#پارت_سیوهفتم
#ماه_بانو
چشمانش را سمت لباس بلندی ریز کرد و رو به مادرم کرد.
_این خیلی قشنگه هااا
بعد سر تا سر من را با چشمانش دنبال کرد.
مادرم هم یک نگاه سرسری به لباس انداخت.
لباس که نه ، لباس عروس.
_قشنگه ، ولی پارچه میگیریم بدوزیم.
+کی بدوزه مامان جان؟
_خودم.
+شما که خیلی وقته نرفتین سر چرخ خیاطی.
_خب نگه داشتم برا شما تا برم سرش.
ذوق کودکانه ای بر دلم نشست و لبخند زدم.
سلاله خانم هم همان لبخند را به من جواب داد.
_مطمئن باش خیلی قشنگ میشه.
بر هر مغازه ای میایستادیم ، پارچه ها را یا من دوست نداشتم ، یا مادرم و یا سلاله خانوم.
اما در آخر ، رسیدیم به یک مغازه ی کوچک.
پارچه ای سفید داشت که رویش هم توری زیبا میخورد که طرح گل های پیوسته روی آن بود.
همان موقع مادرم خرید و بقیه چیز هایش هم خریداری کرد.
مثلا نوار سفیدی که بر روی آن مینشست.
تا بر سمت خانه میرفتیم ، تصور میکردم یعنی قراره آن لباس چه شکلی شود؟
به من میآید؟
با تعداد زیادی سوال دیگر.
مادرم پارچه ها را به بقیه نشان نداد.انگار میخواست در آخر شاهکارش را رو نمایی کند.
رفت در اتاق کوچکی که چرخ خیاطی با پارچه های دور و برش آنجا بود.خاک را از روی آن تکاند.عینک بیضی شکلی زد و پایش نشست.
و منی که فقط نگاه میکردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیوهشتم
یک پایم را به دیوار تکیه دادم و دست هایم را در هم قفل کردم.
+مامان جان.
از زیر عینک بیضی شکلش ، نگاهم کرد و دوباره به کار خود ادامه داد.
_جان.
+شما هم مادرت برات دوخت ، لباس عروسیتو؟
پوزخند تلخی زد.گویی خاطراتش ، مانند غبار از ذهنش عبور کردند و روی پارچه ی سفید لباسی که زیر چرخ بود ، نشستند.
_آره.فکر کردی من از کی یاد گرفتم خیاطیو؟
جلو رفتم و دست هایم را روی میز گذاشتم و به چرخ خیره شدم.
_سایه ننداز ضحی جان.
قدمی عقب رفتم.
+پس واجب شد ما هم یاد بگیریم.
_مگه بلد نیستی؟
+نه به کاملی شما.
_مگه حتما باید مثل من باشه؟منم مثل مادرم بلد نیستم . ماه هم همیشه کامل نیست ، ولی همیشه قشنگه.
+مارو چه به ماه بودن.
_دست کم نگیر خودتو خانوم.الانم به جا حرف زدن ، یکم برو بیرون کنار بقیه بشین ؛ یه چایی بیار.قشنگ نیست دختر تازه عروس خودشو حبس کنه تو اتاق.
+ما هنوز عروس نشده ، خیلی کارا برامون واجب شد؟بعدم من که چایی دادم یه بار.اصلا چرا قهوه نبرم؟
_میشی دیگه.مگه ما خودمون دو روز یه بار چایی میخوریم؟اینا هم چای خورن تا قهوه خور. برو ضحی.
+منو میفرستی پی نخودسیاه؟
این دفعه با شیطنت کوسن کنارش را برداشت و سمتم نشانه گرفت من هم با شیطنت بیشتر خندیدم و دور شدم.روسری ام را جلو کشیدم و با سری پایین و سلامی آرام ، در را باز کردم.
با گرمی جوابم را دادند و من هم کنار ساجده روی مبل دو نفره ای نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سیونهم
روی نگاه کردن به کسی را نداشتم.کاش همانجا کنار مادرم میماندم.
هنوز صدای سوزن خیاطی در گوشم می پیچید.
لیوان های چایی خالی را که روی میز دیدم ، فهمیدم دیر رسیدم.
زینب مشغول بود ، مشغول حرف با زهرا.گویی از معلم دوران دبستانشان میگفتند.پس حدسم درست بود ، قبلا با هم آشنایی داشتند.
زینب بلند شد و دست زهرا را کشید و رو به من کرد.
_ضحی تو هم بیا.
+کجا؟
_میخوایم بریم حرم.
خیلی وقت بود نرفته بودم.دیگر برایم اهمیت نداشت کسی بیاید یا نه ، فقط میخواستم کمی سرم را به دیوار آنجا بچسبانم تا آرام بگیرم.
چادر سر کردم و خداحافظی کردم.
صالح نگاهی بر من کرد و زود روی زهرا انداخت . نمیدانم.شاید من را همراهشان دیده بود ، برایش سوال شده بود.
_کجا؟
زهرا گوشه ی چادرش را صاف کرد.
_حرم.
نگاه ریزی کردم و زیر لب خداحافظی کردم.او هم به همان حالت پاسخ داد.
تا پایم را توی حیاط گذاشتم ، دوباره بوی شکوفه ی بهار نارنج مشامم را پر کرد.
اما تا از خانه بیرون رفتیم ، بویش کمتر میشد و جای خودش را به گل های کوچه میداد.
طولی نکشید که صدای رفت و آمد و کار و تلاش مردم در بازار توی گوشم پیچید.زهرا برگشت و از گوشه ی چشم به من نگاه کرد.
_ما دیگه بقیشو بلد نیستیم.ما میایم پشت سر شما ضحی خانوم.
لبخند ریزی زدم و جلوی آن ها راه افتادم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
پنجشنبه در تاریخ ۱۷ اردیبهشت .
میخوایم با ممبرای اصفهانی قرار بذاریم گلستان شهدا : )
ساعتش هم تقریبا بعد از مغرب میشه
تعداد ب حد نساب برسه میریم حتما : ))
اگر میاید لطفا اعلام حضور کنید . .
@Ahoo_khanoom_315
آقا من اینجارا برا دل خودم زدم ، مثلا پرایوت رمانام🚶🏻♀
https://eitaa.com/joinchat/2690057813Cd524065ebe
اجبار نمیکنم کسیو که بیاد فقط دلم می خواست توش فقط خودم نباشم ، و یه جورایی میخوام بفهمم عضوا فعال و پای ثابت کانالم ، یا اونا که همیشه چیزامو میخونن کیان🚶🏻♀
#ماه_بانو
#پارت_چهلم
سرم را سمتشان چرخاندم و جوری حرف زدم که فقط خود آنها بشنوند.
+اینجا دزد زیاده.یه کاری نکنین جلب توجه بشه ، چون فقط چند تا زنیم..با صدا بلند هم حرف نزنین ، حواستون به چیزاتون هم باشه.
سرشان را برای تایید تکان دادند.تا این که مردی با سرعت از کنارمان دوید و به من تنه زد و روی زمین افتادم.مرد هم به جای عذرخواهی داد زد.
_اووو حواست کجاست خانووم.
و دوباره دوید و رفت.زهرا دستش را سمتم دراز کرد و زیر لب ناسزایی گفت و من هم بی تفاوت از این که اتفاقی افتاده ، خاک از چادرم تکاندم و به راه ادامه دادم و درد بازویم را نادیده گرفتم.
بالاخره در ورودی حرم نمایان شد.زینب و زهرا با ذوق کودکانه ای از من جلو زدند و زهرا تبسمی بر لبش کاشت.
_چند سالی میشد نیمده بودم.
_آره منم.
من هم آرام آرام پشت سرشان راه افتادم.
رفتیم و توی حرم نشستیم.زینب گوشه ای برای خودش نشست و شیشه ی شیر اسرا را در اورد و در دهانش گذاشت.
زهرا هم خودش را به من نزدیک کرد.گویی میخواست با من حرف بزند.
کمی دست و پایش را جمع کرد و نفسش را به آرامی بیرون داد.آخر هم سرش را سمت من چرخاند و در چشمانم خیره شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلویکم
_ضحی تو... انگار...چجوری بگم.. انگار فرق داری با دخترای دیگه..
لبخند زیبایی تحویلش دادم.
+چرا؟
_مهربونی ، عاقلی ، خوشگلی ، خاصی...
دوباره لبخند زدم.
_ببین ما ، دختر زیاد داریم تو فامیل ولی خب..
+چی؟
_خیلی رو روال نیستن...یا بد اخلاقن ، یا شیطون...صالح هم اصلا به اینا نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد.
_حتی یه جورایی آدم حسابشون نمیکرد.
من هم در جوابش خندیدم.او هم برگشت و بیشتر تو چشمانم خیره شد.
_اما خب تورو...قطعا دوست داره.
حس کردم خون در رگ هایم با سرعت بیشتری به جریان افتاد و سرخی گونه هایم را حس کردم.پس سکوت کردم و سرم را پایین گرفتم.
میخواستم در خلوت خود باشم.چادرم را روی سرم کشیدم و بی صدا اشک ریختم.کار همیشگی ام بود که اینجا بنشینم و از حالم به امام حسین بگویم و اشک بریزم.
ولی الان تنها نبودم.پس با سر آستینم اشک هایم را پاک کردم و سرم را بالا گرفتم.
زینب هم که اسرا در آغوشش خوابیده بود ، آمد و کنار ما نشست و مشغول حرف زدن شد.
اسرا هم بیدار شد و گریه اش بلند شد.زینب کلافه تکانش داد.
_بچه تورو که همین الان خوابوندمم.
+بدش به من.
از خدا خواسته او را در آغوش من انداخت و من هم که منتظر این لحظه بودم ، به جای گوش دادن به حرف هایشان خودم را سرگرم کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلودوم
دیگر کم کم هوا رو به تاریکی میرفت و وقت رفتن بود.زودتر و جلوتر زهرا و زینب راه افتادم.توی حس خودم بودم و کاری به کار کسی نداشتم.
ولی زنی که صورت خودش را پوشانده بود ، یقه ام را گرفت و من را توی کوچه ای زیر تاریکی به دیوار چسباند.دست هایش کمی پیر بود و چشمانش پر از آرایش.صدای خشن و لحجه ی عربی غلیظی داشت.
از شدت حرکتش نفس در سینه ام حبس شده بود و نفس کشیدن برایم سخت بود.لرزش و استرس را در تمام بدنم حس میکردم.مشتش که توی یقه ام بود را سفت تر کرد و چشمانش را به چشمانم نزدیک تر.
دلم میخواست فریاد بزنم و گریه کنم.دلم میخواست به آغوش کسی پناه ببرم ولی کسی نبود.
من و او توی تاریکی پنهان بودیم و فقط خدا ناظر بود.دلم میخواست به صورتش چنگ بزنم و فرار کنم.اما نمیشد.
نفس هایش به صورتم میخورد و نفس کشیدن را برای خودم توی آن فضای تاریک و تنگ سخت میکرد.
در حالی که چیزی مانند دستمال روی دهانم میچسباند و من زیر دست هایش تقلا میزدم ، نفس هایم محدود میشد و صورتم سیاه و فریاد هایم زیر دستمال خفه بود و بیشتر گلوی خودم را درد می آورد.
دستمال را بیشتر به دهانم چسباند.
_نترس دختر جان نترس.منم اگه زیر پر قو بزرگ شده بودم الان میلرزیدم.
بسم الله و یا حسینی زیر لب گفتم.چشمانم سیاهی رفت و روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیزی نفهمیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلوسوم
چشم هایم را که باز کردم ، دست و پا و دهانم بسته بود و توی جایی شبیه به انبار خانه ی خودمان بودم اما آنجا نبود.
قادر به انجام کاری نبودم.
نگاهی به فضای دور تا دور و بزرگ آنجا انداختم و بیصدا اشک ریختم.
با صدای لگد در قلبم ایستاد و سرم را بالا آوردم.
همان زن با ظرف غذا داخل شد و رو به رویم نشست.
خودم را جمع و جور کردم و عقب کشیدم.
پارچه را از جلوی دهانم برداشت و غذا را به دهانم نزدیک کرد.
_دهنتو باز کن.
سرم را چرخاندم.
+نمیخوام.اصلا تو کی؟ چیکارم داری؟
مطمئن بودم که به پدرم ربط دارد.عصبانی شد و قاشق را دوباره نزدیک کرد و شروع به فریاد کشیدن کرد.
_ببین اینجا خونه بابات نیست ناز بکنی برا من.برا این که زنده بمونی حرف حرفِ منه فهمیدی ؟
+اصلا میخوام بمیرم.
ظرف را به کنارم پرت کرد و سیلی محکمی به صورتم زد.درد و سوزش چهره ام را پر کرده بود و حتی نمیتوانستم دستم را رویش بکشم.
_خب نخور.به درک!! انگار من باید ناز اینو بکشم و لجبازیاشو تحمل کنم.از خدامه بمیری ولی میمونی رو دستمون.
از آنجا بیرون رفت.نگاهی به ظرف غذا انداختم و توی ذهنم راهی برای فرار پیدا کردم.
کنارم هم همان دستمال سمی افتاده بود.
یا واقعا عقلش نمیرسید یا مرا خر فرض کرده بود.
کمی تکان خوردم و خودم را به غذای ریخته شده نزدیک کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهلوچهارم
سعی کردم با دندانم چنگال را بردارم.کار سختی بود ، اما مجبور بودم.
و مرحله ی سخت تر این که به زور باید با آن چنگال دست و پایم را باز میکردم.
انجام این کار هم برایم سخت بود ، اما بعد از پنج دقیقه تلاش موفق شدم دست هایم را باز کنم و بعد هم پاهایم.
واقعا مرا خر فرض کرده بود.با گوشه ی چادرم دستمال را برداشتم که دستم آغشته به سم نشود.
چنگال هم برای احتیاط برداشتم و سمت در رفتم.
در چوبیشان قفل بود.پس چنگال را لای درز آن کشیدم و به راحتی باز شد.
از در بیرون رفتم و با تمام سرعتی که میتوانستم سمت در خروجی دویدم.
تا این که چادرم را کشید و مانع رفتنم شد.
جیغ بلندی زدم ولی دیگر وقت ترسیدن نبود.وقت شجاعت بود.
پس برگشتم و بازو ام را توی صورتش کوبیدم طوری که روی زمین افتاد و الان نوبت جیغ زدن او بود.
یک دستش را روی صورتش گذاشت ولی تسلیم نشد و دوباره از جایش بلند شد.
من هم تسلیم نشدم.چنگال را با تمام قدرت توی شکمش کوبیدم و فریاد زد . تا میخواست به خودش بیاید ، دستمال را برداشتم.او را از روی زمین بلند کردم و روی دیوار چسباندم و دستمال را روی دهانش فشردم.
+حالا نازنازی خودتیو جد آبادت.
نفسش حبس شد و روی زمین افتاد.من هم به سرعت سمت در رفتم و از آنجا بیرون زدم.نمیدانم با چه سرعت زیادی و بیش از یک کیلومتر دویدم تا این که ایستادم.حالا گم شده بودم و هر کس وضع پریشان و چادر پر از خاکم را میدید فکر میکرد دیوانه ام.
شیر کوچکی آنجا بود و بزرگترین برد برای من.پس صورتم را شستم ، نفسم که به شماره افتاده بود کم کم آرام شد و به خود رسیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.