟خونه ای؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_دهم
در خانه را باز کرد.به تیپ و قیافه و صدایش کامل ایرانی بودن می خورد.
مصطفی چمدانم را از صندوق بیرون آورد.
دخترش هم از آن دور دوید.انگار راه رفتن و دویدن را تازه یاد گرفته بود.به همین خاطر وسط راه روی سنگ های حیاط افتاد ، ولی گویی پر انرژی بود . دوباره از جایش بلند شد و خندید تا این که آخر به مصطفی رسید.مصطفی هم از زمین جدایش کرد و گونه ی سرخش که مانند انار قاچ خورده بود را بوسید.صالح جلو آمد و دستش را طرف مصطفی دراز کرد.
_رسیدن بخیر..
_قربونت..
مصطفی دستش را پشت کمر صالح زد و درون خانه رفتند.با چشمانم مسیری که مصطفی چمدان را میبرد را دنبال کردم.گویی آن اتاقی که پرده هایی با رنگ سفید و جنس حریر جلوی پنجره اش را گرفته بودند ، برای من بود.جلوی پنجره هم با گلدان هایی زیبا تزئین شده بود.
با زینب همزمان از ماشین پیاده شدیم.با سر به اتاق اشاره کردم.
+من برم اونجا ؟
_آره..اونجارو برات خالی کردیم.
با لبخند سرم را پایین گرفتم و تشکری زیر لب کردم.
کفش هایم را در آوردم و پا به ظاهر ساده اما زیبای خانه گذاشتم.
صدای حرف زدن مصطفی با صالح از اتاق کناری ام که درش بسته بود شنیده میشد . و گاهی هم سروصداهای اسرا.
وارد اتاق جدیدم شدم و در را بستم.
به بالشت قرمز رنگی تکیه دادم و برای چند ثانیه چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_یازدهم
در همین مدتی که چشمانم را بستم ، انتظار داشتم چشمانم را که باز میکنم ، اتاق خودم را ببینم ، و درختان زیبایی که از پشت پنجره پیدا بودند.ولی وقتی باز کردم ، چیزی جز اتاق قدیمی که درختان پشت پنجره اش به زور خود را نگه داشته بودند ، هیچ ندیدم.نجوای مادرم در گوشم دوباره تکرار شد.
ضحی ، هیچ وقت نا امید نشو.تو هرکس را نداشته باشی خدا را داری . پشت هر اتفاقی که برات میوفته یه صلاحی توشه ..
دلم آرام شد.خودم را بیشتر روی بالشت ولو کردم . دیگر قرار نبود نگرانی پدرم را ببینم ، لبخند مادرم را ، بداخلاقی پسر عمویم را ، دست پخت کنیز ها را ، احوال پرسی عمو سلمان را..
چند ساعتی گذشت.دلم نمیخواست از اتاق بیرون بروم.تا صدای قدم های مصطفی را شنیدم ، پتو را رویم کشیدم و خودم را به خواب زدم.از پشت در صدایم کرد.
_ضحی ، بیا شام.
در را که باز کرد ، تا چشمان بسته ام را دید ، چراغ را خاموش کرد و دوباره در را بست.من میلی به هیچ چیز نداشتم.
انگار ذهنم داشت خاطراتم را مرور می کرد.یاد وقتی افتادم که به ایران آمده بودم . هفت سال داشتم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_دوازدهم
به مازندران رفته بودیم..توی دریا ، کمی از ساحل فاصله گرفتم.میخواستم به پدرم نزدیک تر شوم.از آن طرف صادق پسر عمویم ، موهایم را گرفت و سرم را زیر آب گرفت.در میان دست و پا زدنم ، تمام خاطراتم را مرور کردم . و بعد با خود فکر می کردم اگر من الان بمیرم ، مادرم چقدر گریه می کند ؟ چقدر پدر و مادرم ناراحت می شوند ؟ من اهمیت دارم؟
توی همین فکر ها که بودم پدرم یقه ام را کشید و چشمانم دوباره آسمان را دید.پدرم خندید و منم در حالی که سرفه می کردم تا آب از گلویم بیرون بریزد ، خندیدم.ولی صادق مثل همیشه با اخم و تنفر نگاه می کرد ، گویی از زنده بودن من خشمگین بود.
انگار واقعا داشت خوابم میبرد.چشمانم بسته شد.حتی توی خواب هم مغزم داشت خاطرات را مرور میکرد . ولی این دفعه من هیچ یادم نمیآمد.
انگار فقط نقطه ریزی در مغزم بود و حال ، ریسمان شده بود و من گرفته بودمش و دنبالش می کردم.مرا برد توی یک خاطره ، خاطره ای که خود یادم نمی آمد.
دیدم نوزادی روی صندلی نرم و گهواره مانند دراز کشیده.از چهره اش ، خودم را تشخیص دادم.
شاید پنج ماهه بودم.حرف مصطفی توی ذهنم دوباره تکرار شد.
چند باری دیدمت یادت نمیاد..
پس آن پسر کوچکی که بالای سرم نشسته بود و به چهره ام خیره شده بود ، مصطفی بود.حدود ۵ سال داشت و چهره ای معصوم داشت.
به موهای قهوه ای روشن او آفتاب تابیده بود و طلایی شده بود.دستم را گرفت.انگار میخواست بازی کند.
_ضحی بخند..بخند دیگه.
لبخند قشنگی بر لب های کوچکم نشست.
مصطفی گویی که خوشحال شده بود ، سرش را سمت پدرم چرخاند.
_بابا ببین میخنده..
_خیلب خب..بلند شو..باید بریم دیگه.
_کجا ایران؟نه من نمیام.میخوام بمونم.
شروع کرد گریه کردن.و گوشه ای پنهان شد.دلم برایش سوخت.
با صدای مصطفی بیدار شدم.
_ضحی بلند شو..نمازه..
با چهره ای پف کرده به زور چشمانم را باز کردم.
+چی؟من نمازم رو خوندم.
_اون عشا بود.نماز صبحه..
خودش هم جانمازی برداشت و همانجا خواند.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.