#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_پنجم
دوباره خم شدم و دستم رو بین وسایل داخل کمد کشیدم.
نمیدونستم دقیقاً دنبال چی میگردم، اما یه حس عجیبی نمیذاشت از اون اتاق برم بیرون. انگار یه چیزی بین اون همه وسیله جا مونده بود که باید پیداش میکردم.
چندتا جعبه رو کنار زدم که دستم به یه کاغذ تا شده خورد.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
کاغذ قدیمی و کمی زرد شده بود. آروم برداشتمش و بازش کردم.
چشمم که به نوشتهها افتاد،نفسم بند اومد.
«شاید منو از خانوادم دور کنن، ولی یه روزی برمیگردم.»
چند بار جمله رو خوندم و زیر لب تکرار کردم.
دستخط رو درست نمیشناختم ولی آشنا بود.
اما یه چیزی توی اون جمله باعث شده بود نتونم به راحتی از کنارش بگذرم.
کی نوشته بودش؟
و چرا گفته بود شاید منو از خانوادم دور کنن؟
کاغذ رو دوباره نگاه کردم،شاید چیزی پشتش نوشته شده باشه،اما سفید بود.
صدای رضا از بیرون اتاق باعث شد از فکر بیرون بیام.
_ام،چیزی پیدا کردی؟
سریع کاغذ رو تا کردم و توی مشتم نگه داشتم.
+نه... چیز خاصی نبود.
نگاهم برای چند لحظه روی صورتش موند.
نمیدونستم چرا حقیقت رو نگفتم.
شاید چون خودمم نمیدونستم این کاغذ چه معنیای داره.
اما یه چیز رو مطمئن بودم.
این چند کلمه، قرار نبود اتفاقی بین وسایل قدیمی سپیده پیدا بشن.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_ششم
با این که هنوز ذهنم درگیر بود،روسریمو بستم و کیفمو برداشتم.
+بریم رضا؟
محمدرضا که کنار در ایستاده بود، سرشو تکون داد.
_بریم.
تمام مسیر تقریباً ساکت بودیم. من نشسته بودم و به خیابونهایی که یکییکی از کنارمون رد میشدن نگاه میکردم،اما واقعیت این بود که اصلاً حواسم به بیرون نبود.
ذهنم هزار جا میرفت.
هر اتفاق کوچیکی اون روز برام عجیب شده بود و انگار هرچی بیشتر سعی میکردم بیخیال بشم،اتفاقات بیشتری میافتاد که نمیذاشتن آروم باشم.
چند دقیقهای طول کشید تا رسیدیم سر مزار.
طبق همیشه اول میرفتیم سر مزار سپیدهجون و بعد عمو عباس.
وقتی به سنگ قبرش رسیدیم،چند ثانیه فقط همونجا ایستادم.
بطری آبی که کنار مزار بود برداشتم و با شیر آب پرش کردم.آروم آب رو روی سنگ قبر سپیدهجون ریختم و نگاهم روی اسمش ثابت موند.
الهی بمیرم چقدر واسه رضا آرزو داشت...
نگاهم رفت سمت عکسش.
شالش رو با یه مدل قشنگ بسته بود و مرتب روی سرش قرار گرفته بود. همون لبخند ظریف و آرومی که هر بار میدیدمش،یه چیزی ته دلم سنگین میشد.
آهی کشیدم و همون لحظه پیرمردی که همیشه اطراف مزارها میدیدیم،آروم به سمتمون نزدیک شد.تا رسید کنارمون،نگاهش چند ثانیه روی من موند.
_ببخشید خانوم.
برگشتم سمتش.
+سلام،بله؟
کمی مکث کرد و لحنش مردد بود.
_جسارت نباشه... شما با اون خانومی که روزای زوج میان سر مزار،نسبتی دارین؟
اخمام رفت تو هم.
+کدوم خانوم؟
پیرمرد نگاه کوتاهی به عکس سپیده انداخت.
_همونی که میاد اینجا... معمولاً تنهاست. فکر کنم خواهرشونن.
برای چند ثانیه مغزم کامل هنگ کرد.
خواستم چیزی بگم که صدای مردی از چند متر اونطرفتر بلند شد.
_حاجآقا!
محمدرضا هم با تعجب به پیرمرد نگاه میکرد.
چند ثانیه همونطور خشک شده بودم.
بعد آروم برگشتم سمت محمدرضا.
+وا!خواهر نداشت که داشت؟
محمدرضا شونه بالا انداخت.
_من چمیدونم والا.
+کی ممکنه آخه؟
_شاید یکی از فامیلاشونه.
+ولی چرا باید پیرمرده فکر کنه خواهرشه؟
محمدرضا چیزی نگفت.
سعی کردم بیخیال بشم و با حرص نفس عمیقی کشیدم.
+ول کن... این پیرمرده چشاش درست نمیبینه. یه چیزی الکی گفته به ما.
محمدرضا نگاه مشکوکی بهم کرد.
+ ولش کن دیگه. بیا بریم سر مزار عمو.
راه افتادیم، اما ذهنم دیگه آروم نمیشد.
تمام مسیر تا مزار عمو عباس، حرفهای پیرمرد توی سرم تکرار میشد.
«روزای زوج میان سر مزار...»
«فکر کنم خواهرشونن.»
خواهر؟
سپیده که خواهر نداشت.
پس اون زن کی بود؟
و مهمتر از همه،چرا میاومد سر مزارش؟
امروز همهچی دور و برم عجیب میگذشت.
دیگه واقعاً خسته شده بودم.
نه فقط از اتفاقات،بلکه از فکر کردن بهشون.
هرچی بیشتر دنبال جواب میگشتم،سؤالهای بیشتری توی ذهنم به وجود میاومد.
و یه حس عجیبی ته دلم میگفت شاید این اتفاق،اونقدرها هم که سعی میکردم خودمو قانع کنم،اتفاقی نبوده.
ترسیده بودم.
دلم میخواست زمان انقدر دیر نگذره و زودتر برگردم خونه.
فقط میخواستم برم توی اتاقم،درو ببندم و برای چند ساعت از تمام این اتفاقات فاصله بگیرم.
اما نمیدونستم بعضی سؤالا،درست وقتی فکر میکنی فراموششون کردی،خودشون دوباره پیداشون میشه...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_هفتم
بعد یه ساعت رسیدیم خونه.سیب زمینی های دیشب و گذاشتم بپزه و زنگ زدم حسین.چند تا بوق خورد و برداشت ، ولی حرف نمیزد.
+الو؟حسین؟
_نیلوفر الان نمیتونم حرف بزنم بهت زنگ میزنم.
تلفن و قطع کرد.خیلی سر و صدا بود و با این حال آروم حرف میزد.یونس بیدار شد و اومد تو آشپزخونه.
_سلام.
+علیک سلام.ساعت خواب.
چیزی نگفت و از فریزر بستنی برداشت.
+شیکم خالی بستنی میخورن؟
_مامان گشنمه.
+برو شیر و کیک بخور.
با کلافگی شیر و کیک برداشت و رفت.
+یوسف خوابه هنوز؟
_آره.
موهامو از پشت سر گوجه کردم و تا نشستم رو مبل ، صدا زنگ در اومد.
+کیه؟
_عمه مهمون نمیخوای؟
در و باز کردم.سونیا بودن و آنا.تازه اومده بودن ایران تا همینجا زندگی کنن.پشت سرشونم یاس و حسنا بودن.
+سلاملکمم بیاین تو ببینمم.
زودتر از اون چیزی فکر میکردم بزرگ شده بودن.سونیا پونزده سالش شده بود و آنا هفده.
در خونه رو بستم و دوباره رفتم سر گاز.
_عمه
+جانم عمه.
_دایی نیس؟
+نه نیس.
آنا تا اینو شنید با خیال راحت روسریشو در آورد.موهای طلاییشو با یه مدل قشنگ بافته بود.یاس تا اینو دید خودش پرید تو بغل آنا که موهای منم بباف.
بستنی چیدم تو سینی و رفتم سمتشون.
+پس چرا میا نیمد؟
_خواب بود.
یونس از مبل اومد پایین و کنار یاس نشست.
_یوسفم خوابه.
+آنا برو میا رو بیدار کن بیارش دلم هواشو کرده.
یاس بافت موهاشو تکون داد و از جاش بلند شد.
_خودم اول میرم یوسف و بیدار میکنم بعد میرم دنبال میا.
عاشق این بود بقیه رو بیدار کنه.تو خونه حکم آلارم و داشت صبحا پا میشد بقیه هم بیدار میکرد.
از وقتی از سر مزار رسیده بودیم خونه رضا رفته بود تو اتاق و کتاب میخوند.رفتم طبقه بالا یه سراغی ازش بگیرم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_هشتم
در زدم.
_بفرما.
در و باز کردم و رفتم تو.
+رضا چرا نمیای پایین؟
_راحتم.فقط...
+فقط چی؟
_فردا نمیریم سر مزار؟
+برا چی؟امروز بودیم که.
_ببینیم پیرمرده کیو میگفته.
+خیلی خب باشه.
یک روز گذشت.دلم این روزا زیاد میگرفت.برای همین میوفتادم به جون خونه و همه جارو تمیز میکردم که حواسم پرت باشه و مشغول باشم.دیگه کمر و کتف هام درد گرفته بود و روی مبل خوابیدم تا با خیال راحت برم سر تلویزیون.
تلویزیون و که روشن کردم روی کانال اخبار بود و زیر نویس کرده بود:شهادت چهار تن از نیروهای امنیتی در یزد.
با دستای لرزون تلویزیون و خاموش کردم.حسین هم رفته بود یزد.چند بار زنگ میزدم و قطع میکردم ولی برنمیداشت.از عصبانیت و نگرانی سرمو کوبوندم به میز و جیغ زدم.روانی شده بودم.موهام باز شده بود و روی شونه هام ریخته بود.یوسف از اتاق بیرون اومد و اومد بالا سرم.
_وا مامان خوبی؟
+چی؟
_میگم خوبی؟
+نه یعنی آره خوبم.
_چیزی شده؟
+نه بابا گوشیم هنگ کرد فقط رفت رو اعصابم.
_وا خب بده درستش کنم.
+نه نه درست شد.
موهامو توی آینه دوباره بستم.حالم جوری بود که قیافمو میدیدم میخواستم گریه کنم.ولی خب نه.الان نباید منفجر میشدم که همه چی لو بره.پریدم رو تخت و سرمو تو بالشت دفن کردم و بغلش کردم.
_مامان؟
این دفعه یونس بود.حالا باید برا اونم توضیح میدادم که خوبم.
سعی کردم اشکامو با بالشت خشک کنم و سریع پتو رو کشیدم روش و رومو اونور کردم.
+جونم؟
_چرا اینجایی؟
+خستم میخوام بخوابم.
_خب باشه بخواب.
چراغ و خاموش کرد و رفت.خیالم راحت شد و نفس عمیقی کشیدم.با دردسر یه بلیط برای یزد گرفتم تا برم ببینم چه خبره.پرواز صبح بود و میتونستم بخوابم تا مغزمو خالی کنم.ولی مگه فکر و خیال میذاشت؟
میخواستم پتورو بکشم روم که دوباره یه صدای آروم اومد.
_مامان خوابی؟
+نه یاس بیدارم چیه.
_شام درست نمیکنی؟
گوشیمو دادم دستش.
+یه چیزی بده یوسف سفارش بده حوصله ندارم دیگه هم نیا تو اتاق میخوام بخوابم.
_باش.
بالشت کنارمو با ترس و لرز بغل کردم و خوابیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
با چنل های رمان هم تب ادمینی میریم هم تبادل ، بیاید پیوی .
@Noora_315_Mt
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_نهم
با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم.
ساعت چهار و نیم صبح بود.
سریع گوشیمو سایلنت کردم و از تخت بلند شدم. لباسامو که از شب قبل آماده کرده بودم پوشیدم و کیفمو برداشتم.
همه خواب بودن.آروم از اتاق بیرون رفتم و سعی کردم هیچ صدایی نکنم. وقتی رسیدم پایین،چند ثانیه جلوی در ایستادم.
نمیدونستم کار درستی میکنم یا نه.
فقط میدونستم اگه نمیرفتم،دیوونه میشدم.
از خونه بیرون رفتم و تاکسی گرفتم.
تمام مسیر گوشی توی دستم بود و به صفحهش خیره شده بودم.
با ترس کیفمو محکم بغل کردم و رفتم سمت سالن پرواز.
نمیدونستم قراره توی یزد چه چیزی منتظرم باشه.فقط میدونستم باید میرفتم.
حتی یادم رفته بود دیروز با رضا بریم سر مزار.امروز هم که معلوم نبود خونه باشم یا نه.پیشونیم و ماساژ دادم. توی ذهنم پر افکار منفی بود.نیلوفر کجا میخوای بری؟چیو میخوای ببینی؟چجوری میخوای پیداش کنی؟بچه هاتو تنها گذاشتی؟بری اونجا چی بگی؟
به کیفم مشت زدم.
+بسه.
الحمدالله کسی نشنید.ولی داشتم عصبی میشدم.دستام میلرزید و نفس نفس میزدم.
بالاخره سوار هواپیما شدم.صندلی کنارم پیرزنی بود که با آرامش صلوات فرستاد.به خودم گفتم منم باید آروم باشم و شروع کردم به صلوات فرستادن.انقدر صلوات فرستادم که نفهمیدم کی رسیدیم.
نمیدونستم.نمیدونستم کجا باید برم.مقصد تاکسیم کجا باشه.غافل از همه ی این چیزا سوار تاکسی شدم و گفتم منو ببره بازار برای خرید.ای کاش برای خرید اومده بودم.پولشو دادم و پیاده شدم.
به دور و برم نگاه کردم.من مونده بودم و یه شهر غریب و بی خبری.کم کم داشت گریه ام میگرفت.شده بودم مثل دختری که مادرشو گم کرده.کلی صلوات فرستادم و یه دور دیگه دورمو نگاه کردم.
یه لحظه لبخند نشست روی لب هام.انگار خدا صدامو شنیده بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_دهم
یه طرف اداره پلیس بود و اون طرف هتل.داشتم وسوسه میشدم اول برم سمت هتل و یکم استراحت کنم ، ولی نه.توی خونه هم میشه استراحت کرد.من برای چیز دیگه ای اینجام.
به سمت اداره پلیس قدم برداشتم.ولی نمیدونستم دنبال چی ام و چی بگم.
در و باز کردم و رفتم تو حیاطش.دوباره شروع به لرزیدن کردم.اگه گفتن شهید شده چی؟بدنم یخ زده بود.انگار میخواستم بیوفتم زمین.چند تا زن با چادر و لباس سبز مخصوص اونجا اومدن سمتم و یکم اخلاقشون تند بود که اینجا چی میخوام.زبونم قفل شده بود تا این که یکی مثل اونا ولی یکم پیرتر و مهربون تر اومد سمتم و از اونا خواست باهام کاری نداشته باشن.بهم سلام کرد و خوش آمد و گفت و سمت راهرو راهنماییم کرد.توی اتاقی رفت و پشت میز نشست منم روی صندلی کنار اونجا نشستم.
پارچ آب و ریخت توی لیوان و داد دستم.
_بخور دختر بخور سرحال شی.
آب و سر کشیدم و نفس عمیقی کشیدم.
_چیزی شده دختر؟چرا انقدر رنگ پریده؟چیزی بیارم برات بخوری؟
+نه نه ممنونم دستتون درد نکنه.ببخشید اینجور اومدم و سلام نکردم.
_قربونت عزیزم.چیزی شده؟
+ام،خب راستش...
_چی؟
+چجوری بگم...میشه اسم اون چهار تا شهید و بدین؟
_برای چی میخوای؟گفتن فعلا اعلام نکنیم...به خانواده هاشون گفتن غیر یه نفر که اسمشو ندادن به ما.
همینو که گفت دوباره استرس گرفتم.پلکامو تند تند به هم میزدم اشکم نریزه.
_خب خانوم راستش من همسرم اومد یزد و جزو همین نیروهای امنیتی بود،
به اینجاش که رسید بغضم ترکید و تند تند اشکامو پاک میکردم.
خانومه صبور و مهربون بود.سعی میکرد حالم بهتر شه تا ادامشو توضیح بدم و دلداریم میداد.
نفس عمیقی کشیدم و خودم و کنترل کردم.
+ببخشید.و بعد اومدن اینجا هرچی زنگ میزدم جواب نمیداد.منم دیروز این خبرو دیدم و اومدم اینجا به دنبال یه خبر و نشونی ازش.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_یازدهم
_غصه نخور.میدونم برای استراحت کجان.داشتم میرفتم اونجا بیا باهم بریم.
انگار جدی جدی این زنو خدا برام فرستاده بود.تو چشام میشد ذوق و خوشحالی و به وضوح دید.
+وای دستتون خیلی خیلی درد نکنه نمیدونم چجوری جبران کنم جدی.
با یه لبخند گرم و صمیمی جوابمو داد.میگفت راه نزدیکه و پیاده رفتیم.نفهمیدم کی راه رفتم و چجوری رسیدم.شبیه خوابگاه بود ولی خیلی گرفته بود و دلگیر.دلم برا حسین سوخت.اون زن رفت تو یه راهرو و به من گفت همونجا یه کاری داره.یه لحظه دوباره دلم خالی شد.اگه حسین اینجا نباشه چی؟اگه شهید شده باشه چی؟
همین افکار منفی دور سرم میچرخیدن که صدایی اومد.
_نیلو؟
برگشتم.حسین بود.صحیح و سالم.نمیدونستم بخندم ، گریه کنم ، جیغ بزنم ، شکایت کنم که چرا خبریت نبود ، نمیدونم.خشکم زده بود.دستشو جلو چشمم تکون داد.
_نیلوفر؟
یهو خندیدم.انقد که کامل خم شده بودم.به معنای واقعی روانی بودم.اونم خندید.
_چته بیا اینجا ببینم.
رفتیم پشت دیوار نشستیم و تکیه دادیم.
_تو اینجا چیکار میکنی؟دلم تنگ شده بود اتفاقاً.
کیفمو کوبوندم بهش و هنوزم داشتم میخندیدم.
+تو چرا جواب تلفن نمیدی؟
به خل و چلیم خندید.
_چی بهت دادن چی ریختن توش؟ زده به سرت؟
دیگه خنده هام تموم شد و با یه نفس عمیق دکمه خلاصیشونو زدم.مودی تر از من پیدا نمیشد.رفتم رو مود احساسی.
+حسین من مردم و زنده شدم از نگرانی.فکر کردی چرا اومدم اینجا؟
سرمو گرفته بودم پایین و زانوهامو بغل کرده بودم.
_میدونم.نمیشد.اجازه نمیدادن زنگ بزنیم و جواب بدیم.میدونم نیلوفر .
+خب...خب بیا بریم خونه.اصن به خاطر من.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/2590181043C5ac820d257
آقا میاین رند شم من؟💔