#ماه_بانو
#پارت_نوزدهم
حتی حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم.کیکی از کیفم برداشتم و خوردم.بعد با همان لباس ها خوابیدم.
صبح با نوری که از پنجره توی صورتم می تابید چشم باز کردم.همه در حال صبحانه خوردن بودند.با همان لباس ها سر میز نشستم و تند تند خوردم.
نه با کسی حرف زدم ، نه به کسی نگاه کردم و نه به حرف هایشان گوش دادم.فقط حرف هایی که آنجا باید میزدم را توی ذهنم مرور می کردم.
صبحانه ام که تمام شد ، بلند شدم و خرده نان ها را از روی لباسم تکاندم.
سریع به اتاقم رفتم و پوشیه و چادرم را پوشیدم.
در خانه را باز کردم و سریع خداحافظی کردم.
همه با نگاه های پر تعجبشان به من خیره شده بودند.
از میان آنها مصطفی داوطلب شد تا دلیل رفتنم را بپرسد.
_کجا خانوم خانوما؟
+میخوام برم بیرون.
_خب کجا؟تنها بلا سرت میارن دختر.
بی حوصله و کلافه نفسم را بیرون دادم.
+خب چیکار کنم.بشینم تو خونه کسی بلا سرم نیاره؟
_نخیر.صبر کن خودم میخوام برم بیرون.می برمت.
چاقویی که به احتیاط در جیبم گذاشته بودم را بیشتر توی جیبم فشردم.
البته که اگر پارچه ای کلفت دورش نپیچیده بودم ، قطعا جیبم را پاره می کرد.
مصطفی آخرین لقمه را خورد و بلند شد.
دستم را کشید و با خداحافظی از خانه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم.
_خب کجا میخوای بری؟
+کارخونه بابا.نزدیکه دیگه.
_اونجا چیکار داری؟
+کار دارم..
_خیلی خب..
شروع به رانندگی کرد.راهش به ما نزدیک بود و زود رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم.
_ضحی ، من خودم این دوروبر کار دارم.ولی احتمالا کارم زودتر تو تموم شه.بعدش میشینم تو ماشین تا بیای.اگر هم نبودم جایی نرو وایسا بیام.باشه؟
+باشه.
وارد ساختمان کارخانه شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستم
پدرم را دیدم . با کسی حرف میزد و راه می رفت.همان بود ، همان همکار حرام لقمه اش.سعی کردم چهره و صدایش را به خاطر بسپارم و پشت دیوار پنهان شدم . نمیخواستم پدرم مرا ببیند ، زیرا با او کاری نداشتم و اگر مرا میدید ، شروع به نصیحت می کرد.
صادق اینجا کار می کرد و من هم با او کار داشتم.
در اتاقش را زدم.
_بفرمایید.
آرام وارد شدم.
_شما؟
پوشیه ام را بالا دادم.
+منم
_تو اینجا چه غلطی می کنی؟
+کار دارم.عاشق چشم و ابروت نیستم بیام ببینمت.جوابمو بگیرم میرم ، از خدامم هست کسی و نبینم که داشت من و به کشتن میداد.
پوزخند زد.
_الان داری برا من زبون درازی میکنی ، میدیدم اون لحظه چطور می لرزیدی.
+منم دیدم وقتی لگد زدم بهت چطور از درد به خودت پیچیدی.اونی که برنده شد من بودم ، نه تو.
_باشه بابا.بگو چته و زود برو بیرون.
+ببینم ، اصلا از همون اول مشکلت با من چی بوده ؟ از همون بچگی چیکارت کرده بودم مگه؟
دوباره پوزخند زد.
_تو ایران به دنیا اومدی ، مادرت هم ایرانیه ، منم از ایران و ایرانی بدم میاد.
+اون وقت چرا ؟
_تو فکر کردی اون زنی که من و بزرگ کرده مادرمه؟اون سجاد سوسول داداشمه؟نخیر.
+پس چی؟
_مادرم برای به دنیا اومدن من به ایران اومد.توی همون بیمارستان ، من زنده در اومدم ، ولی مادرم رو به کشتن دادن.منم از ایران متنفرم و از آدماش.پدر هم بعد رفت شوهر اون زنیکه شد.
+زنیکه ؟ یه عمر بزرگت کرده.اصلا چه ربطی به ایران داره؟یکی یه اشتباه کرده.چرا میندازی گردن بقیه؟
_مادر اصلیم نبوده که.بالاخره ربط داره.در ضمن ، قبل این که تو پای نحستو توی این خونواده بذاری ، من دردونه ی این خونه بودم.تا این که به دنیا اومدی.
+برو بینیم بابا.هنوزم افکارات بچگونس.
نذاشتم حرفی بزند.پوشیه ام را دوباره پایین کشیدم و از ساختمان بیرون رفتم.مصطفی آماده منتظر من ایستاده بود و سوار ماشین شدیم.
_رفتی بابارو دیدی ؟
سرم را تکان دادم.ولی من بابا را دیده بودم ، اما او نه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستویکم
مانند وقتی که رفتیم ، زود رسیدیم.صالح که گویی توی حیاط منتظر بود ، با دیدن ما سلام کرد . نیم نگاهی به من انداخت و مصطفی را به بهانه ی این که با او کار دارد ، توی اتاق کشید.
من هم روی تاب کوچک حیاط نشستم و چادرم را تا کرده روی پاهایم گذاشتم.
آرام پاهایم توی هوا تکان می خورد.دستم را رو به تابش خورشید گرفتم و دوباره پایین آوردم.
بعد به زینب سلام کردم و این دفعه به جای توی اتاق نشستن ، روی مبل نشستم.
مصطفی از اتاق بیرون آمد و به من نگاه کرد.
بعد لبخند کجی زد و آغوشش را برای اسرا باز کرد.
نفس عمیقی کشیدم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم.
مصطفی دوباره به من نگاه کرد و لبخند زد.
_شبیه مامان شدی.
خودم را توی آینه ی روبرویم نگاه کردم.
گویی راست می گفت.چشمان قهوه ای ام ، پوست گندمی ام و ابرو های سیاهم شبیه به مامان بود.مصطفی هم آنطور که باید محبت مادرانه را نچشیده بود.
تلفن خانه زنگ خورد.زینب دستان خیسش را خشک کرد و تلفن را زیر گوشش گرفت.
_الو؟سلام.قربان شما ممنونم بچه ها هم خوبن.بله بله الان.
تلفن را سمت مصطفی گرفت و صدایش را جوری کرد که فقط مصطفی بشنود.
_بیا مامانته
_الو ، سلام.
جوری حرف میزد که زیاد کسی نمیفهمید.
_باشه باشه خبرشو بهت میدم ، خداحافظ.
زینب کنجکاو سمت مصطفی رفت و روبهرویش ایستاد.
_چی گفت؟
به من نگاه کرد.شاید نمیخواست بفهمم.
_هیچی.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستودوم
چند روزی گذشت و من هر روز بی قرار تر میشدم.ولی به این خانه و افرادش بیشتر عادت می کردم.به موقع هایی که مصطفی میخواست به من حرفی بزند و نمیزد.به صدای ظرف شستن زینب.به صدای گریه ی اسرا.به صدای برخورد توپ ایلیا.به قدم های آرام صالح و..
به دل خودم..
نمیدانم این دل چطور شده بود که همیشه آشوب بود.
حتی مکالماتم با افراد خانه بیشتر شده بود.خنده هایم بیشتر شده بود.من زندگی جدیدی ساخته بودم که هر روز کمی تغییر می کرد.
از خجالت های الکی کمی خارج شده بودم.
شاید..بیشتر با صالح حرف میزدم.شاید عاشق شده بودم.
نمیدانم..نمیدانستم.عاشق او شده بودم..
عاشق موهای حنایی اش ، چشمان عسلی اش ، خنده هایش ، آرام بودنش.
گاهی که به حیاط میرفت ، من هم به بهانه ای میرفتم.
هم صحبت میشدم.
بهار بود و هوا دلنشین تر از همیشه..زیبا تر از همیشه..
صبح با تابش آفتاب و با صدای گنجشک ها چشمانم را باز میکردم.سر میز صبحانه مینشستم و مانند بقیه صبحانه می خوردم.صبحانه ساده بود ، ولی انگار لذتی متفاوت داشت.
حسی داشت که در هیچ بهاری سراغم نیامده بود.
انگار این بهار با بهار های دیگر فرق داشت..حال و هوایش ، احساساتش ، آدم هایش..
گاهی که با او هم صحبت می شدم ، او از خیابان های ایران می گفت و من از کوچه های عراق . از درختان گردو می گفت و من از شکوفه های بهار.
از امام رضا می گفت و من از امام حسین..
این دفعه سراغ قرآن رفتم.گلی همیشه لای سوره ی ضحی بود.گلی که هیچ وقت خشک نمیشد.پژمرده نمیشد.همیشه زیبا بود.همیشه تازه بود.انگار تازه متولد شده است..تازه گلبرگ هایش باز شده..تازه رنگ و بو گرفته..
دلم نمی آمد به کسی بدهم.ولی این دفعه تمام دل و جانم مایل به دادنش بود.
دستم را روی گلبرگ هایش کشیدم و بوی دلنشینش را به مشامم کشیدم و توی حیاط رفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستوسوم
تا به حیاط رسیدم ، ناگهان از دستم رها شد و متوجه نشدم.حتی وجود صالح را که پشت سرم ایستاده بود را متوجه نشدم.گل را برداشت و روبه رویم ایستاد.
_برای شماست؟
دیگر خجالت و ترس برای من معنایی نداشت.با شجاعت حرف میزدم ، با اطمینان.
+نه ، برای شماست.
گل را در دستش چرخاند و گلبرگ هایش را بررسی کرد.
_برای من؟
+بله.
خندید.خنده ای که دندان های سفیدش که منظم کنار هم چیده شده بودند ، نمایان شد.
_حالا چرا برای من؟
+چون من این گل رو ، خیلی دوسش داشتم.
میان حرف هایم ، گاهی تو او را خطاب می کردم و گاهی شما . او هم همینطور.
زیر لب چیزی گفت.من آرام شنیدم.حتی اگر نمیگفت میتوانستم از چشمانش تشخیص بدهم.
_شما خودت قشنگتری.
خودم را به نشنیدن انداختم.دوباره گل را میان انگشتانش چرخاند.نگاهش را از گل گرفت و روی چشمان من انداخت.
من میتوانستم در نگاه اول همه چیز را از چشمانش بفهمم ، ولی او نه.هیچ کس نمیتوانست.باید چند لحظه دقت میکردی که اصلا رنگ چشمم را تشخیص دهی مشکی است یا قهوه ای.باید دقت میکردی درشت است یا ریز.باید دقت میکردی مژه هایم بلند است یا کوتاه.چشمانم اشک درونش است یا نه.
تشخیص همه ی این ها سخت بود ، چه برسد که حالم را و حرف هایم را از روی چشمانم بفهمند.
_این گل من رو یاد مادرم میندازه.
هزار فکر در سرم آمد.یعنی مادرش انقدر زیباست ؟
هر چه بود همیشه مشتاق بودم خانواده اش را ببینم.
+چرا؟
نفس عمیقی کشید.
_از همون بچگی ، توی گلدونی که روی میزم بود از اینا میذاشت.ازش دلیلش رو که میپرسیدم میگفت قشنگه.آخر عاشقش میشی.
دوباره نگاهش را به گل دوخت و زیر لب زمزمه ای کرد که به زور شنیدم.
_و عاشقش شدم.
دوباره نگاهش را به من دوخت.گل را توی جیب پیراهنش گذاشت.من هم سرم را پایین گرفتم و توی اتاقم رفتم.این دفعه دیگر مصطفی دستم را کشید . در را بست و توی اتاق رو به رویم نشست.انگار بعد مدت ها میخواست حرفش را به من بزند.
و تمام فکر و خیال های عجیب ، خوب یا بدی که از آن روز توی ذهنم می آمد دوباره مرور کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستوچهارم
انگار رویش نمیشد.آخر سرش را بالا آورد.دری که کمی باز بود را بست.خودش را بیشتر به من نزدیک کرد.سرش را به دیوار چسباند و به رو به رو نگاه کرد.کمی مکث کرد و بعد ، نفس عمیقی کشید و شروع کرد.و منی که از کنجکاوی حرفش و سوال هایی که در ذهنم ایجاد شده بود ، قلبم مانند قلب گنجشک تند میزد.
_ضحی ، میخوام درباره ی یه موضوعی باهات حرف بزنم..خیلی وقته ، ولی نتونستم.
+میدونم.
_چیو؟از کجا؟
+این که میخواستی باهام حرف بزنی.
از آسودگی نفسش را بیرون داد و انگشت هایش را درون هم قفل کرد.
_ضحی من اون موقع که رفته بودم ایران...همیشه یه چند روزی خونه ی زینب اینا بودم و چند روزی هم خونه ی صالح اینا.
با شنیدن اسمش یجوری شدم.کنجکاو تر ، بیتاب تر.او که کنجکاوی مرا دید ، خودش ادامه داد.
_مامان من رو خونه هایی میفرستاد که بهشون اعتماد داشت.خونه ی زینب خونه ی دختر خالش بود و..خونه ی صالح هم خونه ی بهترین دوستش.
پس مادرش ، رفیق صمیمی مادرم بود.
_اون موقع که خواستم با زینب بیام عراق..هم مادر اون هم خود مامان می گفتن صالح بیاد..اون هم اومد.
+جدی ؟
_آره.
سرش را سمتم چرخاند.
_بعدش هم تو اومدی.
_همه چیزتو زیر نظر داشتم..رفتارتو ، احساستو..این که از اینجا بودن راضی ، با من کنار میای ، و چیزی که بیشتر همه برام مهم بود...حست نسبت به صالح چیه..ولی هیچی نمیتونستم بفهمم..هیچی
راست میگفت.من تمام درونم را مخفی می کردم.احساسم را ، اشک هایم را ، عشقم را.
_نمیتونستم با تو حرف بزنم.. رفتم سراغ صالح.از اون پرسیدم.یه تیکه ی ماجرا حل شد.یعنی همه چی حل شده بود.ولی فقط تو مونده بودی.
هنوز کمی از حرف هایش را نمیفهمیدم.ولی منتظر شدم حرفش تمام شود.شاید کم کم میفهمیدم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستوپنجم
_مامان بهم زنگ زد..خبر میخواست.گفتم بالاخره مادره..جای تو گفتم جوابش مثبته.
هیچی نمی گفتم.فقط به رو به رو خیره شده بودم.
در همان حالت لبخند کجی زدم.
+دروغت ، راست در اومده.
سرخ شدم.انگار نباید به یک برادر انقدر راحت میگفتم.ولی نه عصبانی شد و نه غیرتی.منطق داشت و غیرت خیلی بی جا بود.
سرش را به سمتم چرخاند.جوری که انگار خیالش راحت شده و بار سنگینی را از روی دوشش برداشته اند.لبخند قشنگی زد.لبخندی که گویا از ته ته دلش بود.
همانطور که با خیال راحت سمت در می رفت تا از اتاق بیرون برود ، انگار تازه حرف اصلی اش یادش آمده باشد ، دوباره برگشت.
_خب ضحی ، پس خودتو آماده کن برای چند روز دیگه خونه مامان اینا.
+پس اون همکار بابا چی؟
_برای یک ماه میخواد بره سفر.خیالت راحت.
میخواستم دوباره سوال بپرسم ، اما از اتاق بیرون رفت.
این دفعه هم میخواستم در اتاق تا صبح بمانم.نه غذایی ، نه شامی.
ولی با دفعه های قبل فرق داشت.از روی ذوق بود ، شادی بود.نه غم.
دراز کشیدم و چشمانم را بستم.ولی خواب به این چشم ها نمی آمد.توی فکر و خیال بودم.توی رویا بودم.
ولی گذشت.شب هم با همین فکر ها گذشت.مصطفی در را باز کرد و من دوباره خود را به خواب زدم.ولی دیگر دوره ی این کار ها تمام شده بود.دیگر گول مرا نمیخورد.
_نزن خودتو به خواب.میدونم بیداری ضحی.
من که میدانستم دیگر کارم فایده ندارد ، پتو را از رویم کشیدم.
+شام نمیخوام.میخوام بخوابم.
_بیا بخور بعد بخواب.
+نمیخوام.
صدایش را پایین تر آورد تا فقط من بشنوم.
_عروس لاغر که بدرد نمیخوره.
+با یه شام تغییر نمیکنم.میخوام بخوابم.
او که میدانست دیگر بحث با منِ لجباز فایده ندارد ، تسلیم شد.
_خب بخواب.
چراغ را خاموش کرد و در را بست.بلافاصله خوابم برد.ولی کاش برای شام میرفتم.صبح که بیدار شدم،دیگر صالح نبود.مصطفی میگفت به ایران رفته تا دوباره با خانواده اش به خانه ی ما بیاید.آخر من خداحافظی نکردم.خودم را نفرین کردم که چرا برای شام نرفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستوششم
تنهایی چه میکردم ؟ دوباره در اتاق مینشستم و زانوی غم بغل میگرفتم؟
نه.جرقه ای در ذهنم زد.دیرتر از همه صبحانه خورده بودم.تا لقمه ی آخر از دهانم پایین رفت ، مانند فرفره از جا پریدم.مثل بچه ها دست مصطفی را کشیدم.
+رفته؟
_کی رفته؟
+همکار بابا.رفته؟
_آره دیشب رفت.روز قبلشم عمو اینا رفتن سفر.
توی مغزم بشکن زدم.لحنم بچگانه تر شد.
+داداش...منو ببر..امروز.
_کجا؟
+خونمون.
خندید.
_باشه.برو چیزاتو جمع کن.
از خوشحالی بالا پریدم و گونه اش را بوسیدم.
قرار بود چند روزی آنجا بمانیم.نمیدانم با چه سرعتی وسایلم را جمع کردم.
+بریم؟
_برات ماشین فرستادم ببرتت.ما کار داریم فردا میایم.
ایلیا از اتاق دوید و دست هایش را دور کمرم حلقه کرد.سرش را بالا آورد و با چشمان مظلومش همانطور مظلومانه به من خیره شد.
_عمه منم میام.
+فردا شما میاین باشه؟دلت برا مامان بابات تنگ میشه.
نا امید از من جدا شد و پایش را به زمین کوبید.دستم را برایش تکان دادم.از آن طرف صدای گریه ی اسرا بلند شد.مادرش بغلش کرد.
_عمه میره بستنی بگیره و بیاد مگه نه؟
+آره الان میام.
با شیطنت خندیدم و تا گریه ی اسرا بیشتر بلند نشده یواشکی خداحافظی کردم و چمدان را کشیدم و سوار ماشینی شدم که دم در بود.
همان اول چشم هایم بسته شد.نمیدانم چقدر خوابیدم.
_خانم رسیدیم.
راست میگفت.از ماشین پیاده شدم.دوباره همان کوچه ی آشنا با عطر گل یاس..مستقیم سمت در سبز رنگمان رفتم و در را زدم.چقدر دلم تنگ شده بود.برای این کوچه ، برای این خانه ، و برای اهالی اش..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستوهفتم
_کیه؟
روحم تازه شد.صدای خواهر ساجده بود که به او دایه میگفتم.
+منم دایه جان.
در را باز کرد.
_الهی من به قربانت.
بغلم کرد.دلم تنگ شده بود.برای دایه ، ساجده ، عمو سلمان ، پدرم..برای همه.حتی قربان صدقه های دایه.مادرم بعضی موقع ها به شوخی می گفت:
_دختر شاه نیست که دایه جان.لوسش نکنید.
_وا خانوم جان ، از دختر شاه هم بهتره.
از خیالاتم بیرون آمدم و بغض به ته گلویم چسبید.
دوباره مرا در آغوش گرفت و بوسه ای بر گونه ام کاشت.
_خوش آمدی بانو جان... قربان قد و بالایت بروم...هزار ماشالا.
لبخند میزدم و احوال پرسی میکردم.دایه سمت مادرم فریاد زد.
_خانوم جان ضحی خانوم اومدن.
مادرم بعد مدتی از پله ها پایین دوید.با همان لبخند زیبایش.نمیشد مادرم را دوست نداشت.مرا در آغوش گرفت.آغوشی که مدت ها بود انتظارش را می کشیدم.
کمی گذشت و دوباره روی آن مبل های شاهانه نشستم.با تمام آن ها احوالپرسی کرده بودم و هنوز بحثمان گرم نشده بود که مفصل از آن خانه بگویم.
کمی گذشت و بالاخره یخم آب شد.
از همه چی خانه گفتم.
از حال و هوایش ، اهالی اش ، حس خوبش..
عمو سلمان رفته بود تا برای مهمان ها وسایل پذیرایی بخرد و از آن طرف دایه و ساجده از جا بلند شدند و هر کدام به کاری مشغول شدند.
من ماندم و مادرم و درد و دل هایم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستوهشتم
لیوان چای در دستش بود و آرام آرام مینوشید.
_ضحی اذیت نشدی اونجا؟
+نه مامان جان.. همه چی عالی.
لیوان چای را روی میز گذاشت.
_کوچکتر تو که بودم یه خواستگار داشتم دکتر بود.
+خب؟
_من زیاد دوستش نداشتم ولی مامان بابام خیلی دوست داشتن.روم نمیشد بگم.
+واقعا؟
_آره.
+بعد چیکار کردی ؟
_من کاری نکردم ، خودش فرداش تصادف کرد مرد.
نمیدونم چیشد که زدم زیر خنده.خودش هم نخودی میخندید.
+خوشحال شدی؟
_من که از مرگ کسی خوشحال نمیشم مادر.فقط گفتم خب قسمت نبوده.
+با بابا چطور آشنا شدی؟
_درسشو تو ایران خوند.تو دانشگاه ما.
مامان دیگه از شوخی بیرون آمد و با چهره ای جدی و چشمان ریز شده به من خیره شد.
_ضحی..
+جان.
_واقعا دوستش داری؟
لبخندم آرام محو شد و دست و پایم را جمع کردم.انگار که دست پاچه شده باشم.سرم را پایین گرفتم.
+چطور؟
_بگو دختر..
+خب...آره.خیلی.
او هم لبخند زد.همان لبخندی که مصطفی زده بود.
بحث را عوض کردم.
+بابا کجاست؟
_میاد الان.
هوا کم کم به تاریکی میرفت.قدم هایم را سمت ایوان برداشتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستونهم
نسیم باد مثل همیشه صورتم را نوازش میکرد.
بوی شکوفه های پرتقال حیاط را پر کرده بود.خانه توی چشمم زیباتر و شاداب تر میآمد.انگار او هم با من همدردی میکرد و حالش خوب بود.
پنجره های رنگارنگمان ، بازتابش روی فرش های قرمز خانه افتاده بود.
صدای آبی که در حوض جریان داشت ، گوش آدم را نوازش میکرد.
یا قبلا به این ها دقت نکرده بودم یا این که الان زیباتر شده بودند.با نسیم باد انگار گل های توی باغچه میرقصیدند.ساجده و دایه بی سر و صدا کارشان را انجام میدادند و شاد بودند.
روی صندلی که توی حیاط بود و مانند گهواره تکان میخورد نشسته بودم و کتابی که از کتابخانه ی مادرم برداشته بودم را میخواندم.مادرم میگفت تمام کتاب هایش را از دوران نوجوانی تا الان نگه داشته است.روی جلدش کمی گرد و غبار بود ولی کاملا سالم بود.
دایه اسفندی در دست داشت و در حالی که زیر لب ذکر میگفت دور سرم چرخاند.مادرم دست هایش را روی نرده های ایوان گذاشت.
_دایه امروز خیلی خوشحالیااا
_خوشحال نباشم؟عروسی دخترمه.
خندیدم و در حالی که انگشتم را لای کتاب گذاشته بودم بستمش.
+دایه جان راه دور نرین.کو تا عروسی.
_چشم به هم بزنی لباس عروس تنته.
دوباره خندیدم و به خواندن ادامه دادم.رشته مویی که از روسری ام بیرون آمده بود آرام در وزش باد تکان میخورد و روی گونه ام میافتاد.
صدای زنگ در مژده ی آمدن عمو سلمان و پدرم را میداد و آرام از جایم بلند شدم و کتاب را روی صندلی گذاشتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیام
سمت در دویدم.اول پدرم را در آغوش گرفتم.صورتم را بوسید و حالم را پرسید.رویم را سمت عمو سلمان بردم.
_به به سلام بانو جان.بدون ما خوش میگذره دختر ؟
خندیدم و تعارف کردم که اول آن ها بروند.
دمپایی هایم را کندم و وارد خانه شدم.
مادرم از وقتی که من رفته بودم به اتاقم نرفته بود تا دست نخورده باشد.پایم را دوباره درونش گذاشتم.
دوباره آن فضای دنج و قشنگ.سقف آبی با ابر های سفید و دیوار سورمه ای با ستاره های نقره ای اش ، زیبا ترش کرده بودند.
دختری نبود که دلش این اتاق رویایی مرا نخواهد.
دوباره روی تخت نشستم و نرمی اش خستگی را از تنم بیرون برد.
مادرم زن عاقلی بود.میدانست کاری که فقط یک چاره دارد و کاریش نمیشود کرد جیغ و داد ندارد.اهل جر و بحث و دعوا نبود. زود کنار میآمد و کنار میکشید.
از کسانی که خیلی دوستشان دارد تا چیز های کوچک.
کنار میآمد چون تنها راهش همین بود.
با رفتن من کنار آمد و با پدرم دعوا نکرد چون میدانست سرکوب کردن فایده ندارد.تقصیر پدرم نیست و او راهی ندارد.
حتی با رفتن مصطفی هم کنار آمد.
با خود گفتم شاید مصطفی هم در این خانه اتاق داشته باشد.
یاد آن اتاقی افتادم که همیشه درش قفل بود و کنجکاو بودم داخلش بروم.
خیلی موقع ها صدای گریه ی مادرم از آنجا میآمد ولی دلیلش را نمیگفت.
شاید آنجا اتاقش بود.
با کنجکاوی پیش مادرم رفتم.
+مامان ، اونجا اتاق مصطفی عه؟
جا خورد.انگار انتظار نداشت.انگار طاقت نداشت.انگار دلش گرفت.انگار نمیخواست دربارش حرف بزند.
سرش را پایین گرفت و با لحنی محزون تایید کرد.
+کلیدش رو نمیدی ؟
شاید یکم درخواستم بی جا بود.
چیزی نگفت.گردنبندی از یقه اش بیرون آورد.همیشه گردنش دیده بودم.چیزی بیضی شکل بود که رویش گلدوزی شده بود.رنگش هم برای گذر زمان تیره شده بود.
با شک و تردید درش را باز کرد.کلیدی کوچک درونش بود.با احتیاط دستم داد.
_چیزی رو به هم نریز.بعد هم به خودش بگو باشه؟
+باش.
سمت اتاق رفتم و درش را باز کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.