مادر از همه ضعیف تر بود؛ نه به خاطر غصه های مشترکمان بلکه به خاطر غصه های خصوصی هرکدام از ما که خورده بود:))
می خواستم بمانم، رفتم.
می خواستم بروم، ماندم.
نه رفتن مهم بود نه ماندن..
مهم من بودم که نبودم؛
از دست رفتن صمیمیت ها خیلی چیز عجیبیه؛ یهو به خودت میای میبینی که هیچ نسبتی باهاش نداری.