eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.5هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
لطفا هر کس میاد پیوی ، حرفه ای باشه تو زمینه ی مورد نظر.
ولی از حق نگذریم واقعا اون ممبرام که پای ثابت همه رمانام بودنو از ته دل دوست دارم😭💗:)
من هم وضو گرفتم و نمازم را خواندم.در آن مدت مصطفی ایستاده بود تا نمازم تمام شود.به نگاه خیره اش که روی صورتم زوم بود اهمیت ندادم و روی زمین نشستم.دستش را در جیبش کرد و چیزی را برداشت و میان انگشت هایش مشت کرد.نفس عمیقی کشید و دو زانو روبه رویم نشست. آخر دستش را باز کرد.گردنبندی دستش بود که وسطش چیزی شبیه موج دریا بود. دو طرف زنجیر را گرفت و گردنبند را دور گردنم بست. +ضحی..این برای مامانه. لبخند زدم.او هم از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.موج میان گردنبند را میان انگشتانم گرفتم و زنجیرش را لمس کردم.مرا یاد خاطره هایی می انداخت که توی دریا سپری شده بود. صدای موج انگار در گوشم می پیچید. مطمئن بودم خوابم نمی برد.و از آن طرف ، حوصله ام سر رفته بود. دلم میخواست مانند وقت هایی که کودک بودم و روی چهار پایه دم میز آرایش مادرم می‌نشستم و موهایم را می بافت ، من هم دختری داشتم که موهایش را نوازش می کردم و می بافتم. کنار پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. نورِ ماه در اتاقم میتابید و کمی روشن شده بود. نسیم ملایمی از لای پنجره وزید و موهای خرمایی رنگم را تکان داد. کتابی از کیفم در آوردم و تا صبح‌ مشغول خواندنش شدم که تمام شد.این دفعه دیگر نمی‌توانستم خود را به خواب بزنم و لباس بلند سفیدی که لب آستین و‌ دامنش نوار هایی با رنگ لیمویی بود پوشیدم و روسری ام هم با رنگ لیمویی اش ست کردم. سرم را پایین گرفتم‌ و با سلام و صبح بخیر ریزی بر میز صبحانه نشستم. اسرا نبود و این معنی را می‌داد که خواب بود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
در حالی که مربا را به نانم میزدم ، از گوشه ی چشمم صالح را دیدم . با دقت مربا را به نان میزد و من فقط پر و پخش میکردم. توی دلم خندیدم.مصطفی اول نگاهی به من و نگاهی به صالح کرد و خندید. زینب انگار حالش ناخوش بود.تا خنده ی مصطفی را دید ، با صدایی ضعیف و کم نگاهش را به مصطفی دوخت. _پیداش نکردی؟ مصطفی لبخندش محو شد و سرش را پایین گرفت. _وقتی میدونی چرا میپرسی..نه زینب..نه.. حلقه ی اشک را در چشمان زینب دیدم.‌گویی که میخواست احساساتش را مخفی کند ، از جایش بلند شد. همان موقع اسرا بیدار شد و شروع به گریه کردن کرد. بغلش کرد و صورتش را به صورت اسرا چسباند.جوری که اشک های هر دو باهم مخلوط شده بود.زینب زیر لب زمزمه می کرد. _بچم...بچم... صالح از جای خود بلند شد ، خداحافظی کرد و به بهانه ی بیرون رفتن از خانه خارج شد . حال پای میز فقط من و مصطفی مانده بودیم. مصطفی‌ نگاه پر از غمش را به من دوخت. _ضحی ، الان اون همکار بابا نیست خونه.ببرمت به مامان اینا سر بزنی؟ مشتاق سرم را تکان دادم.به سرعت چادر پوشیدم و‌ زودتر از مصطفی سوار ماشین شدم. او هم مدتی گذشت که سوار شد و راهی شدیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
تا راهی شدیم ، به ذهنم سوال های مختلفی می آمد که اگر از مصطفی نمی‌پرسیدم ، تا ابد ذهنم مشغول می‌ماند.پس درنگ نکردم. +داداش.. _جان. +چند ساله ازدواج کردی؟ _پنج سال. +تو این پنج‌ سال فقط اسرارو داری؟ کمی مکث کرد.چشمانش را بست و گویی بغضش را قورت داد. _نه.. +پس؟؟ _چند روز قبل این که تو بیای...پسرم گم شد. تعجب کردم و قلبم تیر کشید. +عیوای من..اسمش چی بود ؟ چند سالش بود؟ صدایش این دفعه قوی و پر قدرت نبود ، لرزان بود. _ایلیا..چهار.. حال دلیل پریشانی زینب را فهمیدم.. با خود گفتم اگر بیشتر با مصطفی حرف بزنم ، فقط با احساساتش بازی کرده ام.بنابر این تا خانه را سکوت کردم. سرم را به پنجره چسباندم و به بیرون خیره شدم. ذهنم درگیر بود..یعنی آن بچه چه شده بود..اصلا زنده مانده؟ بمیرم برای دل مادرش.. تمام راه ذهنم مشغول بود.تا این که رسیدیم. _ضحی..تو زود برو و بیا من نمیتونم بیام. دلیلش را از او نپرسیدم و پیاده شدم.در خانه باز بود.قبل از این که به ساختمان خانه بروم ، جرقه ای در ذهنم زد و همانجا توقف کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/Tablighat_Bavan کانال تبلیغات افتتاح شد
از توی انبار ، صدای خفه ای شنیده می شد . مغزم می گفت شاید کار صادق بود ، شاید کاری که در انجامش برای من موفق نشده بود ، میخواست روی بچه ی برادرم اجرا کند. مشتم را به در کوبیدم ، ولی قفل بود.چند باری لگد زدم تا باز شد.حدسم درست بود.تنفری که از صادق داشتم چند برابر شد. سمت ایلیا رفتم و اول پارچه ی دهانش را برداشتم.چهره ی قشنگی داشت.چهره ای که از بچگی من هم معصوم تر بود.موهایش هم رنگ مصطفی بود و رنگ گندمی پوستش به قدری روشن بود که کمی لپ هایش سرخ بود.از ترس بدنش می لرزید و به من خیره شده بود.خب حق داشت.اگر من هم بودم می ترسیدم ، چه برسد به این که کودکی کوچک بود.اما خودم هم تجربه داشتم.. _تو کی هستی؟ صدایش نازک بود و پر از ترس.جوابی ندادم.تا خم شدم دستانش را باز کنم گردنبندی که مصطفی داده بود از یقه ام بیرون زد‌.انگشت هایش را رویش کشید ، جوری که انگار برایش آشنا بود. _این و از کجا آوردی؟ +ببین ، نترس خب ، می‌خوام ببرمت پیش مامان بابات ، خواهرِ باباتم.. راهی جز اعتماد به من نداشت.سرش را تکان داد و از جایش بلند شد.لباس هایش خاکی بود.دستم را محکم گرفت و گوشه ی دامنم را چسبید.آن گوشه ی انبار چاقویی کوچک بود.برای احتیاط برداشتمش. تا پایم را از انبار بیرون گذاشتم ، صادق جلویم سبز شد.یک قدم به عقب رفتم. +عنتر ، تو چقدر بی رحمی ! دیگه چیکار به این بچه داشتی؟ به من نزدیک شد و چاقو را از دستم کشید.جوری که دستم را برید و خون روی لباس سفیدم ریخت.از درد چشمانم را روی هم فشردم و کمی خم شدم.صادق هم چاقو را روی گلویم چسباند. _بهتره حرف نزنی.. مادرم و پدرم از خانه بیرون زدند و با تعجب خیره شدند.صادق تا آن ها را دید ، چاقو را به گلویم بیشتر فشرد.مادرم دست لرزانش را روی دهنش گذاشت و اشکش روی زمین ریخت. _نزدیک بشین گلوشو پاره میکنم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
پدرم دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا برد. _باشه صادق..بردار اونو.. با خود گفتم الان وقت ضعیف بودن نیست.وقت اشک ریختن نیست.سرم را عقب بردم و بعد از زیر دست صادق رد شدم. تا میخواست به خودش بیاید ، ایلیا را سمت خود کشیدم و لگد سفتی به شکم صادق زدم.از درد خم شد و به خود پیچید.چند قدم جلو رفتم ولی وقتی پدر و مادرم را دیدم ، لحظه ای درنگ کردم.پدرم به سرعت از پله ها پایین آمد و اشاره کرد فرار کنم. از آن طرف همکارش را دیدم که سمت خانه می رفت ، ولی خوشبختانه مرا ندید. دست ایلیا را کشیدم و سمت ماشین رفتم.در را باز کردم و نشستم و ایلیا هم توی دلم نشاندم. مصطفی با چهره ای بهت زده نگاه می کرد.در حالی که نفس نفس میزدم ، حرف زدم. +برو مصطفی برووو درنگ نکرد . پایش را روی گاز گذاشت و رفت . تا از خیابان خارج شدیم ، لبخندی به لبش نشست. ایلیا هم دستش را سمتش تکان داد و لبخند مصطفی ، تبدیل به خنده شد. _خب ضحی خانوم تعریف کن..شما کجا و بچه ی ما کجا؟ بعد خم شد و گونه ی ایلیا را بوسید. همچی را برایش تعریف کردم و او هم اخم هایش را در هم کشید. _بی شرف.. مشت هایش را در هم گره کرد و به فرمان کوبید. با خود فکر می کردم من حتی نتوانستم به خانواده ام یک سلام هم کنم.. نفس های ایلیا داشت منظم می شد و چشمانش بسته..تا این که رسیدیم و با ترمزی که مصطفی زد ، از جا پرید. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مصطفی ماشین را پارک کرد.تا در باز شد ، ایلیا از ماشین بیرون دوید و مصطفی هم پشتش.انگار فقط من بودم که در فکر فرو رفته و آرام آرام در حیاط قدم میزدم.ولی گویی فقط من نبودم. صالح درحالی که چیزی در دست گره کرده اش مشت کرده بود ، به سمتم آمد و روبه رویم ایستاد.سرم را بالا بردم و گویی برای اولین بار چشمانش در چشمانم خیره شده بود و من هم همینطور.همیشه او را از دور می دیدم.نگاهم را برداشتم و به کفش هایم دوختم.ولی آرام باز هم سرم را بالا بردم.دل است دیگر.. مشتش را باز کرد و دستبندی رو به چشمانم گذاشت. _این برای شماست؟ نگاهی به دستبند کردم . بله ، برای من بود . یادگار از پدرم بود و حال ، شاید از دستم رها شده بود. دهانم گویی قفل شده بود. سرم را تکان دادم و از او گرفتم.تشکر ریزی به زور کردم و من به سمتی رفتم و او هم سمتی دیگر. اما هنوز بوی حضورش در مشامم بود. تا به خانه رفتم ، زینب داشت ظرف میشست.ایلیا هم دوید و از پشت بغلش کرد. چشمانم را بستم.گویی من هم دلم برای آغوش مادرم تنگ شده بود.با پارچه ای دستم را بسته بودم.نذاشتم کسی بفهمد.توی اتاق رفتم و با پارچه ای دیگر بستمش. ذهنم درگیر این بود..این که نتوانسته بودم پیش مادرم بروم ، بغلش کنم و درد و دل کنم.اصلا معلوم نبود که دیگر بتوانم خانواده را ببینم یا خیر.. در فکر این بودم که فردا باید از همچی خبردار شوم و نقشه بکشم.. در همین فکر ها مصطفی در اتاق را باز کرد.حوصله ی هیچ‌ چیز و هیچ کس را نداشتم.انگار اینجا احساس اضافه بودن می کردم و انگار این حس را صالح هم داشت.فقط برای غذا می آمد بیرون و بقیه وقت ها را در اتاق یا حیاط بود.مانند من. مصطفی آمد و بالا سرم ایستاد.یادم رفت دستم را پنهان کنم. _دستت چی شده؟ +هیچی _میگم چی شده ضحی. +ام..چاقویی که دستم بود و..صادق از دستم کشید و اینطوری شد.. _الله اکبر.. آهی کشیدم و به دیوار تکیه دادم. _ضحی میخواستم ازت تشکر کنم.. _تشکر؟خب تو هم من و نجات دادی..بهم پناه دادی.. لبخند زد . کمی مکث کرد و از اتاق بیرون رفت . دوباره تنها شدم. دوباره من ماندم و غم هایم.. من ماندم و دلتنگی هایم ، با مغزی پر از فکر.. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حتی حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم.کیکی از کیفم برداشتم و خوردم.بعد با همان لباس ها خوابیدم. صبح با نوری که از پنجره توی صورتم می تابید چشم باز کردم.همه در حال صبحانه خوردن بودند.با همان لباس ها سر میز نشستم و تند تند خوردم. نه با کسی حرف زدم ، نه به کسی نگاه کردم و نه به حرف هایشان گوش دادم.فقط حرف هایی که آنجا باید میزدم را توی ذهنم مرور می کردم. صبحانه ام که تمام شد ، بلند شدم و خرده نان ها را از روی لباسم تکاندم. سریع به اتاقم رفتم و پوشیه و چادرم را پوشیدم. در خانه را باز کردم و سریع خداحافظی کردم. همه با نگاه های پر تعجبشان به من خیره شده بودند. از میان آنها مصطفی داوطلب شد تا دلیل رفتنم را بپرسد. _کجا خانوم خانوما؟ +میخوام برم بیرون. _خب کجا؟تنها بلا سرت میارن دختر. بی حوصله و کلافه نفسم را بیرون دادم. +خب چیکار کنم.بشینم تو خونه کسی بلا سرم نیاره؟ _نخیر.صبر کن خودم میخوام برم بیرون.می برمت. چاقویی که به احتیاط در جیبم گذاشته بودم را بیشتر توی جیبم فشردم. البته که اگر پارچه ای کلفت دورش نپیچیده بودم ، قطعا جیبم را پاره می کرد. مصطفی آخرین لقمه را خورد و بلند شد. دستم را کشید و با خداحافظی از خانه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم. _خب کجا میخوای بری؟ +کارخونه بابا.نزدیکه دیگه. _اونجا چیکار داری؟ +کار دارم.. _خیلی خب.. شروع به رانندگی کرد.راهش به ما نزدیک بود و زود رسیدیم. از ماشین پیاده شدم. _ضحی ، من خودم این دوروبر کار دارم.ولی احتمالا کارم زودتر تو تموم شه.بعدش می‌شینم تو ماشین تا بیای.اگر هم نبودم جایی نرو وایسا بیام.باشه؟ +باشه. وارد ساختمان کارخانه شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.