#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_دوم
دوباره رسیده بودم به ۱۲ ، ۱۳ سالگیام،که انگار انرژیم هیچ وقت کم نمیشد.معمولا بعد شام،میرفتیم توی اون زیرزمینی که بچگی تموم کارای مهم و اونجا انجام میدادیم.طبق عادتم،از پله ها پایین دویدم و رو اون مبلی که همیشه میشستم با حلما نشستم.بقیه هم کم کم اومدن.حسم عجیب شد و روسریمو جلو کشیدم.امیر یه تابلو بزرگ آورد و اون وسط گذاشت.امین از اون طرف خندید.
_میخوای بهمون درس بدی آقا معلم؟
خندید.
×نه از اون درسا...
رفت سرجاش نشست و ایلیا جاش وایساد.
_خیلی خب...یه امری داشتم باهاتون...
حلما لبخند زد.
×چرا حس اینایی و دارم که آوردنشون بهشون ماموریت بگن؟
_اصن زدی تو خاللل
حسین چپ چپ نگاهش کرد.
×وای یا علی.
_خیلی خب...قضیه از این قراره که،ما وقتی اومدیم ایران،چشمون خورد به دنبال چند تا کسایی که زیادی مشکوک بودن؛
به دوستش اشاره کرد.
_خلاصه ما تصمیم گرفتیم باهم بریم همه اطلاعاتشون و بکشیم بیرون،برای همینم تعقیبشون کردیم و خب خدارو شکر خیلی چیز ازشون فهمیدیم.
چشمامو ریز کردم.
+دقیق چیکار میکنن؟
_ماشالااا سوال خیلیی خوبی بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_سوم
_اینا،یه گروهی ان،که لای مواد غذایی،مثل کیک و اینا،مواد مخدر میذارن و بین مردم تو جشنا اینا پخش میکنن.
لبخند زدم.
+جالب شد کههه
حسین دستشو لای موهاش کشید.
×خب ما چیکار میتونیم بکنیم؟
_ما ، اول باید بریم بیشتر تعقیبشون کنیم،بعد که از لونشون بیرون اومدن،کاری کنیم که حالشون جا بیاد قشنگ.
×خب پس بریم دیگه.
_نههه ببین عاسیسمممم کار من و تو که از قیافه هامون میباره میخوایم چیکار کنیم نیستتت
×نمیفهمم.
_ببیننن باید کسایی و بفرستیم برای این کار،که اونا انتظار ندارن کاری بکنن.
×مثلا کیا؟
از ثنا که انتظار کار نمیرفت.به من و حلما نیم نگاهی کرد و زد زیر خنده.حسینم رگ غیرتش زد بالا.
×بلهههه؟جانممم؟
+عههه حرف نزننن من و حلما دوست میداریممم.
×چه غلطا .
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_چهارم
+وا عه.
ایلیا نگاهیش کرد و پوزخند زد.
_برادرِ من...من الکی نمیگم که...چرا بقیه رو نفرستادم؟چون میدونم اینا میتونن...ماشالا زرنگن.
سری تکون داد .
×چی بگم دیگه باشه...
+عرررر حلماااا بزن قدششش
ذوقمون اصلا قابل و وصف نبود.جوری ژست گرفتم،انگار رستم میخواست بره وسط میدون.نگاه با ابهتی به همشون انداختم.
+خیلی خبببب تجهیزات بدین بهمون.
_بله؟منظورتون از تجهیزات چیه؟
خندیدم و سرجام نشستم.حسین گویا بهش برخورد و خندید.
×یه عمر ازین کارا کردیم و ژست شومارو نگرفتیم.
+باشه یه عمررر
ایلیا ماژیکشو به تخته کوبید.
×خیلی خب گوش بدین بگم نقشه چیه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_پنجم
شروع کرد به توضیح دادن و نقش و نشون کشیدن.منم دست و پا شیکسته گوش میدادم و از اوت طرف،با حلما حرف میزدمو میخندیدم.ایلیا ماژیک و روی میز گذاشت و دست به سینه بهم زل زد و با چشاش به ماژیک اشاره کرد.
_نیلوفر خانم ، بیا توضیح بده ببینم.کلشو داشتی حرف میزدی.
با اعتماد به نفس کامل از جام بلند شدمو ماژیک و از رو میز برداشتم.
+چشم اقا معلم.
رفت و یه گوشه نشست.جوری روبه رو تابلو وایساده بودم،که انگار دکترا گرفته بودم.
+خببب بسم الله الرحمن الرحیم . همینطور که برادر عزیزم گفت،
تمام نقشه رو ریز به ریز ردیف کردم.همه شروع کردن به دست زدن.
_بححح خواهر گرامی...میبینم که خوب گوش دادی.
سرجام نشستم.صدا یونس از اتاق بلند شد.
×ماماننن
+جانم
×گشنمه
حلما خندید.
_حالا این بچه های دائم الگشنه تو میخوای چیکار کنی؟
خندیدم.
چند ساعتی گذشت و حالا روی تختم چشمامو با ذوق فردا روی هم گذاشتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_ششم
اروم اروم خوابم برد.خواب دیدم نشستم توی یه دشت بزرگ؛ولی خب تمام دور و بر اونجا ناپدید و سیاه شد.استرس گرفتم.از اون دور سه نفر و میدیدم که به سمتم میومدن.چشمامو مالوندنمو سرمو گرفتم بالا.عمو عباس و زنش بالاسرم وایساده بودنو یه دختر خوشگل پیششون بود که مثل محمد رضا موهای طلایی و پوست سفید داشت.از جام بلند شدمو بغلشون کردم.خیلی خوشحال بودم.دستمو روی سر دختره کشیدم و لبخند زدم
+ایشون کین؟
سپیده خندید.
_قبل اینکه سر محمدرضا حامله بشم،ایشون تشریف نیوردن این دنیایی که شما هستی عزیزکم...یادته؟
لبخند زدمو سرمو تکون دادم.عمو دستامو گرفت.
_ببین نیلوفر جان،شما به لطف خدا فردا عملیات مهم داری...خواستیم بهت یادآوری کنیم،شاید پای جون خیلیا وسط باشه...امیدت به امام زمان و یادت نره.
تا خواستم بیشتر باهاشون حرف بزنم،از جلو چشمم محو شدن.ترسیدمو از خواب پریدم.عرق کرده بودمو نفس نفس میزدمو دستام میلرزید.از شوک جیغ زدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه_فصل_دوم
#پارت_هفتم
حسین یه لیوان اب داد دستم.
_نیلوفرررممم خوببی؟چی شددد؟
زدم زیر گریه.سرمو ناز کرد.
_وا نیلو... میخوای حرف بزنیم دربارش ؟
چیزی نگفتمو با دستای لرزونم اشکامو پاک کردم.اونم چشم به انتظار حرف من بود و وقتی دید چیزی نمیگم بیخیال شد.
_خیلی خب خانومی...
قبل اینکه دوباره حرفی بزنه،چشمام روی هم افتاد.
صبح که شد بیدار شدمو ذوق داشتم.ولی از اون طرف،خواب دیشبم از جلو چشمام رد میشد.
حسین یه تفنگ تو جیبم جا داد.
_نیلو خانوم اماده ای؟
+ارهههه
_مراقب باشیااا
+مراقبم.
یه ایرپاد داد به دستم.
_در ارتباطیم خب؟
سرمو تکون دادمو سوار ماشین شدم.به جای مورد نظر رسیدیم.حسین با دستش به یه ساختمون نزدیک اونجا اشاره کرد.
_ببین نیلوفر ، من و محمد و ایلیا ، اونجاییم و دوربین های اونجارو بررسی میکنیم پس چیزی نیست که ازش بترسی.
حلما اون طرف منتظرم بود.در و باز کردم که پیاده شم اما دستمو کشید.
_پس مراقب باشیااا
+همچنین
پیاده شدمو سمت حلما دویدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
_
این دختره ، ایتارو ترکونده با چنلش😭♥️ .
Jovin : https://eitaa.com/joinchat/1385694388C326f7f1a5c
ممبرای اینجا ، پایه ترین ممبرای ایتارو تشکیل میدن 😎💘 .
بیا خوش میگذره🦦🎀
_