#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_هشتم
در زدم.
_بفرما.
در و باز کردم و رفتم تو.
+رضا چرا نمیای پایین؟
_راحتم.فقط...
+فقط چی؟
_فردا نمیریم سر مزار؟
+برا چی؟امروز بودیم که.
_ببینیم پیرمرده کیو میگفته.
+خیلی خب باشه.
یک روز گذشت.دلم این روزا زیاد میگرفت.برای همین میوفتادم به جون خونه و همه جارو تمیز میکردم که حواسم پرت باشه و مشغول باشم.دیگه کمر و کتف هام درد گرفته بود و روی مبل خوابیدم تا با خیال راحت برم سر تلویزیون.
تلویزیون و که روشن کردم روی کانال اخبار بود و زیر نویس کرده بود:شهادت چهار تن از نیروهای امنیتی در یزد.
با دستای لرزون تلویزیون و خاموش کردم.حسین هم رفته بود یزد.چند بار زنگ میزدم و قطع میکردم ولی برنمیداشت.از عصبانیت و نگرانی سرمو کوبوندم به میز و جیغ زدم.روانی شده بودم.موهام باز شده بود و روی شونه هام ریخته بود.یوسف از اتاق بیرون اومد و اومد بالا سرم.
_وا مامان خوبی؟
+چی؟
_میگم خوبی؟
+نه یعنی آره خوبم.
_چیزی شده؟
+نه بابا گوشیم هنگ کرد فقط رفت رو اعصابم.
_وا خب بده درستش کنم.
+نه نه درست شد.
موهامو توی آینه دوباره بستم.حالم جوری بود که قیافمو میدیدم میخواستم گریه کنم.ولی خب نه.الان نباید منفجر میشدم که همه چی لو بره.پریدم رو تخت و سرمو تو بالشت دفن کردم و بغلش کردم.
_مامان؟
این دفعه یونس بود.حالا باید برا اونم توضیح میدادم که خوبم.
سعی کردم اشکامو با بالشت خشک کنم و سریع پتو رو کشیدم روش و رومو اونور کردم.
+جونم؟
_چرا اینجایی؟
+خستم میخوام بخوابم.
_خب باشه بخواب.
چراغ و خاموش کرد و رفت.خیالم راحت شد و نفس عمیقی کشیدم.با دردسر یه بلیط برای یزد گرفتم تا برم ببینم چه خبره.پرواز صبح بود و میتونستم بخوابم تا مغزمو خالی کنم.ولی مگه فکر و خیال میذاشت؟
میخواستم پتورو بکشم روم که دوباره یه صدای آروم اومد.
_مامان خوابی؟
+نه یاس بیدارم چیه.
_شام درست نمیکنی؟
گوشیمو دادم دستش.
+یه چیزی بده یوسف سفارش بده حوصله ندارم دیگه هم نیا تو اتاق میخوام بخوابم.
_باش.
بالشت کنارمو با ترس و لرز بغل کردم و خوابیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
با چنل های رمان هم تب ادمینی میریم هم تبادل ، بیاید پیوی .
@Noora_315_Mt
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_نهم
با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم.
ساعت چهار و نیم صبح بود.
سریع گوشیمو سایلنت کردم و از تخت بلند شدم. لباسامو که از شب قبل آماده کرده بودم پوشیدم و کیفمو برداشتم.
همه خواب بودن.آروم از اتاق بیرون رفتم و سعی کردم هیچ صدایی نکنم. وقتی رسیدم پایین،چند ثانیه جلوی در ایستادم.
نمیدونستم کار درستی میکنم یا نه.
فقط میدونستم اگه نمیرفتم،دیوونه میشدم.
از خونه بیرون رفتم و تاکسی گرفتم.
تمام مسیر گوشی توی دستم بود و به صفحهش خیره شده بودم.
با ترس کیفمو محکم بغل کردم و رفتم سمت سالن پرواز.
نمیدونستم قراره توی یزد چه چیزی منتظرم باشه.فقط میدونستم باید میرفتم.
حتی یادم رفته بود دیروز با رضا بریم سر مزار.امروز هم که معلوم نبود خونه باشم یا نه.پیشونیم و ماساژ دادم. توی ذهنم پر افکار منفی بود.نیلوفر کجا میخوای بری؟چیو میخوای ببینی؟چجوری میخوای پیداش کنی؟بچه هاتو تنها گذاشتی؟بری اونجا چی بگی؟
به کیفم مشت زدم.
+بسه.
الحمدالله کسی نشنید.ولی داشتم عصبی میشدم.دستام میلرزید و نفس نفس میزدم.
بالاخره سوار هواپیما شدم.صندلی کنارم پیرزنی بود که با آرامش صلوات فرستاد.به خودم گفتم منم باید آروم باشم و شروع کردم به صلوات فرستادن.انقدر صلوات فرستادم که نفهمیدم کی رسیدیم.
نمیدونستم.نمیدونستم کجا باید برم.مقصد تاکسیم کجا باشه.غافل از همه ی این چیزا سوار تاکسی شدم و گفتم منو ببره بازار برای خرید.ای کاش برای خرید اومده بودم.پولشو دادم و پیاده شدم.
به دور و برم نگاه کردم.من مونده بودم و یه شهر غریب و بی خبری.کم کم داشت گریه ام میگرفت.شده بودم مثل دختری که مادرشو گم کرده.کلی صلوات فرستادم و یه دور دیگه دورمو نگاه کردم.
یه لحظه لبخند نشست روی لب هام.انگار خدا صدامو شنیده بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7vbtxo&btn=باوان
خیلی وقته باهاتون حرف نزدممم ، سلاممم😭💞