ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🐈🖤
بیاین ناشناس حرف بزنیم؛🦋 هر چی تو دلتون هست برای ما بنویسید از خودتون بریزین بیرون آروم شین🧸❤️🔥 ناش
برگشتم ناشناس پر باشه ها🤓
خیلی کویره😔😢
#رمان
برک به خانه ی ال برگشت .
ال داد زد و گفت :
معلوم هست کجایی از دیروز تا حالا ؟!
برک گفت :
رفته بودم کافه یه قهوه بخورم که یکی گوشیم و زد .
از دیروز تا حالا دنبالش بودم تا بالاخره پیداش کردم .
الانم خیلی خوابم میاد . برو اون ور .
ال گفت :
باشه . برو بخواب .
گوشیت و بهم بده ببینم همه جاش سالمه یا نه .
برک گفت :
نیازی نیست .
و برک رفت تا بخوابد .
همان لحظه ریچل به او مسیج زد تا دو ساعت دیگه باهم قرار بگذارند و برک هم قبول کرد و به او ویس داد :
اگر ال ازت درباره ی من و تو پرسید که دیشب باهم بودیم تو بگو آره .
آنها برای حفظ ظاهر این کار را میکردند .
ال هم به ییگیت زنگ زد و گفت :
سلام . اومد خونه .
ییگیت گفت :
کجا بود ؟!
ال گفت :
یه داستان مسخره سر هم کرده بود که من باور نکردم .
احتمالا با ریچل بود .
ییگیت گفت :
حس منم اینه .
به ریچل زنگ بزن و بپرس .
ال گفت :
باشه
و قطع کردند و او به ریچل زنگ زد .
ریچل همان موقع ویس برک را گوش کرده بود .
ال گفت :
سلام ریچل خوبی ؟!
ریچل گفت :
ممنون . کاری داشتی ؟!
ال گفت :
دیشب با برک بودی ؟!
ریچل گفت :
آره . خودت گفتی باهاش برم تو رابطه .
ال گفت :
خوبه . من یکم شک کرده بودم که بویی برده .
همینجوری ادامه بده .
به پول ماشین فکر کن .
ریچل گفت :
دو ساعت دیگه هم باز باهاش قرار دارم .
ال گفت :
آفرین .
خوب داری پیش میری .
خدافظ .
و قطع کردند .
ریچل با خودش گفت :
دختره ی خوش باور .
ییگیت تو هم داره دور میزنه کم عقل ...
پارت ۳۹
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6