ولی از حق نگذریم واقعا اون ممبرام که پای ثابت همه رمانام بودنو از ته دل دوست دارم😭💗:)
بـٰاوان³¹⁵؛
ولی از حق نگذریم واقعا اون ممبرام که پای ثابت همه رمانام بودنو از ته دل دوست دارم😭💗:)
ماچ بهتون ، پیوی پیام بدین ببینم چند نفرین
@Noora_315_Mt
#ماه_بانو
#پارت_سیزدهم
من هم وضو گرفتم و نمازم را خواندم.در آن مدت مصطفی ایستاده بود تا نمازم تمام شود.به نگاه خیره اش که روی صورتم زوم بود اهمیت ندادم و روی زمین نشستم.دستش را در جیبش کرد و چیزی را برداشت و میان انگشت هایش مشت کرد.نفس عمیقی کشید و دو زانو روبه رویم نشست.
آخر دستش را باز کرد.گردنبندی دستش بود که وسطش چیزی شبیه موج دریا بود.
دو طرف زنجیر را گرفت و گردنبند را دور گردنم بست.
+ضحی..این برای مامانه.
لبخند زدم.او هم از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.موج میان گردنبند را میان انگشتانم گرفتم و زنجیرش را لمس کردم.مرا یاد خاطره هایی می انداخت که توی دریا سپری شده بود.
صدای موج انگار در گوشم می پیچید.
مطمئن بودم خوابم نمی برد.و از آن طرف ، حوصله ام سر رفته بود.
دلم میخواست مانند وقت هایی که کودک بودم و روی چهار پایه دم میز آرایش مادرم مینشستم و موهایم را می بافت ، من هم دختری داشتم که موهایش را نوازش می کردم و می بافتم.
کنار پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. نورِ ماه در اتاقم میتابید و کمی روشن شده بود.
نسیم ملایمی از لای پنجره وزید و موهای خرمایی رنگم را تکان داد.
کتابی از کیفم در آوردم و تا صبح مشغول خواندنش شدم که تمام شد.این دفعه دیگر نمیتوانستم خود را به خواب بزنم و لباس بلند سفیدی که لب آستین و دامنش نوار هایی با رنگ لیمویی بود پوشیدم و روسری ام هم با رنگ لیمویی اش ست کردم.
سرم را پایین گرفتم و با سلام و صبح بخیر ریزی بر میز صبحانه نشستم.
اسرا نبود و این معنی را میداد که خواب بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهاردهم
در حالی که مربا را به نانم میزدم ، از گوشه ی چشمم صالح را دیدم . با دقت مربا را به نان میزد و من فقط پر و پخش میکردم.
توی دلم خندیدم.مصطفی اول نگاهی به من و نگاهی به صالح کرد و خندید.
زینب انگار حالش ناخوش بود.تا خنده ی مصطفی را دید ، با صدایی ضعیف و کم نگاهش را به مصطفی دوخت.
_پیداش نکردی؟
مصطفی لبخندش محو شد و سرش را پایین گرفت.
_وقتی میدونی چرا میپرسی..نه زینب..نه..
حلقه ی اشک را در چشمان زینب دیدم.گویی که میخواست احساساتش را مخفی کند ، از جایش بلند شد.
همان موقع اسرا بیدار شد و شروع به گریه کردن کرد.
بغلش کرد و صورتش را به صورت اسرا چسباند.جوری که اشک های هر دو باهم مخلوط شده بود.زینب زیر لب زمزمه می کرد.
_بچم...بچم...
صالح از جای خود بلند شد ، خداحافظی کرد و به بهانه ی بیرون رفتن از خانه خارج شد .
حال پای میز فقط من و مصطفی مانده بودیم.
مصطفی نگاه پر از غمش را به من دوخت.
_ضحی ، الان اون همکار بابا نیست خونه.ببرمت به مامان اینا سر بزنی؟
مشتاق سرم را تکان دادم.به سرعت چادر پوشیدم و زودتر از مصطفی سوار ماشین شدم.
او هم مدتی گذشت که سوار شد و راهی شدیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پانزدهم
تا راهی شدیم ، به ذهنم سوال های مختلفی می آمد که اگر از مصطفی نمیپرسیدم ، تا ابد ذهنم مشغول میماند.پس درنگ نکردم.
+داداش..
_جان.
+چند ساله ازدواج کردی؟
_پنج سال.
+تو این پنج سال فقط اسرارو داری؟
کمی مکث کرد.چشمانش را بست و گویی بغضش را قورت داد.
_نه..
+پس؟؟
_چند روز قبل این که تو بیای...پسرم گم شد.
تعجب کردم و قلبم تیر کشید.
+عیوای من..اسمش چی بود ؟ چند سالش بود؟
صدایش این دفعه قوی و پر قدرت نبود ، لرزان بود.
_ایلیا..چهار..
حال دلیل پریشانی زینب را فهمیدم..
با خود گفتم اگر بیشتر با مصطفی حرف بزنم ، فقط با احساساتش بازی کرده ام.بنابر این تا خانه را سکوت کردم.
سرم را به پنجره چسباندم و به بیرون خیره شدم.
ذهنم درگیر بود..یعنی آن بچه چه شده بود..اصلا زنده مانده؟ بمیرم برای دل مادرش..
تمام راه ذهنم مشغول بود.تا این که رسیدیم.
_ضحی..تو زود برو و بیا من نمیتونم بیام.
دلیلش را از او نپرسیدم و پیاده شدم.در خانه باز بود.قبل از این که به ساختمان خانه بروم ، جرقه ای در ذهنم زد و همانجا توقف کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_شانزدهم
از توی انبار ، صدای خفه ای شنیده می شد . مغزم می گفت شاید کار صادق بود ، شاید کاری که در انجامش برای من موفق نشده بود ، میخواست روی بچه ی برادرم اجرا کند.
مشتم را به در کوبیدم ، ولی قفل بود.چند باری لگد زدم تا باز شد.حدسم درست بود.تنفری که از صادق داشتم چند برابر شد.
سمت ایلیا رفتم و اول پارچه ی دهانش را برداشتم.چهره ی قشنگی داشت.چهره ای که از بچگی من هم معصوم تر بود.موهایش هم رنگ مصطفی بود و رنگ گندمی پوستش به قدری روشن بود که کمی لپ هایش سرخ بود.از ترس بدنش می لرزید و به من خیره شده بود.خب حق داشت.اگر من هم بودم می ترسیدم ، چه برسد به این که کودکی کوچک بود.اما خودم هم تجربه داشتم..
_تو کی هستی؟
صدایش نازک بود و پر از ترس.جوابی ندادم.تا خم شدم دستانش را باز کنم گردنبندی که مصطفی داده بود از یقه ام بیرون زد.انگشت هایش را رویش کشید ، جوری که انگار برایش آشنا بود.
_این و از کجا آوردی؟
+ببین ، نترس خب ، میخوام ببرمت پیش مامان بابات ، خواهرِ باباتم..
راهی جز اعتماد به من نداشت.سرش را تکان داد و از جایش بلند شد.لباس هایش خاکی بود.دستم را محکم گرفت و گوشه ی دامنم را چسبید.آن گوشه ی انبار چاقویی کوچک بود.برای احتیاط برداشتمش.
تا پایم را از انبار بیرون گذاشتم ، صادق جلویم سبز شد.یک قدم به عقب رفتم.
+عنتر ، تو چقدر بی رحمی ! دیگه چیکار به این بچه داشتی؟
به من نزدیک شد و چاقو را از دستم کشید.جوری که دستم را برید و خون روی لباس سفیدم ریخت.از درد چشمانم را روی هم فشردم و کمی خم شدم.صادق هم چاقو را روی گلویم چسباند.
_بهتره حرف نزنی..
مادرم و پدرم از خانه بیرون زدند و با تعجب خیره شدند.صادق تا آن ها را دید ، چاقو را به گلویم بیشتر فشرد.مادرم دست لرزانش را روی دهنش گذاشت و اشکش روی زمین ریخت.
_نزدیک بشین گلوشو پاره میکنم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_هفدهم
پدرم دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد.
_باشه صادق..بردار اونو..
با خود گفتم الان وقت ضعیف بودن نیست.وقت اشک ریختن نیست.سرم را عقب بردم و بعد از زیر دست صادق رد شدم.
تا میخواست به خودش بیاید ، ایلیا را سمت خود کشیدم و لگد سفتی به شکم صادق زدم.از درد خم شد و به خود پیچید.چند قدم جلو رفتم ولی وقتی پدر و مادرم را دیدم ، لحظه ای درنگ کردم.پدرم به سرعت از پله ها پایین آمد و اشاره کرد فرار کنم.
از آن طرف همکارش را دیدم که سمت خانه می رفت ، ولی خوشبختانه مرا ندید.
دست ایلیا را کشیدم و سمت ماشین رفتم.در را باز کردم و نشستم و ایلیا هم توی دلم نشاندم.
مصطفی با چهره ای بهت زده نگاه می کرد.در حالی که نفس نفس میزدم ، حرف زدم.
+برو مصطفی برووو
درنگ نکرد . پایش را روی گاز گذاشت و رفت . تا از خیابان خارج شدیم ، لبخندی به لبش نشست.
ایلیا هم دستش را سمتش تکان داد و لبخند مصطفی ، تبدیل به خنده شد.
_خب ضحی خانوم تعریف کن..شما کجا و بچه ی ما کجا؟
بعد خم شد و گونه ی ایلیا را بوسید.
همچی را برایش تعریف کردم و او هم اخم هایش را در هم کشید.
_بی شرف..
مشت هایش را در هم گره کرد و به فرمان کوبید.
با خود فکر می کردم من حتی نتوانستم به خانواده ام یک سلام هم کنم..
نفس های ایلیا داشت منظم می شد و چشمانش بسته..تا این که رسیدیم و با ترمزی که مصطفی زد ، از جا پرید.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_هجدهم
مصطفی ماشین را پارک کرد.تا در باز شد ، ایلیا از ماشین بیرون دوید و مصطفی هم پشتش.انگار فقط من بودم که در فکر فرو رفته و آرام آرام در حیاط قدم میزدم.ولی گویی فقط من نبودم.
صالح درحالی که چیزی در دست گره کرده اش مشت کرده بود ، به سمتم آمد و روبه رویم ایستاد.سرم را بالا بردم و گویی برای اولین بار چشمانش در چشمانم خیره شده بود و من هم همینطور.همیشه او را از دور می دیدم.نگاهم را برداشتم و به کفش هایم دوختم.ولی آرام باز هم سرم را بالا بردم.دل است دیگر..
مشتش را باز کرد و دستبندی رو به چشمانم گذاشت.
_این برای شماست؟
نگاهی به دستبند کردم . بله ، برای من بود . یادگار از پدرم بود و حال ، شاید از دستم رها شده بود.
دهانم گویی قفل شده بود.
سرم را تکان دادم و از او گرفتم.تشکر ریزی به زور کردم و من به سمتی رفتم و او هم سمتی دیگر.
اما هنوز بوی حضورش در مشامم بود.
تا به خانه رفتم ، زینب داشت ظرف میشست.ایلیا هم دوید و از پشت بغلش کرد.
چشمانم را بستم.گویی من هم دلم برای آغوش مادرم تنگ شده بود.با پارچه ای دستم را بسته بودم.نذاشتم کسی بفهمد.توی اتاق رفتم و با پارچه ای دیگر بستمش.
ذهنم درگیر این بود..این که نتوانسته بودم پیش مادرم بروم ، بغلش کنم و درد و دل کنم.اصلا معلوم نبود که دیگر بتوانم خانواده را ببینم یا خیر..
در فکر این بودم که فردا باید از همچی خبردار شوم و نقشه بکشم..
در همین فکر ها مصطفی در اتاق را باز کرد.حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم.انگار اینجا احساس اضافه بودن می کردم و انگار این حس را صالح هم داشت.فقط برای غذا می آمد بیرون و بقیه وقت ها را در اتاق یا حیاط بود.مانند من.
مصطفی آمد و بالا سرم ایستاد.یادم رفت دستم را پنهان کنم.
_دستت چی شده؟
+هیچی
_میگم چی شده ضحی.
+ام..چاقویی که دستم بود و..صادق از دستم کشید و اینطوری شد..
_الله اکبر..
آهی کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
_ضحی میخواستم ازت تشکر کنم..
_تشکر؟خب تو هم من و نجات دادی..بهم پناه دادی..
لبخند زد . کمی مکث کرد و از اتاق بیرون رفت .
دوباره تنها شدم.
دوباره من ماندم و غم هایم..
من ماندم و دلتنگی هایم ، با مغزی پر از فکر..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_نوزدهم
حتی حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم.کیکی از کیفم برداشتم و خوردم.بعد با همان لباس ها خوابیدم.
صبح با نوری که از پنجره توی صورتم می تابید چشم باز کردم.همه در حال صبحانه خوردن بودند.با همان لباس ها سر میز نشستم و تند تند خوردم.
نه با کسی حرف زدم ، نه به کسی نگاه کردم و نه به حرف هایشان گوش دادم.فقط حرف هایی که آنجا باید میزدم را توی ذهنم مرور می کردم.
صبحانه ام که تمام شد ، بلند شدم و خرده نان ها را از روی لباسم تکاندم.
سریع به اتاقم رفتم و پوشیه و چادرم را پوشیدم.
در خانه را باز کردم و سریع خداحافظی کردم.
همه با نگاه های پر تعجبشان به من خیره شده بودند.
از میان آنها مصطفی داوطلب شد تا دلیل رفتنم را بپرسد.
_کجا خانوم خانوما؟
+میخوام برم بیرون.
_خب کجا؟تنها بلا سرت میارن دختر.
بی حوصله و کلافه نفسم را بیرون دادم.
+خب چیکار کنم.بشینم تو خونه کسی بلا سرم نیاره؟
_نخیر.صبر کن خودم میخوام برم بیرون.می برمت.
چاقویی که به احتیاط در جیبم گذاشته بودم را بیشتر توی جیبم فشردم.
البته که اگر پارچه ای کلفت دورش نپیچیده بودم ، قطعا جیبم را پاره می کرد.
مصطفی آخرین لقمه را خورد و بلند شد.
دستم را کشید و با خداحافظی از خانه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم.
_خب کجا میخوای بری؟
+کارخونه بابا.نزدیکه دیگه.
_اونجا چیکار داری؟
+کار دارم..
_خیلی خب..
شروع به رانندگی کرد.راهش به ما نزدیک بود و زود رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم.
_ضحی ، من خودم این دوروبر کار دارم.ولی احتمالا کارم زودتر تو تموم شه.بعدش میشینم تو ماشین تا بیای.اگر هم نبودم جایی نرو وایسا بیام.باشه؟
+باشه.
وارد ساختمان کارخانه شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.