هدایت شده از 𝗖hanne𝗹 𝗔Iisa ִֶָ ៸៸
#فرمچآلشنآشنآس
دلام ماهرؤ🥙𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
بیاید ناشناس بحرفیم💭𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
ناشناسِ کیه؟آلیسا 👏🏼𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
ایگ ممنؤعه ناناحت میشم ماهرؤ🌟𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
چنلمؤن میباشد ماهرؤ🥙𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
https://abzarek.ir/service-p/msg/5405012 💭𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
تگ ناشناسمؤن میباشد ماهرؤ👏🏼𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
@Channelalisa🌟𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
هدایت شده از 𝗖hanne𝗹 𝗔Iisa ִֶָ ៸៸
درخاستی حرفی چیزی دارین بگین اما حرفای بیخودی نمیزارم 🥙👏🏼𓍼 ⭑. ࣪ ׅ
هدایت شده از ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
ولی اینجا هم لیدرش خاصه هم ادمیناش بقیه فقط دارن تلاش میکنن🧖🏻♀️💕
ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
هدایت شده از ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
ولی لیدر این چنل از کل تیم بقیه چنلا یه لول بالاتره🧖🏻♀️💕
ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
هدایت شده از ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
ولی صدتا چنل دیگه رو بگردی بازم همچین لیدری پیدا نمیکنی🧖🏻♀️💕
ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
هدایت شده از ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
ولی قبول کن اینجا همش وایب خوب و انرژی قشنگه👀💝
ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
هدایت شده از ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
ولی قبول کن چنل تو یه چیز دیگهس خیلییی به دل میشینه 👀💝
ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
هدایت شده از ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
ولی قبول کن چنل شما زیادی شیک و دوستداشتنیه👀💝
ᴛꫀ᥊sᴛ ᠻꪮʀ
هدایت شده از 𝖱︎𔓘𝗆︎̤𝖺𝗇︎^᪲
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_دوم
هنوز استاد گروه بعدی رو نگفته بود که رها لاند شد گفت :
+ استاد ، ببخشیدا ولی من نمیخوام با ارین باشم .
همون لحظه ارین گفت :
_ اره استاد منم نمیخوام باش باشم .
استاد داد زد و گفت :
+ مگه نگفتم نه نه نداریم هان ؟؟
همینکه گفتم .
رها و ارین ساکت شدن و استاد بقیه گروه هارو گفت و به بچه ها گفت یا هفته بعد وقت دارید پروژه تون رو تحویل بدید .
زنگ کلاس خورد و بچه ها از کلاس بیرون رفتن .
نیکی اومد پیش رها و بش گفت :
+ حاجی افتادی با این پسر خوشگله ؟ خیلی که خوبه باید از خدات باشههه .
_ کی گفته باید از خدام باشه قیافش شبیه چلغوزه !
همون لحظه ارش اومد پیش نیکی و بهش گفت :
+ سلامم ، نیکی تو میای خونمون برای پروژه یا من بیام ؟ یا اصلا بریم پارکی کافه ای جایی ؟
_ عامم ، تو بیا خونه ما .
+ باشه پس ، خداافظ .
_ خدااافظ .
رها با نگاهی معنی دار نگاه به نیکی کرد و گفت :
+ دختر فکر کنم ازش خوشت اومده هاا .
_ نبابا کیه که عاشق بشه .
+ تو گفتی منم باور کردم .
_ خب حالا ، من باید برم کاری نداریی ؟؟
+ نهه خدااافظ
نیکی رفت و رهام تو راه خونه بود که . . .
هدایت شده از 𝖱︎𔓘𝗆︎̤𝖺𝗇︎^᪲
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_سوم
رها در حال رفت به خونه بود که ارین رو دید . ارین بش گفت :
+ هوی نمیخوای بگی کی بریم برا پروژه ؟
رها ایرپادشو برداشت و گفت :
_ چته ؟
+ میگم نمیخوای بگی کی بریم سر پروژه ؟؟
_ من چمیدونم
+ فردا خوبه ؟
_ اره وقتم خالیه
+ خب پس بیاید خونه ما
_ هع ، حالا فاز برت نداره ها
رها دوباره ایرمادشو گذاشت تو گوشش رو رفت خونه .
به خونه که رسید ، بوی غذای مورد علاقش یعنی قرمه سبزی بود .
وقتی فهمید غذا قرمه سبزی دارن خستگی مدرسه از تنش رفت بیرون .
مامانش همون لحظه گفت :
+ سلام دختر
_ سلام مامان
+ چخبر چیکار کردید داخل مدرسه ؟؟
_ هیچی مثل همیشه
+ خب برو لباساتو در بیار بیا سفره پهنه .
_ باش
هلیا رفت لباسای مدرسش رو در اورد و یه تیشرت و پیژامه پوشید .
اول گوشیشو چک کرد تا پیاماشو بخونه ، دید نیکی بهش پیام داده :
+ سلام رها ، رسیدی خوته ؟؟
هلیا شروع به تایپ کردن کرد :
_ اره عشقم رسیدم .
+ وای حاجی ناهارمون ماهیهههه من اصلا دوست ندارم .
_ هاهاهاها ما قرمه سبزی داریمم دلت بخواادددد
رها رفت ناهارشو بخوره و وقعا طعم غذاهای مامانش عالی بود .
بعدش رفت و یکم رو تختش خوابید و موزیک گوش داد ، خب چون رها عاشق موزیک بود . . .