#ماه_بانو
#پارت_بیستوهشتم
لیوان چای در دستش بود و آرام آرام مینوشید.
_ضحی اذیت نشدی اونجا؟
+نه مامان جان.. همه چی عالی.
لیوان چای را روی میز گذاشت.
_کوچکتر تو که بودم یه خواستگار داشتم دکتر بود.
+خب؟
_من زیاد دوستش نداشتم ولی مامان بابام خیلی دوست داشتن.روم نمیشد بگم.
+واقعا؟
_آره.
+بعد چیکار کردی ؟
_من کاری نکردم ، خودش فرداش تصادف کرد مرد.
نمیدونم چیشد که زدم زیر خنده.خودش هم نخودی میخندید.
+خوشحال شدی؟
_من که از مرگ کسی خوشحال نمیشم مادر.فقط گفتم خب قسمت نبوده.
+با بابا چطور آشنا شدی؟
_درسشو تو ایران خوند.تو دانشگاه ما.
مامان دیگه از شوخی بیرون آمد و با چهره ای جدی و چشمان ریز شده به من خیره شد.
_ضحی..
+جان.
_واقعا دوستش داری؟
لبخندم آرام محو شد و دست و پایم را جمع کردم.انگار که دست پاچه شده باشم.سرم را پایین گرفتم.
+چطور؟
_بگو دختر..
+خب...آره.خیلی.
او هم لبخند زد.همان لبخندی که مصطفی زده بود.
بحث را عوض کردم.
+بابا کجاست؟
_میاد الان.
هوا کم کم به تاریکی میرفت.قدم هایم را سمت ایوان برداشتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_بیستونهم
نسیم باد مثل همیشه صورتم را نوازش میکرد.
بوی شکوفه های پرتقال حیاط را پر کرده بود.خانه توی چشمم زیباتر و شاداب تر میآمد.انگار او هم با من همدردی میکرد و حالش خوب بود.
پنجره های رنگارنگمان ، بازتابش روی فرش های قرمز خانه افتاده بود.
صدای آبی که در حوض جریان داشت ، گوش آدم را نوازش میکرد.
یا قبلا به این ها دقت نکرده بودم یا این که الان زیباتر شده بودند.با نسیم باد انگار گل های توی باغچه میرقصیدند.ساجده و دایه بی سر و صدا کارشان را انجام میدادند و شاد بودند.
روی صندلی که توی حیاط بود و مانند گهواره تکان میخورد نشسته بودم و کتابی که از کتابخانه ی مادرم برداشته بودم را میخواندم.مادرم میگفت تمام کتاب هایش را از دوران نوجوانی تا الان نگه داشته است.روی جلدش کمی گرد و غبار بود ولی کاملا سالم بود.
دایه اسفندی در دست داشت و در حالی که زیر لب ذکر میگفت دور سرم چرخاند.مادرم دست هایش را روی نرده های ایوان گذاشت.
_دایه امروز خیلی خوشحالیااا
_خوشحال نباشم؟عروسی دخترمه.
خندیدم و در حالی که انگشتم را لای کتاب گذاشته بودم بستمش.
+دایه جان راه دور نرین.کو تا عروسی.
_چشم به هم بزنی لباس عروس تنته.
دوباره خندیدم و به خواندن ادامه دادم.رشته مویی که از روسری ام بیرون آمده بود آرام در وزش باد تکان میخورد و روی گونه ام میافتاد.
صدای زنگ در مژده ی آمدن عمو سلمان و پدرم را میداد و آرام از جایم بلند شدم و کتاب را روی صندلی گذاشتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیام
سمت در دویدم.اول پدرم را در آغوش گرفتم.صورتم را بوسید و حالم را پرسید.رویم را سمت عمو سلمان بردم.
_به به سلام بانو جان.بدون ما خوش میگذره دختر ؟
خندیدم و تعارف کردم که اول آن ها بروند.
دمپایی هایم را کندم و وارد خانه شدم.
مادرم از وقتی که من رفته بودم به اتاقم نرفته بود تا دست نخورده باشد.پایم را دوباره درونش گذاشتم.
دوباره آن فضای دنج و قشنگ.سقف آبی با ابر های سفید و دیوار سورمه ای با ستاره های نقره ای اش ، زیبا ترش کرده بودند.
دختری نبود که دلش این اتاق رویایی مرا نخواهد.
دوباره روی تخت نشستم و نرمی اش خستگی را از تنم بیرون برد.
مادرم زن عاقلی بود.میدانست کاری که فقط یک چاره دارد و کاریش نمیشود کرد جیغ و داد ندارد.اهل جر و بحث و دعوا نبود. زود کنار میآمد و کنار میکشید.
از کسانی که خیلی دوستشان دارد تا چیز های کوچک.
کنار میآمد چون تنها راهش همین بود.
با رفتن من کنار آمد و با پدرم دعوا نکرد چون میدانست سرکوب کردن فایده ندارد.تقصیر پدرم نیست و او راهی ندارد.
حتی با رفتن مصطفی هم کنار آمد.
با خود گفتم شاید مصطفی هم در این خانه اتاق داشته باشد.
یاد آن اتاقی افتادم که همیشه درش قفل بود و کنجکاو بودم داخلش بروم.
خیلی موقع ها صدای گریه ی مادرم از آنجا میآمد ولی دلیلش را نمیگفت.
شاید آنجا اتاقش بود.
با کنجکاوی پیش مادرم رفتم.
+مامان ، اونجا اتاق مصطفی عه؟
جا خورد.انگار انتظار نداشت.انگار طاقت نداشت.انگار دلش گرفت.انگار نمیخواست دربارش حرف بزند.
سرش را پایین گرفت و با لحنی محزون تایید کرد.
+کلیدش رو نمیدی ؟
شاید یکم درخواستم بی جا بود.
چیزی نگفت.گردنبندی از یقه اش بیرون آورد.همیشه گردنش دیده بودم.چیزی بیضی شکل بود که رویش گلدوزی شده بود.رنگش هم برای گذر زمان تیره شده بود.
با شک و تردید درش را باز کرد.کلیدی کوچک درونش بود.با احتیاط دستم داد.
_چیزی رو به هم نریز.بعد هم به خودش بگو باشه؟
+باش.
سمت اتاق رفتم و درش را باز کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیویکم
درش را که باز کردم ، چشمانم درخشید.خیلی بزرگ و زیبا بود و تمام وسایل با رنگ آبی چیده شده بود.
هر بچه ای که در آن بود خیلی خوشبخت بود.
گوشه ی اتاق استخر بادی کوچکی بود که پر از توپ بود.روی میز کوچکی پر از قاب عکس بود.
همان بود.همان که در خواب دیده بودم.
کنار اتاق یک تخت شبیه ماشین بود و جلویش گهواره.
سبدی کوچک پر از اسباب بازی بود و روی شلف هایش هم مجسمه های کوچک.
به سقف ها هم آویز هایی ستاره ای بود.
حتی آنجا یک تلویزیون کوچک هم بود.
با صدای زنگ در از اتاق بیرون آمدم و در را بستم.
مصطفی آمده بود ، ولی چقدر زود.
به استقبالشان رفتم.ایلیا تا آن انبار را دید ، خودش را پشت دامنم پنهان کرد.هنوز از آنجا کینه داشت ، نفرت داشت ، بیم داشت.
_من باید برم اون تو؟
دستم را به گونه اش کشیدم و بوسیدم.
+نه.نگران نباش.
مصطفی که جلوتر از همه چمدان میبرد ، سمتش دویدم.
+رفتم تو اتاقت.
_باشه.کلیدشو بده چیزارو ببرم همونجا.
خندیدم و کلید را توی جیبش گذاشتم.
او که اتاق را دیده بود زیاد حیرتزده نبود ، ولی برای ایلیا انگار دنیا را به او دادند.بیرون نمیآمد.
من هم عروسک های بچگی ام را تند تند از اتاقم در می آوردم و دست اسرا میدادم.
او هم ذوق میکرد و میخندید.
دایه و پدر مادرم هم با دیدن بچه ها خوشحال شده بودند و لوسشان میکردند.
در حالی که شیرینی روی میز میگذاشتم ، رو به مادرم کردم.
+حالا اگه من بودم ، میگفتی دایه دختر شاه نیست لوسش نکنید.
و خندیدم.او هم خندید و دستش را پشت کمرم کوبید.
دایه هم همینطور که پرتقال پوست میکند و میخندید به من خیره شد.
_هزار ماشالا شما دیگه خانوم شدی.
دامنم را جمع کردم و من هم روی مبل نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیودوم
دایه با ساجده مدام توی آشپزخانه بودند و بوی چلو مرغ خانه را پر کرده بود.
عمو سلمان هم دوغی که درست کرده بود را در بطری تکان داد و روی میز گذاشت و با لبخند سوی من برگشت.
_میخواستم نوشابه بگیرم ، گفتم شما دوغ دوست داری.
خندیدم و موهایم را توی روسری ام کشیدم.
+دستتون درد نکنه.
سر میز شام نشستیم و وقتی تموم شد ، کمی از کتابم را خواندم؛شکوفه ای از درخت پرتقال کندم و لای کتاب گذاشتم که صفحه اش را گم نکنم.
دیگه وقت خواب میرسید و من خسته شده بودم.
کش و قوسی به بدنم دادم و سمت اتاق رفتم.
+ببخشید ، شب بخیر من برم بخوابم.
مادرم که کم کم خودش هم خوابش میآمد ، خمیازه ای کشید.
_شبت بخیر.
قطعا همه خسته شده بودند و خوابشان میآمد.
قدمی سمت تخت برداشتم که ایلیا سمتم دوید و پاهایم را بغل کرد.
_عمه من میخوام پیش تو بخوابم.
دستم را لای موهایش کشیدم.
+مگه اون اتاق رو دوست نداشتی ؟
_آره ولی میخوام پیش تو بخوابم.
+خب بیا بخواب.
روی تخت دراز کشیدم و او هم کنارم به ثانیه نکشیده نفس هایش منظم شد و خوابید.
پتو را رویش کشیدم و چشمانم را بستم؛اما مثل دیشب بهزور خوابم برد.
فردا میآمدند و من وجودم سرشار از ذوق و نگرانی بود و توی سرم رویاهای مختلف میچرخید.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیوسوم
چشمانم را باز کردم.ایلیا کنارم نبود و صدای همهمه خانه را پر کرده بود.مادرم برای مهمانهایش همیشه ارزش زیادی قائل بود مخصوصاً الان که مخصوص ترین مهمان هایش را داشت.
برای همین همه چیز باید طبق برنامه پیش میرفت.
خیلی خوابیده بودم. پایم را از اتاقم بیرون بردم و سلامی به اهل خانه کردم.
دایه جارو را بر زمین کشید.
_ساعت خواب عروس خانم.شما دیرتر همه بیدار شدی.
خندیدم و خودم را به دیوار تکیه دادم.
+خب دیر خوابم برد.
سمت مادرم رفتم که خم شده بود تا چیزی از روی زمین بردارد.
+مامان کی میان؟
_الانا میان.برو بپوش.
سریع آبی بر سر و صورتم زدم.هول کرده بودم و دست و پایم را از هم نمیشناختم.
چیزی خوردم و لباسی بلند به رنگ سبز زمردی پوشیدم که روسری اش هم ست بود.
رویش هم چادری به رنگ آبی کمرنگ پوشیدم که گل هایی سرخ رویش نقش بسته بود.
مادرم نفسی تازه کرد و روی مبل نشست ، که صدای زنگ در بلند شد.
توی آشپزخانه دویدم و همان گوشه نشستم که برای آوردن چای خودم را رونمایی کنم.
دست هایم عرق کرده بود و زانوانم که به هم چسبیده بود میلرزید.
صدای احوالپرسی میآمد و سعی میکردم صدا ها را از هم تشخیص بدم ولی بهخاطر همهمه و استرس خودم نمیتوانستم.
دستم را روی قلبم که مانند قلب گنجشک تند تند میتپید گذاشتم و چند نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
اد های تقدیمی برای دفعه هزارم ، وسط تقدیمی یکی دیگه نذارین تقدیمی😐!
حداقل بگین زود تموم کنن تموم که شد بذارین نه وسط کار
#ماه_بانو
#پارت_سیوچهارم
کمی گذشت و با خود گفتم الان بهترین وقت برای چایی بردن است.
روی سینی طلایی مادرم چایی ها را با نظم و ترتیب چیده بودم.نفس عمیقی کشیدم و سمتشان رفتم.
به هیچ کدام نگاه نکردم ولی به تک تک شان با دقت تعارف کردم.
صدای قشنگ و دلنشینی به گوشم رسید.
_ممنون عزیزدلم.زحمت کشیدی.
لبخند زدم و آرام سر جایم نشستم.دانه به دانه و زیر چشمی همه ی آنها را نگاه کردم.
گویا آن صدای رسا مربوط به مادرش بود.
چهره ای سفید داشت که کمی به گندمی میزد و چشمانی درشت داشت.
واقعا زیبا و جوان بود و از آن پررو ها نبود.روی حرف زدن نداشت و کم حرف میزد.گاهی اوقات هم با لبخندی جواب میداد.مثل مادرم.
خواهرش هم از مادرش زیبا تر بود و ته چهره ی پدرش ، شبیه به صالح بود.
صدای مادرش گویی مسکن بود.زیبا و رسا و استوار حرف میزد.
_من ضحی جون رو دیدم تقریبا دو ساله بودن ماشالا خوشگل تر شده.
سرم را پایین گرفتم و لبخند کوچکی زدم.از حرف زدن خجالت میکشیدم.
مادرم کمی هم تعریف زینب را میکرد.
چادرم را توی دستم جمع کرده بودم و دستم درونش عرق کرده بود.
دیگر وقتش رسیده بود.این که بروم و حرف هایم را به او بزنم.سمت اتاق کوچکی رفتم که انتهای سالن بود.او هم روبه رویم نشست.در حالی که لباسی که بر تن داشت درونش میدرخشید و زیبا تر جلوه میداد.
سرش را پایین گرفته و آرام انگشت هایش را به پایش میکوبید.
پدرم وقتی که سمت اتاق میرفتم ، جوری به من خیره شده بود که انگار سردرگم مانده ام.
اما نمیدانست من از همان اول یک دل نه صد دل عاشق شده بودم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیوپنجم
سکوتی بر فضا حاکم بود.و منی که نمیدانستم چه بگویم.انگار در زبانم را قفل کرده اند.
خب من که کاره ای نبودم.مادرم با مادرش کامل حرف زده بود.
پس دیگر چرا مرا به اینجا کشانده بودند؟
برای لحظه ای سرم را بالا گرفتم و به چشمانش نگاه کردم.ولی دوباره سرم را پایین گرفتم.
چت شده دختر ؟ خب یه چیزی بگو بهش.
تمام افکاراتم دور سرم میچرخیدند.کاش او شروع میکرد.
کمی عقب تر رفت و گویی میخواست شروع کند و مثل من نمیتوانست.چرا تمام حرف های دلم را همینجا نمیریختم؟نه.زشت است.خب...من که حرفی جز این که دوستش دارم ، ندارم.پس کمی اش را میگویم.شاید او هم یخش آب شد و به حرف افتاد.بالاخره یکی باید شروع کند.
نمیدانم چرا ناگهان دلم حرم خواست.بروم و درخواست کمک کنم...
من که الان حرم نبودم.پس یا حسینی زیر لب گفتم و قفل دهانم را گرچه که سخت بود ، باز کردم.
حس میکردم لکنت گرفته ام و مِنمِن میکردم.
+من...توجه زیادی نمیکنم به کسی ولی خب...
کمی سرم را بالا بردم و زیر چشمی دیدم که او هم به همان حالت من نگاه میکرد.
دوباره سرم را پایین گرفتم.از حرف زدن خجالت میکشیدم.از اینجا بودن و قرار گرفتن در این وضعیت خجالت میکشیدم.
+ولی خب از شما خوشم اومد همون اولش.
خودش را جمع و جور کرد.حدسم درست بود.او هم کم کم داشت یخش آب میشد.
انگشتانش را در هم گره کرد و به بازی گرفت.
_من هم تا قبل از شما... اصلا نگاه نمیکردم به کسی.
سرخی گونه هایم را حس کردم و چادرم را روی صورتم کشیدم.
میخواستم از اینجا بیرون بروم.
از جایم بلند شدم.
+خب...بریم؟
از جایش بلند شد و او هم آمد.بدون این که به پشت سرم نگاه کنم روی مبل نشستم و در حالی که تپش تند قلبم نفس کشیدن را سخت میکرد ، نفسم را به آرامی بیرون دادم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیوششم
همه با یکدیگر حرف میزدند و و گاهی میخندیدند.میدانستم به من خیلی از موقع ها نگاه میکنند ، ولی من اینجا نبودم.در عالمی دیگر بودم.
انگار اینجا هیچ بود و جایی دیگر زندگی میکردم.
چادرم را در دستانم به بازی گرفته بودم و حواسم به هیچ چیز و هیچ کس نبود.گویی مست بودم.
مست چشمانش ؟ نمیدانم.
از عالم مستی بیرون آمدم . مهمان ها از جا بلند شدند و قصد رفتن کردند.نمیدانم چرا دلم راضی به این رفتن نشد...انگار عادت نداشتم.مادرم سمت مادر صالح رفت.
_بشین سلاله جون این حرفا چیه.توی این شهر غریبین همینجا بمونین.
_آخه..
_آخه بی آخه.
با تعارف های بسیار مادرم بالاخره راضی شدند.
کنار سالن خود خانه ی ما ، یک سالن بزرگ تر بود که مادرم همیشه برای مهمان ها نگه داشته بود و در واقع سالن نبود ، دو اتاق بزرگ به هم چسبیده بود که معمولاً یکیشان برای زنان و بود و آن یکی هم مردان..
زشت بود که آنها آنجا بخوابند و ما روی تخت.
ما هم همانجا خوابیدیم.
تا صبح میتوانستم صدای پچ پچ مادرم با مادر صالح را بشنوم.انگار داشتند برنامه میریختند.
زینب هم کنار من چیز هایی در گوشم میگفت.
میخندید و شوخی میکرد.
ولی من هنوز هم مست بودم و با لبخند کوچکی همراهی اش میکردم.
_وا ضحی چته چرا اینجوری؟
+حواسم به هیچ جا نیست.
_واسه استرس امشبه.بخواب خوب میشی.
خودش هم رویش را به اسرا کرد و خوابید.
من هم که در این دو شب خواب درست نداشتم ، آرام خوابم برد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_سیوهفتم
#ماه_بانو
چشمانش را سمت لباس بلندی ریز کرد و رو به مادرم کرد.
_این خیلی قشنگه هااا
بعد سر تا سر من را با چشمانش دنبال کرد.
مادرم هم یک نگاه سرسری به لباس انداخت.
لباس که نه ، لباس عروس.
_قشنگه ، ولی پارچه میگیریم بدوزیم.
+کی بدوزه مامان جان؟
_خودم.
+شما که خیلی وقته نرفتین سر چرخ خیاطی.
_خب نگه داشتم برا شما تا برم سرش.
ذوق کودکانه ای بر دلم نشست و لبخند زدم.
سلاله خانم هم همان لبخند را به من جواب داد.
_مطمئن باش خیلی قشنگ میشه.
بر هر مغازه ای میایستادیم ، پارچه ها را یا من دوست نداشتم ، یا مادرم و یا سلاله خانوم.
اما در آخر ، رسیدیم به یک مغازه ی کوچک.
پارچه ای سفید داشت که رویش هم توری زیبا میخورد که طرح گل های پیوسته روی آن بود.
همان موقع مادرم خرید و بقیه چیز هایش هم خریداری کرد.
مثلا نوار سفیدی که بر روی آن مینشست.
تا بر سمت خانه میرفتیم ، تصور میکردم یعنی قراره آن لباس چه شکلی شود؟
به من میآید؟
با تعداد زیادی سوال دیگر.
مادرم پارچه ها را به بقیه نشان نداد.انگار میخواست در آخر شاهکارش را رو نمایی کند.
رفت در اتاق کوچکی که چرخ خیاطی با پارچه های دور و برش آنجا بود.خاک را از روی آن تکاند.عینک بیضی شکلی زد و پایش نشست.
و منی که فقط نگاه میکردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیوهشتم
یک پایم را به دیوار تکیه دادم و دست هایم را در هم قفل کردم.
+مامان جان.
از زیر عینک بیضی شکلش ، نگاهم کرد و دوباره به کار خود ادامه داد.
_جان.
+شما هم مادرت برات دوخت ، لباس عروسیتو؟
پوزخند تلخی زد.گویی خاطراتش ، مانند غبار از ذهنش عبور کردند و روی پارچه ی سفید لباسی که زیر چرخ بود ، نشستند.
_آره.فکر کردی من از کی یاد گرفتم خیاطیو؟
جلو رفتم و دست هایم را روی میز گذاشتم و به چرخ خیره شدم.
_سایه ننداز ضحی جان.
قدمی عقب رفتم.
+پس واجب شد ما هم یاد بگیریم.
_مگه بلد نیستی؟
+نه به کاملی شما.
_مگه حتما باید مثل من باشه؟منم مثل مادرم بلد نیستم . ماه هم همیشه کامل نیست ، ولی همیشه قشنگه.
+مارو چه به ماه بودن.
_دست کم نگیر خودتو خانوم.الانم به جا حرف زدن ، یکم برو بیرون کنار بقیه بشین ؛ یه چایی بیار.قشنگ نیست دختر تازه عروس خودشو حبس کنه تو اتاق.
+ما هنوز عروس نشده ، خیلی کارا برامون واجب شد؟بعدم من که چایی دادم یه بار.اصلا چرا قهوه نبرم؟
_میشی دیگه.مگه ما خودمون دو روز یه بار چایی میخوریم؟اینا هم چای خورن تا قهوه خور. برو ضحی.
+منو میفرستی پی نخودسیاه؟
این دفعه با شیطنت کوسن کنارش را برداشت و سمتم نشانه گرفت من هم با شیطنت بیشتر خندیدم و دور شدم.روسری ام را جلو کشیدم و با سری پایین و سلامی آرام ، در را باز کردم.
با گرمی جوابم را دادند و من هم کنار ساجده روی مبل دو نفره ای نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.