#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_یازدهم
_غصه نخور.میدونم برای استراحت کجان.داشتم میرفتم اونجا بیا باهم بریم.
انگار جدی جدی این زنو خدا برام فرستاده بود.تو چشام میشد ذوق و خوشحالی و به وضوح دید.
+وای دستتون خیلی خیلی درد نکنه نمیدونم چجوری جبران کنم جدی.
با یه لبخند گرم و صمیمی جوابمو داد.میگفت راه نزدیکه و پیاده رفتیم.نفهمیدم کی راه رفتم و چجوری رسیدم.شبیه خوابگاه بود ولی خیلی گرفته بود و دلگیر.دلم برا حسین سوخت.اون زن رفت تو یه راهرو و به من گفت همونجا یه کاری داره.یه لحظه دوباره دلم خالی شد.اگه حسین اینجا نباشه چی؟اگه شهید شده باشه چی؟
همین افکار منفی دور سرم میچرخیدن که صدایی اومد.
_نیلو؟
برگشتم.حسین بود.صحیح و سالم.نمیدونستم بخندم ، گریه کنم ، جیغ بزنم ، شکایت کنم که چرا خبریت نبود ، نمیدونم.خشکم زده بود.دستشو جلو چشمم تکون داد.
_نیلوفر؟
یهو خندیدم.انقد که کامل خم شده بودم.به معنای واقعی روانی بودم.اونم خندید.
_چته بیا اینجا ببینم.
رفتیم پشت دیوار نشستیم و تکیه دادیم.
_تو اینجا چیکار میکنی؟دلم تنگ شده بود اتفاقاً.
کیفمو کوبوندم بهش و هنوزم داشتم میخندیدم.
+تو چرا جواب تلفن نمیدی؟
به خل و چلیم خندید.
_چی بهت دادن چی ریختن توش؟ زده به سرت؟
دیگه خنده هام تموم شد و با یه نفس عمیق دکمه خلاصیشونو زدم.مودی تر از من پیدا نمیشد.رفتم رو مود احساسی.
+حسین من مردم و زنده شدم از نگرانی.فکر کردی چرا اومدم اینجا؟
سرمو گرفته بودم پایین و زانوهامو بغل کرده بودم.
_میدونم.نمیشد.اجازه نمیدادن زنگ بزنیم و جواب بدیم.میدونم نیلوفر .
+خب...خب بیا بریم خونه.اصن به خاطر من.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.