#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_چهارم
+وا عه.
ایلیا نگاهیش کرد و پوزخند زد.
_برادرِ من...من الکی نمیگم که...چرا بقیه رو نفرستادم؟چون میدونم اینا میتونن...ماشالا زرنگن.
سری تکون داد .
×چی بگم دیگه باشه...
+عرررر حلماااا بزن قدششش
ذوقمون اصلا قابل و وصف نبود.جوری ژست گرفتم،انگار رستم میخواست بره وسط میدون.نگاه با ابهتی به همشون انداختم.
+خیلی خبببب تجهیزات بدین بهمون.
_بله؟منظورتون از تجهیزات چیه؟
خندیدم و سرجام نشستم.حسین گویا بهش برخورد و خندید.
×یه عمر ازین کارا کردیم و ژست شومارو نگرفتیم.
+باشه یه عمررر
ایلیا ماژیکشو به تخته کوبید.
×خیلی خب گوش بدین بگم نقشه چیه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.