#ماه_بانو
#پارت_پنجاهودوم
همان لحجه ی عربی غلیظ و گوش خراش بود.شیخ عثمان آمده بود گند بزند به زندگی من.
توی راهروی اتاق ها رفتم.ایلیا را دیدم که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود.با همان تور بلندم ، بغلش کردم و گونه اش را بوسیدم.
+نترس عمه.من اینجام.
توی یکی از اتاق ها رفتم.اتاقی که میشد از لای درزش مکالمه ی پدرم با شیخ عثمان را دید و شنید.
ساجده در را باز کرد.انگار نقشه ای در سر داشت.
_نترسین بانو جان.خودم حلش میکنم.
از اتاق بیرون رفت.شیخ عثمان از پدرم درباره این مهمانی میپرسید و پدرم در جوابش مانده بود.
ساجده جلو آمد.
_آقا عروسی خواهر کوچکترم بود.
در ذهنم نخودی خندیدم و سعی کردم قیافه ی خواهر کوچیکتر نداشته ی ساجده را در ذهنم بسازم.
_خب پس ما هم میخوایم بهشون کادو بدیم ! .
خیر.او زرنگ تر از این حرف ها بود.ساجده یک جوری به پدرم علامت داد که کارش را بلد است.
_موذب میشه..
_من خودم دیدم رفتن تو اون اتاق.
قلبم ایستاد.چهره ام را ندیده بود ولی اگر میدید ، میفهمید که من کیستم...
_خیلی خب.بیاین ببرمتون پیشش.
به ساجده اطمینان داشتم.او چوبی از اتاق کناری برداشت و بالای در اتاقی که من بودم گذاشت.شیخ عثمان تا در را باز کرد ، چوب روی سرش افتاد و پخش بر زمین شد.اما نمرده بود.ایلیا جیغ زد و دست هایش را دور گردنم حلقه کرد.با اشاره ی پدرم توی چند اتاق کناری رفتم و در را بستم.پس صالح کجاست؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوسوم
_عمه
+جانم
_الان دیگه پیش ما نمیمونی ؟
+چرااا اصلا میام خونه خودتون خوبه؟
_آره.
صدای در زدن آمد.از ترس سکوت کردم و خودم را عقب کشیدم.
_اینجایی؟
صدای صالح بود.
+آره.
او هم آمد و گوشه ای نشست.کسی حرف نمیزد ، تا این که ایلیا شروع کرد بهانه ی پدر و مادرش را گرفتن.رو به صالح کردم.
+مصطفی رو ندیدی؟
_چرا اتفاقا دنبالش میگشت.بیا ببرمت.
ایلیا از خدا خواسته بلند شد و دنبالش رفت.تا در اتاق را باز کرد ، ایلیا قدمی عقب رفت و دوباره توی دلم نشست.ترسیده بود و میلرزید.مرا محکم چسبیده بود و گریه میکرد.
چشمانم را ریز کردم. آن طرف سالن ، صادق ایستاده بود.دستم را روی پایم کوبیدم.
+همینو کم داشتیم.
صالح جلو آمد و آن یکی در را باز کرد.
_ایلیا از این در میریم باشه؟
با شک و تردید دوباره بلند شد.
چند دقیقه ای گذشت.صالح این دفعه با مصطفی برگشت.
بدون آن که اهمیت بدم ناخنم را کلافه روی تورم کشیدم.
+پس کی برم بیرون.حوصلم سر رفت.
مصطفی خندید.
_الان میریم بیرون.با کاری که ساجده کرد تا صد سال سیاه مرتیکه نمیاد خونه ما.
+پس الان کجاست؟
_هر جا هست اینجا نیست.بلند شو.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوچهارم
توی خود خانه رفتیم.همه هم آنجا بودند و مادر و پدرم هنوز به فکر آبروی رفته شان بودند.لباسم را عوض کردم و روی مبل نشستم.
+حالا زیاد هم چیزی نشده که.دایه تا میخواستن برن کلی چیز داد بهشون.
اهمیت زیادی به حرفم ندادند.
توی اتاقم رفتم و یکم از چیز ها را جمع و جور کردم.صالح آمد و گیره سرم را به دستم داد.
_تو سالن جا گذاشته بودی.
تا داشت بیرون میرفت ، یکی از لباس هایم از دستم افتاد.
+نه صبر کن.در هم ببند.
در را بست و روی صندلی نشست.
_جان.
لباسی که روی زمین افتاده بود را با ذوق برداشتم و تا زدم.
+سفر کجا بریم؟
تا میخواست چیزی بگوید ، دوباره لباس از دستم افتاد و با ذوق بیشتری برش داشتم.
+بریم ایراننن.
خندید .
_ما که از خدامونه.
دوباره با ذوق لباس را سر جایش گذاشتم و خندیدم.
_با چی بریم؟
هواپیمایی که از ایلیا جا مانده بود را مثل بچه ها روی زمین کشیدم.
+هواپیمااا.
او هم مدام از رفتار های من میخندید.
_حالا چرا بچه شدی.
منم شروع به خندیدن کردم.
+وقتی ذوق میکنم بچه میشم.
چمدانم را باز کردم و لباس های نویم را تویش چیدم و مصطفی را صدا زدم.توی اتاق آمد و دست به سینه ایستاد.
_جان.
+میتونی دو تا بلیط بگیری برا فردا؟
_برا کجا؟
+ایران.
_اووو چشم.به بابا میگم زنگ بزنه به اون دوستش ، کنار بذاره براتون.
بعد چند دقیقه برگشت.
_ضحی فردا ، ساعت پنج عصر . بلیطم همونجا میدن بهت.
صالح چشمانش گرد شد و خندید.
_ماشالا سرعت تصمیم گیری و انجام دادنتون عالیه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوپنجم
بالاخره یک روز گذشت و ما رسیده بودیم.از خستگی راه هر لحظه ممکن بود بیوفتم و شدیداً خوابم میآمد.آسمان تیره و تاریک بود و ستاره ها نمایان بودند.چمدانم را پشت سرم کشیدم و پشت سر صالح راه افتادم.وارد کوچه ای شد ، که حتی در تاریکی با صفا تر از خانه ی ما بود.کلید را در دری کرمی رنگ که به مرور زمان رنگش رفته بود انداخت و وارد شدیم.حیاطش نقلی و کوچک بود ، اما دلنشین.حوضی کوچک درونش بود که فواره اش خاموش بود و چند ماهی قرمز در حال حرکت بودند.توی باغچه گل های زرد و سفید و صورتی و قرمز بود و درختان آلوچه.روی ایوان کوچکشان هم یک میز بود و دو صندلی بود که رومیزی اش ، طرح چهارخانه ی آبی آسمانی و سفید بود.صالح در اصلی را هم باز کرد.
_بفرما تو.
چیزی نگفتم و کفش هایم را در آوردم . درون خانه هم زیبا بود.تابلو های نقاشی یا عکس آنجا بود.خسته و کلافه خمیازه کشیدم.
+چمدونم رو کجا بذارم؟
_برو تو همین اتاق.
وارد اتاق که شدم ، لب پنجره اش یک شیشه ی پر از تیله بود و گلدانی کوچک. تیکه ای از دیوار ، جای سوخته ی بخاری بود و سیاه بود.
روی میزش هم دو تا عکس نیمه سوخته بود.روی زمین نشستم و انگشت هایم را به هم ساییدم.نگاهم دوباره به آن عکس ها افتاد.
+چرا اینا سوختن؟
از روی میز آن ها را برداشت و کنارم نشست.
_بچه که بودم ، همینجا که الان نشستی خوابیده بودم که همون بخاریه ترکید.
چهره ام را در هم کشیدم.
+چیشد؟؟چیزیت نشد؟
_نه.گرمی آتیشش بیدارم کرد منم رفتم گفتم به بقیه.این عکساهم همونجا بودن.
از دستش گرفتم.
+این خودتی؟
خندید و سرش را تکان داد.
+ایجانمم موهاشو.
انگشتش را روی عکس کشید.
_این مصطفی ست ، اونم داداشم.نمیدونم ، شاید اینجا خودم شش ساله بودم.
خندیدم و به دستش دادم.دوباره روی میز گذاشت و از جایش بلند شد.
_بذار برم رختخواب بیارم.
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
اونایی که برا تقدیمی ادین اینجا ، اگه دیگه قرار نیست بذارین همین الان بگین تا برکنار کنم.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوششم
صالح با رختخواب ها دوباره آمد.پتویی که بهم داد را رویم کشیدم و خندیدم.
+عه اینو مامانمم دارههه.
خندید و پتوی جلوی پایش را رویش کشید.
_با مامانم با هم دوختن .
+عه نمیدونستممم.
سرم را روی بالشت گذاشتم و چراغ بالای سرم را خاموش کردم.به ثانیه نکشید که پلک هایم روی هم افتاد و خوابم برد.
صبح که شد ، با صدای صالح چشم باز کردم.نشستم و به بدنم کش و قوس دادم.خواب خوبی بود.
روی همان میز توی ایوان نشستیم.فواره ی حوض روشن بود و صدای گنجشک ها با صدای جریان آب قاطی شده بود.
از آن طرف ، آفتاب توی حیاط تابیده بود و تازه میشد زیبایی اش را درک کرد.موهایم هم توی نور خورشید از رنگ خرمایی ، به طلایی تبدیل شده بود.
نانم را لقمه کردم و چند تار مویی که روی پیشانی ام افتاده بود را پشت گوشم گذاشتم.
+چقدر اینجا با صفاست.
_قربان شما.
لقمه ام را خوردم و دوباره یکی دیگه پیچیدم.
_چایی رو نخوردیاا.
+وای حواس ندارم.
تا جرعه ای اش را نوشیدم ، چشم هایم را گشاد کردم و لبخند زدم.
+وایی چه خوشمزستتت.
_نوش جونت.
تا تمام صبحانه ام را خوردم ، با ذوق دست هایم را روی میز گذاشتم و دوباره کودک درونم فعال شد.
+خببب کجا بریم بیرون؟
آخر چایی اش را خورد و استکان را روی میز گذاشت.
_خب دیگه ، میبینی .
از جایم بلند شدم و صندلی را سر جایش گذاشتم.استکان ها را برداشتم و سمت آشپزخانه رفتم.
+لباسامو بپوشم؟
_چه عجله ایه.
+عه بریم دیگه.
_خیلی خب فرق نداره .
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوهفتم
لباسی با رنگ کرمی پوشیدم و روسری ام را همراهش ست کردم . چادر سر کردم و روی مبل نشستم.
_ماشالا چه سریع.بذار منم برم بپوشم.
بعد از پنج دقیقه او هم آمد.
کفش هایم را پوشیدم و صالح در خانه را باز کرد.از آن طرف کوچه که رفتیم ، بازارچه ای کوچک بود.این محله خیلی خوب و با صفا بود.به مغازه ای کوچک که رسیدیم ، پیرمردی از مغازه بیرون آمد.قدمی عقب رفتم و من را ندید.لحجه ی ترک داشت.
_به به آقا صالح.چه عجب شما اومدی از این طرف هم گذر کردی.
_سلام.شرمنده خونه نبودم.
_خیلی خب برو به کارت برس.به سلامت .
_خداحافظ شما .
تا پیرمرد توی مغازه رفت ، من هم پشت سر صالح راه افتادم.
+چرا ماشین نیوردی؟
_راه زیادی نیست.بریم خونه محمد ؟
+من حرفی ندارم ولی زحمت میشه.
_نه خودش دعوت کرده..
+خیلی خب.شیرینی میخری؟
_آهان آره راستی.بیا ببرمت اونجا...
از کوچه بیرون رفتیم و به یک خیابان رسیدیم.چون صبح بود ، اکثر مغازه ها بسته بود.
+عه شیرینی فروشی که بستس.
_میدونم.وقتی باز شد میریم سرش.
+خب پس الان کجا بریم؟
کلیدی برداشت و در مغازه ی کنار شیرینی فروشی را باز کرد.
_بفرمایین تو.
داشتم روسری ام را درست میکردم و به داخل مغازه دقت نکردم.در را بست و تا سرم را بالا بردم ، بیشترین ذوق ممکن را کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهوهشتم
+چقدر...اینجا خوبههه.
آنجا پر از قفسه های بزرگ کتاب بود و غیر میز بزرگ فروشنده ، میزی گرد و کوچک نزدیک شیشه ی مغازه با سه تا صندلی بود که دو تا کتاب روی آن بود.کف مغازه هم چوبی بود.درست همانطور که توی فیلم های مورد علاقه ام میدیدم.با حیرت و ذوق ، دور تا دور آنجا را نظاره میکردم.
+صالح کوشی؟
از جایی پشت قفسه ها ، بیرون آمد و پشت میز نشست.
+کجا رفتی؟
_اون پشت آشپزخونس.
+اینجا برا توعه؟خیلی قشنگههه.
_امم ، برای خودِ خودم که نه.برا بابامه.حدود سه سالی میشه که خسته شد ، گفت تو از اینجور چیزا بیشتر سر در میاری بیا اینجا هرچی هم پول در آوردی برا خودت.
+مصطفی چیکار میکرد؟
_خب ، اگه بخوام از اولش برات بگم ..
+همه چیو بگو.
_من کلاس دهم بودم ، مصطفی و محمد خب از من بزرگتر بودن و کلاس دوازدهم...رشته ی اونا تجربی بود منم ادبیات.مدرسه که تموم میشد ، پیاده برمیگشتیم خونه.از یه راهی میرفتیم که من بهت نشون ندادم ولی تیکه ای از راهمون ، همیشه تئاتر اجرا میشد.
یک صندلی از آن میز گرد برداشتم و آن طرف میز روبه روی صالح نشستم ، دستم را زیر چانه ام گذاشتم و با دقت و اشتیاق گوش دادم.
_ما هم حدود نیم ساعت میشستیم اونجا و نگاه میکردیم.مسئول اونجا هم مرد خوبی بود و مارو خوب شناخته بود.حدود یکی دو سال که گذشت ، مصطفی و داداشم رفتن دانشگاه و سخت درگیر تلاش برای دکتر شدن.
از جایش بلند شد و سمت آن آشپزخانه ی کوچک و نقلی رفت.
_صبر کن چایی بیارم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجاهونهم
چایی را هم زدم و قاشق را توی سینی گذاشتم.
+اینم از اون چایی خوشمزه هاست؟
خندید و چایی را از توی سینی برداشت.
پنج دقیقه گذشت و توی آن پنج دقیقه ، دوباره با دقت سرتاسر کتابخانه را دیدم.هر کدام به ترتیب رنگ ، شبیه مداد رنگی چیده شده بودند.
استکان چایی را توی سینی گذاشت و به صندلی تکیه داد.
_داشتم میگفتم،چند سال خوندن ولی خب...
+ولی چی؟
_گفتن دوست نداریم ، دلمون به دکتری نمیره.ولش کردن.
+وای خاک به سرممم جدی؟
خندید.
_به خدا.
+تو چی؟
_ما که چهار سالمون تموم شد ، دیگه نرفتم برا درجات بالاتر.
+بعد چیکار کردین؟
_من که بعد دانشگاه میومدم اینجا ، مصطفی هم بالاخره میرفت کمک بچه هایی که تو همون رشته اومده بودن دانشگاه ، تو درس کمکشون میکرد ، محمد هم تا همین الان ، اون تئاتری که میرفتیم بنده خدا مسئولش فوت کرد ، پسرش هم معتاد بود و حوصله نداشت ، محمد رفت کار و دست گرفت ، درآمدشم خب برا خودش...
+چرا خودش بازی نکرد؟
بلند شد و کتاب هایی که روی میز بود را سرجایشان گذاشت و خندید.
_چون نه روشو داره نه استعداد.
من هم خندیدم و بلند شدم و یک کتاب رندوم را برداشتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_شصتم
بدون این که به کتاب نگاه کنم ، با حواس پرتی دوباره سر جایش گذاشتم.آن قفسه ی بزرگ لغزید و چند کتابش افتاد.با برخورد کتابی سرم را گرفتم تا این که صالح قفسه را گرفت و ایستاد.
_این یه گوشش شکسته ، یادم رفت کاغذ بذارم زیرش لقه.چیزیت نشد؟
+نه خوبم.
چند کتابی که روی زمین افتاده بود را شروع به جمع کردن کردیم.یکی از آن ها برایم آشنا آمد.از روی زمین برداشتمش و جلدش را برگرداندم.چشم هایم مانند اکلیل درخشید و بوی آشنای کاغذ کتاب ، توی مشامم پیچید.
+این همون کتابیه که خونمون میخوندم برا مامانم بوددد.
با شک و تردید به جلد توی دستم نگاه کرد.
+ببینم نکنه دوباره میخوای بگی با مامانت باهم خریدن؟
خندید و مابقی کتاب ها را برداشت و مشغول گذاشتن شد.
_نه.ولی مادرت همه کتاباشو گویا از همینجا میخریده.
+پس منم دیگه باید از همینجا بخرم.
_برا شما که خدمات رایگانه.
شیطنتم گل کرد و کتاب توی دستم را روی میز گذاشتم.
+خیلی خب پس من میبرم بقیشو بخونم.
تبسمی کرد و سرش را سمت پنجره چرخاند.
_به گمونم شیرینی فروشیه باز کرد.صبر کن الان نمیرم سرش یکم بگذره چیزاشو بچینه.
پشت صندلی نشست و تلفن آنجا را برداشت.
_زنگ میزنم محمد.
بعد چند ثانیه ، صدایش به وضوح از پشت تلفن آمد.
_الو؟صالحم.
_سلام خوبی؟
_قربانت.پس نرفتی تئاتر؟
_نه.امروز سپردم به کس دیگه ای.مگه برگشتی؟
_با اجازتون.
_به سلامتی.تشریف بیارین.
وسط کلامش بود که تلفن را نصفه رها کرد.میتوانستم از پشت تلفن کامل بشنوم.
_بچههه تو بالا کمد چیکار داری بیا پایین ببینممم.
تلفن قطع شد و من و او ، همزمان خندیدیم.
_بچش شیطونه چه میشود کرد.
+به کی رفته ؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_شصتویکم
_محمد که بی زبونه.در این صورت به مامانش رفته.
+از کجا میدونی ؟
_مادرش هم مثل خود محمد ، یکم تو دانشگاه موند تو مسیر دکتری و بیخیال شد.البته که خیلی شیطنت میکرد و تو دانشگاه دسته گل به آب میداد.استاد ها هم از دستش کلافه میشدن ، اونم قبل از این که خودشون اخراجش کنن خودش رفت.
سرم رو تکون دادم و روسری ام که کج شده بود را صاف کردم.
+آهاااا.نمیری سر شیرینی فروشی؟
_آهان آره...
از آنجا بیرون رفتیم و در را بست.همانجا پشت در شیرینی فروشی ایستادم و منتظر شدم.بعد از دو سه دقیقه ، دست پر برگشت.توی تمام راه هیچ نمیگفتم و به مسیر نگاه میکردم.واقعا سرتاسر شهر زیبا و دلنشین بود .
بالای سرم درخت توت بود و پایین پایم چند تایی از آنها افتاده بود.بعد از چند دقیقه ، بالاخره رسیدیم.صالح دری به رنگ سفید را زد و بعد از چند لحظه ، محمد در را باز کرد.
سلام کردم و دستم را توی جیبم گذاشتم.صالح شیرینی را به دستش داد و احوالپرسی کرد.
_این کارا چیه؟راضی به زحمت نبودیم.خوش اومدین.
صالح راست میگفت.بی زبون بود و انگار از کل دنیا آرامش داشت.تا پایم را توی حیاط خانه گذاشتم ، پسری هم سن و سال ایلیا توی حیاط دوید و با شور و شوق دستش را سمت صالح دراز کرد.او هم خندید و از ذوق او استقبال کرد.من هم خندیدم و سمت خود خانه قدم برداشتم.حیاط خانه کوچک بود و خود خانه هم آنچنان بزرگ نبود.بعد زنی روحیه دار ، با عجله گوشه ی روسری اش را درست کرد و با لبخند و انرژی از من احوالپرسی کرد و دست دراز کرد.
_بفرمایین تو...
تا تبسم کوچکی که داشتم را دید ، توی چشمانم خیره شد و صدایش را پایین تر آورد.
_کیمیام...
من هم با صدایی که انگار از ته چاه میآمد ، سرم را تکان دادم و تبسمم به لبخندی کوچک تبدیل شد.
+خوشبختم.
روی مبل هایی با رنگ زرد خردلی نشستیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.