eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.6هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
همان لحجه ی عربی غلیظ و گوش خراش بود.شیخ عثمان آمده بود گند بزند به زندگی من. توی راهروی اتاق ها رفتم.ایلیا را دیدم که انگار پدر و‌ مادرش را گم کرده بود.با همان تور بلندم ، بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم. +نترس عمه‌.من اینجام. توی یکی از اتاق ها رفتم.اتاقی که میشد از لای درزش مکالمه ی پدرم با شیخ عثمان را دید و شنید. ساجده در را باز کرد.انگار نقشه ای در سر داشت. _نترسین بانو جان.خودم حلش میکنم. از اتاق بیرون رفت.شیخ عثمان از پدرم درباره این مهمانی میپرسید و پدرم در جوابش مانده بود. ساجده جلو آمد. _آقا عروسی خواهر کوچکترم بود. در ذهنم نخودی خندیدم و سعی کردم قیافه ی خواهر کوچیکتر نداشته ی ساجده را در ذهنم بسازم. _خب پس ما هم میخوایم بهشون کادو بدیم ! . خیر.او زرنگ تر از این حرف ها بود.ساجده یک جوری به پدرم علامت داد که کارش را بلد است. _موذب میشه.. _من خودم دیدم رفتن تو اون اتاق. قلبم ایستاد.چهره ام را ندیده بود ولی اگر میدید ، می‌فهمید که من کیستم... _خیلی خب.بیاین ببرمتون پیشش. به ساجده اطمینان داشتم.او چوبی از اتاق کناری برداشت و بالای در اتاقی که من بودم گذاشت.شیخ عثمان تا در را باز کرد ، چوب روی سرش افتاد و پخش بر زمین شد.اما نمرده بود.ایلیا جیغ زد و دست هایش را دور گردنم حلقه کرد‌.با اشاره ی پدرم توی چند اتاق کناری رفتم و در را بستم.پس صالح کجاست؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_عمه +جانم _الان دیگه پیش ما نمی‌مونی ؟ +چرااا اصلا میام خونه خودتون خوبه؟ _آره. صدای در زدن آمد.از ترس سکوت کردم و خودم را عقب کشیدم. _اینجایی؟ صدای صالح بود. +آره. او هم آمد و گوشه ای نشست.کسی حرف نمیزد ، تا این که ایلیا شروع کرد بهانه ی پدر و مادرش را گرفتن.رو به صالح کردم. +مصطفی رو ندیدی؟ _چرا اتفاقا دنبالش میگشت.بیا ببرمت. ایلیا از خدا خواسته بلند شد و دنبالش رفت.تا در اتاق را باز کرد ، ایلیا قدمی عقب رفت و دوباره توی دلم نشست.ترسیده بود و می‌لرزید.مرا محکم چسبیده بود و گریه می‌کرد. چشمانم را ریز کردم. آن طرف سالن ، صادق ایستاده بود.دستم را روی پایم کوبیدم. +همینو کم داشتیم. صالح جلو آمد و آن یکی در را باز کرد. _ایلیا از این در میریم باشه؟ با شک و تردید دوباره بلند شد. چند دقیقه ای گذشت.صالح این دفعه با مصطفی برگشت. بدون آن که اهمیت بدم ناخنم را کلافه روی تورم کشیدم. +پس کی برم بیرون‌.حوصلم سر رفت. مصطفی خندید. _الان میریم بیرون.با کاری که ساجده کرد تا صد سال سیاه مرتیکه نمیاد خونه ما. +پس الان کجاست؟ _هر جا هست اینجا نیست.بلند شو. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
توی خود خانه رفتیم.همه هم آنجا بودند و مادر و پدرم هنوز به فکر آبروی رفته شان بودند.لباسم را عوض کردم و روی مبل نشستم. +حالا زیاد هم چیزی نشده که.دایه تا میخواستن برن کلی چیز داد بهشون. اهمیت زیادی به حرفم ندادند. توی اتاقم رفتم و یکم از چیز ها را جمع و جور کردم.صالح آمد و گیره سرم را به دستم داد. _تو سالن جا گذاشته بودی. تا داشت بیرون می‌رفت ، یکی از لباس هایم از دستم افتاد. +نه صبر کن.در هم ببند. در را بست و روی صندلی نشست. _جان. لباسی که روی زمین افتاده بود را با ذوق برداشتم و تا زدم. +سفر کجا بریم؟ تا میخواست چیزی بگوید ، دوباره لباس از دستم افتاد و با ذوق بیشتری برش داشتم. +بریم ایراننن. خندید . _ما که از خدامونه. دوباره با ذوق لباس را سر جایش گذاشتم و خندیدم. _با چی بریم؟ هواپیمایی که از ایلیا جا مانده بود را مثل بچه ها روی زمین کشیدم. +هواپیمااا. او هم مدام از رفتار های من می‌خندید. _حالا چرا بچه شدی. منم شروع به خندیدن کردم. +وقتی ذوق میکنم بچه میشم. چمدانم را باز کردم و لباس های نویم را تویش چیدم و مصطفی را صدا زدم.توی اتاق آمد و دست به سینه ایستاد. _جان. +میتونی دو تا بلیط بگیری برا فردا؟ _برا کجا؟ +ایران. _اووو چشم.به بابا میگم زنگ بزنه به اون دوستش ، کنار بذاره براتون. بعد چند دقیقه برگشت. _ضحی فردا ، ساعت پنج عصر . بلیطم همونجا میدن بهت. صالح چشمانش گرد شد و خندید. _ماشالا سرعت تصمیم گیری و انجام دادنتون عالیه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
بالاخره یک روز گذشت و ما رسیده بودیم.از خستگی راه هر لحظه ممکن بود بیوفتم و شدیداً خوابم می‌آمد.آسمان تیره و تاریک بود و ستاره ها نمایان بودند.چمدانم را پشت سرم کشیدم و پشت سر صالح راه افتادم.وارد کوچه ای شد ، که حتی در تاریکی با صفا تر از خانه ی ما بود.کلید را در دری کرمی رنگ که به مرور زمان رنگش رفته بود انداخت و وارد شدیم.حیاطش نقلی و کوچک بود ، اما دل‌نشین.حوضی کوچک درونش بود که فواره اش خاموش بود و چند ماهی قرمز در حال حرکت بودند.توی باغچه گل های زرد و سفید و صورتی و قرمز بود و درختان آلوچه.روی ایوان کوچکشان هم یک میز بود و دو صندلی بود که رومیزی اش ، طرح چهارخانه ی آبی آسمانی و سفید بود.صالح در اصلی را هم باز کرد. _بفرما تو. چیزی نگفتم و کفش هایم را در آوردم . درون خانه هم زیبا بود.تابلو های نقاشی یا عکس آنجا بود.خسته و کلافه خمیازه کشیدم. +چمدونم رو کجا بذارم؟ _برو تو همین اتاق‌. وارد اتاق که شدم ، لب پنجره اش یک شیشه ی پر از تیله بود و گلدانی کوچک. تیکه ای از دیوار ، جای سوخته ی بخاری بود و سیاه بود. روی میزش هم دو تا عکس نیمه سوخته بود.روی زمین نشستم و انگشت هایم را به هم ساییدم.نگاهم دوباره به آن عکس ها افتاد. +چرا اینا سوختن؟ از روی میز آن ها را برداشت و کنارم نشست. _بچه که بودم ، همینجا که الان نشستی خوابیده بودم که همون بخاریه ترکید. چهره ام را در هم کشیدم. +چیشد؟؟چیزیت نشد؟ _نه.گرمی آتیشش بیدارم کرد منم رفتم گفتم به بقیه.این عکساهم همونجا بودن. از دستش گرفتم. +این خودتی؟ خندید و سرش را تکان داد. +ایجانمم موهاشو. انگشتش را روی عکس کشید. _این مصطفی ست ، اونم داداشم‌.نمیدونم ، شاید اینجا خودم شش ساله بودم. خندیدم و به دستش دادم.دوباره روی میز گذاشت و از جایش بلند شد. _بذار برم رختخواب بیارم. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اونایی که برا تقدیمی ادین اینجا ، اگه دیگه قرار نیست بذارین همین الان بگین تا برکنار کنم.
صالح با رختخواب ها دوباره آمد.پتویی که بهم داد را رویم کشیدم و خندیدم. +عه اینو مامانمم دارههه. خندید و پتوی جلوی پایش را رویش کشید. _با مامانم با هم دوختن . +عه نمیدونستممم. سرم را روی بالشت گذاشتم و چراغ بالای سرم را خاموش کردم.به ثانیه نکشید که پلک هایم روی هم افتاد و خوابم برد. صبح که شد ، با صدای صالح چشم باز کردم.نشستم و به بدنم کش و قوس دادم.خواب خوبی بود. روی همان میز توی ایوان نشستیم.فواره ی حوض روشن بود و صدای گنجشک ها با صدای جریان آب قاطی شده بود. از آن طرف ، آفتاب توی حیاط تابیده بود و تازه می‌شد زیبایی اش را درک کرد.موهایم هم توی نور خورشید از رنگ خرمایی ، به طلایی تبدیل شده بود. نانم را لقمه کردم و چند تار مویی که روی پیشانی ام افتاده بود را پشت گوشم گذاشتم. +چقدر اینجا با صفاست. _قربان شما. لقمه ام را خوردم و دوباره یکی دیگه پیچیدم. _چایی رو نخوردیاا. +وای حواس ندارم. تا جرعه ای اش را نوشیدم ، چشم هایم را گشاد کردم و لبخند زدم. +وایی چه خوشمزستتت. _نوش جونت. تا تمام صبحانه ام را خوردم ، با ذوق دست هایم را روی میز گذاشتم و دوباره کودک درونم فعال شد. +خببب کجا بریم بیرون؟ آخر چایی اش را خورد و استکان را روی میز گذاشت. _خب دیگه ، می‌بینی ‌. از جایم بلند شدم و صندلی را سر جایش گذاشتم.استکان ها را برداشتم و سمت آشپزخانه رفتم. +لباسامو بپوشم؟ _چه عجله ایه. +عه بریم دیگه. _خیلی خب فرق نداره . ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
لباسی با رنگ کرمی پوشیدم و روسری ام را همراهش ست کردم . چادر سر کردم و روی مبل نشستم. _ماشالا چه سریع.بذار منم برم بپوشم. بعد از پنج دقیقه او هم آمد. کفش هایم را پوشیدم و صالح در خانه را باز کرد.از آن طرف کوچه که رفتیم ، بازارچه ای کوچک بود.این محله خیلی خوب و با صفا بود.به مغازه ای کوچک که رسیدیم ، پیرمردی از مغازه بیرون آمد.قدمی عقب رفتم و من را ندید.لحجه ی ترک داشت. _به به آقا صالح.چه عجب شما اومدی از این طرف هم گذر کردی. _سلام.شرمنده خونه نبودم. _خیلی خب برو به کارت برس.به سلامت . _خداحافظ شما ‌. تا پیرمرد توی مغازه رفت ، من هم پشت سر صالح راه افتادم. +چرا ماشین نیوردی؟ _راه زیادی نیست.بریم خونه محمد ؟ +من حرفی ندارم ولی زحمت میشه. _نه خودش دعوت کرده.. +خیلی خب.شیرینی میخری؟ _آهان آره راستی.بیا ببرمت‌ اونجا... از کوچه بیرون رفتیم و به یک خیابان رسیدیم.چون صبح بود ، اکثر مغازه ها بسته بود. +عه شیرینی فروشی که بستس. _میدونم.وقتی باز شد میریم سرش. +خب پس الان کجا بریم؟ کلیدی برداشت و در مغازه ی کنار شیرینی فروشی را باز کرد. _بفرمایین تو. داشتم روسری ام را درست میکردم و به داخل مغازه دقت نکردم.در را بست و تا سرم را بالا بردم ، بیشترین ذوق ممکن را کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+چقدر...اینجا خوبههه. آنجا پر از قفسه های بزرگ کتاب بود و غیر میز بزرگ فروشنده ، میزی گرد و کوچک نزدیک شیشه ی مغازه با سه تا صندلی بود که دو تا کتاب روی آن بود.کف مغازه هم چوبی بود.درست همانطور که توی فیلم های مورد علاقه ام می‌دیدم.با حیرت و ذوق ، دور تا دور آنجا را نظاره می‌کردم. +صالح کوشی؟ از جایی پشت قفسه ها ، بیرون آمد و پشت میز نشست. +کجا رفتی؟ _اون پشت آشپزخونس. +اینجا برا توعه؟خیلی قشنگههه. _امم ، برای خودِ خودم که نه.برا بابامه.حدود سه سالی میشه که خسته شد ، گفت تو از اینجور چیزا بیشتر سر در میاری بیا اینجا هرچی هم پول در آوردی برا خودت. +مصطفی چیکار میکرد؟ _خب ، اگه بخوام از اولش برات بگم .. +همه چیو بگو. _من کلاس دهم بودم ، مصطفی و محمد خب از من بزرگتر بودن و کلاس دوازدهم...رشته ی اونا تجربی بود منم ادبیات.مدرسه که تموم میشد ، پیاده برمیگشتیم خونه.از یه راهی میرفتیم که من بهت نشون ندادم ولی تیکه ای از راهمون ، همیشه تئاتر اجرا میشد. یک صندلی از آن میز گرد برداشتم و آن طرف میز روبه روی صالح نشستم ، دستم را زیر چانه ام گذاشتم و با دقت و اشتیاق گوش دادم. _ما هم حدود نیم ساعت میشستیم اونجا و نگاه میکردیم.مسئول اونجا هم مرد خوبی بود و مارو خوب شناخته بود.حدود یکی دو سال که گذشت ، مصطفی و داداشم رفتن دانشگاه و سخت درگیر تلاش برای دکتر شدن. از جایش بلند شد و سمت آن آشپزخانه ی کوچک و نقلی رفت. _صبر کن چایی بیارم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چایی را هم زدم و قاشق را توی سینی گذاشتم. +اینم از اون چایی خوشمزه هاست؟ خندید و چایی را از توی سینی برداشت. پنج دقیقه گذشت و توی آن پنج دقیقه ، دوباره با دقت سرتاسر کتابخانه را دیدم.هر کدام به ترتیب رنگ ، شبیه مداد رنگی چیده شده بودند. استکان چایی را توی سینی گذاشت و به صندلی تکیه داد. _داشتم میگفتم،چند سال خوندن ولی خب... +ولی چی؟ _گفتن دوست نداریم ، دلمون به دکتری نمیره.ولش کردن. +وای خاک به سرممم جدی؟ خندید. _به خدا. +تو چی؟ _ما که چهار سالمون تموم شد ، دیگه نرفتم برا درجات بالاتر. +بعد چیکار کردین؟ _من که بعد دانشگاه میومدم اینجا ، مصطفی هم بالاخره می‌رفت کمک بچه هایی که تو همون رشته اومده بودن دانشگاه ، تو درس کمکشون میکرد ، محمد هم تا همین الان ، اون تئاتری که میرفتیم بنده خدا مسئولش فوت کرد ، پسرش هم معتاد بود و حوصله نداشت ، محمد رفت کار و دست گرفت ، درآمدشم خب برا خودش... +چرا خودش بازی نکرد؟ بلند شد و کتاب هایی که روی میز بود را سرجایشان گذاشت و خندید. _چون نه روشو داره نه استعداد. من هم خندیدم و بلند شدم و یک کتاب رندوم را برداشتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
بدون این که به کتاب نگاه کنم ، با حواس پرتی دوباره سر جایش گذاشتم.آن قفسه ی بزرگ لغزید و چند کتابش افتاد.با برخورد کتابی سرم را گرفتم تا این که صالح قفسه را گرفت و ایستاد. _این یه گوشش شکسته ، یادم رفت کاغذ بذارم زیرش لقه.چیزیت نشد؟ +نه خوبم. چند کتابی که روی زمین افتاده بود را شروع به جمع کردن کردیم.یکی از آن ها برایم آشنا آمد.از روی زمین برداشتمش‌ و جلدش را برگرداندم.چشم هایم مانند اکلیل درخشید و بوی آشنای کاغذ کتاب ، توی مشامم پیچید. +این همون کتابیه که خونمون می‌خوندم برا مامانم بوددد. با شک و تردید به جلد توی دستم نگاه کرد. +ببینم نکنه دوباره میخوای بگی با مامانت باهم خریدن؟ خندید و مابقی کتاب ها را برداشت و مشغول گذاشتن شد. _نه.ولی مادرت همه کتاباشو گویا از همینجا می‌خریده. +پس منم دیگه باید از همینجا بخرم‌. _برا شما که خدمات رایگانه. شیطنتم گل کرد و کتاب توی دستم را روی میز گذاشتم. +خیلی خب پس من میبرم بقیشو بخونم. تبسمی کرد و سرش را سمت پنجره چرخاند. _به گمونم شیرینی فروشیه باز کرد.صبر کن الان نمیرم سرش یکم بگذره چیزاشو بچینه. پشت صندلی نشست و تلفن آنجا را برداشت. _زنگ میزنم محمد. بعد چند ثانیه ، صدایش به وضوح از پشت تلفن آمد. _الو؟صالحم. _سلام خوبی؟ _قربانت.پس نرفتی تئاتر؟ _نه.امروز سپردم به کس دیگه ای.مگه برگشتی؟ _با اجازتون. _به سلامتی.تشریف بیارین. وسط کلامش بود که تلفن را نصفه رها کرد.میتوانستم از پشت تلفن کامل بشنوم. _بچههه تو بالا کمد چیکار داری بیا پایین ببینممم. تلفن قطع شد و من و او ، همزمان خندیدیم. _بچش شیطونه چه میشود کرد. +به کی رفته ؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/3312191086C920406772f گپ سین باوان افتتاح شد❤️‍🔥.
_محمد که بی زبونه.در این صورت به مامانش رفته. +از کجا می‌دونی ؟ _مادرش هم مثل خود محمد ، یکم تو دانشگاه موند تو مسیر دکتری و بیخیال شد.البته که خیلی شیطنت می‌کرد و تو دانشگاه دسته گل به آب میداد.استاد ها هم از دستش کلافه میشدن ، اونم قبل از این که خودشون اخراجش کنن خودش رفت. سرم رو تکون دادم و روسری ام که کج شده بود را صاف کردم. +آهاااا.نمیری سر شیرینی فروشی؟ _آهان آره... از آنجا بیرون رفتیم و در را بست.همانجا پشت در شیرینی فروشی ایستادم و منتظر شدم.بعد از دو سه دقیقه ، دست پر برگشت.توی تمام راه هیچ نمیگفتم و به مسیر نگاه می‌کردم.واقعا سرتاسر شهر زیبا و دلنشین بود . بالای سرم درخت توت بود و پایین پایم چند تایی از آنها افتاده بود.بعد از چند دقیقه ، بالاخره رسیدیم.صالح دری به رنگ سفید را زد و بعد از چند لحظه ، محمد در را باز کرد. سلام کردم و دستم را توی جیبم گذاشتم.صالح شیرینی را به دستش داد و احوالپرسی کرد. _این کارا چیه؟راضی به زحمت نبودیم.خوش اومدین. صالح راست می‌گفت.بی زبون بود و انگار از کل دنیا آرامش داشت.تا پایم را توی حیاط خانه گذاشتم ، پسری هم سن و سال ایلیا توی حیاط دوید و با شور و شوق دستش را سمت صالح دراز کرد.او هم خندید و از ذوق او استقبال کرد.من هم خندیدم و سمت خود خانه قدم برداشتم.حیاط خانه کوچک بود و خود خانه هم آن‌چنان بزرگ نبود.بعد زنی روحیه دار ، با عجله گوشه ی روسری اش را درست کرد و با لبخند و انرژی از من احوالپرسی کرد و دست دراز کرد. _بفرمایین تو... تا تبسم کوچکی که داشتم را دید ، توی چشمانم خیره شد و صدایش را پایین تر آورد. _کیمیام... من هم با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد ، سرم را تکان دادم و تبسمم به لبخندی کوچک تبدیل شد. +خوشبختم. روی مبل هایی با رنگ زرد خردلی نشستیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.