#رمان
برک به خانه ی ال برگشت .
ال داد زد و گفت :
معلوم هست کجایی از دیروز تا حالا ؟!
برک گفت :
رفته بودم کافه یه قهوه بخورم که یکی گوشیم و زد .
از دیروز تا حالا دنبالش بودم تا بالاخره پیداش کردم .
الانم خیلی خوابم میاد . برو اون ور .
ال گفت :
باشه . برو بخواب .
گوشیت و بهم بده ببینم همه جاش سالمه یا نه .
برک گفت :
نیازی نیست .
و برک رفت تا بخوابد .
همان لحظه ریچل به او مسیج زد تا دو ساعت دیگه باهم قرار بگذارند و برک هم قبول کرد و به او ویس داد :
اگر ال ازت درباره ی من و تو پرسید که دیشب باهم بودیم تو بگو آره .
آنها برای حفظ ظاهر این کار را میکردند .
ال هم به ییگیت زنگ زد و گفت :
سلام . اومد خونه .
ییگیت گفت :
کجا بود ؟!
ال گفت :
یه داستان مسخره سر هم کرده بود که من باور نکردم .
احتمالا با ریچل بود .
ییگیت گفت :
حس منم اینه .
به ریچل زنگ بزن و بپرس .
ال گفت :
باشه
و قطع کردند و او به ریچل زنگ زد .
ریچل همان موقع ویس برک را گوش کرده بود .
ال گفت :
سلام ریچل خوبی ؟!
ریچل گفت :
ممنون . کاری داشتی ؟!
ال گفت :
دیشب با برک بودی ؟!
ریچل گفت :
آره . خودت گفتی باهاش برم تو رابطه .
ال گفت :
خوبه . من یکم شک کرده بودم که بویی برده .
همینجوری ادامه بده .
به پول ماشین فکر کن .
ریچل گفت :
دو ساعت دیگه هم باز باهاش قرار دارم .
ال گفت :
آفرین .
خوب داری پیش میری .
خدافظ .
و قطع کردند .
ریچل با خودش گفت :
دختره ی خوش باور .
ییگیت تو هم داره دور میزنه کم عقل ...
پارت ۳۹
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
#رمان
نیلسو میخواست به تنهایی به بیرون برود .
او از هتل خارج شد ولی دوگوکان دنبالش آمد و گفت :
نیلسو .
منم باهات میام . هر جا میری .
حوصلم سر رفته .
البته اگر بخوای .
نیلسو گفت :
البته که میخوام .
میخوام برم تو شهر قدم بزنم .
دوگوکان گفت :
عالیه .
ممنون که گذاشتی بیام .
آنها رفتند و در یک کافه نشستند .
دوگوکان به نیلسو گفت :
خیلی به جمره اعتماد نکن .
ممکنه جاسوسیمون و کنه برای ییگیت .
نیلسو گفت :
آره .
منم یکم شک کردم بهش .
برک و ریچل هم در همان کافه قرار داشتند .
برک وارد کافه شد و به ریچل گفت :
سلام .
نیلسو برک را دید و گفت :
برک . این دختره کیه .
برک گفت :
بهت توضیح میدم . ماجراش مفصله .
نیلسو گفت :
میشنوم .
برک همه چیز را به او گفت .
ریچل گفت :
از دیدنت خوشحالم نیلسو .
ولی صد درصد ال و ییگیت برامون بپا گذاشتن .
به خاطر همین مجبوریم نقش بازی کنیم .
اگر باهات رفتار خوبی داشته باشم میفهمن .
نیلسو گفت :
حله . فهمیدم .
برک گفت :
حالا این قرارتون عاشقانه است ؟!
نیلسو و دوگوکان به هم زل زدند .
دوگوکان گفت :
فقط اومدیم یکم تو شهر بگردیم . همین .
برک گفت :
باشه .
منم باور کردم .
ریچل گفت :
برک .
یادت نره .
ما بپا داریم .
الان باید با نیلسو یه دعوای ظاهری راه بندازین که لو نرین .
نیلسو گفت :
درست میگه .
آنها یک دعوای ظاهری راه انداختند و در آخر نیلسو و دوگوکان از کافه بیرون رفتند .
برک و ریچل الکی باهم میخندیدند .
بپاهایی که ییگیت برای آنها گذاشته بود از قرار آنها یک فیلم طولانی گرفته بودند و به ییگیت درباره ی دعوا و خنده های آنها خبر دادند .
ییگیت هم به ال زنگ زد و گفت :
سلام ال .
بپاها زنگ زدن گفتن برک با نیلسو دعوا گرفته .
انگار تو یک کافه همو دیدن و شروع کردن به دعوا گرفتن .
بعد هم نیلسو و دوستش رفتن بیرون و برک و ریچل کلی باهم خندیدن .
ال گفت :
پس برک هنوز شکی به من نکرده .
دلیل اینکه کمتر پیش منه هم ریچله .
بیچاره نمیدونه هم من و هم ریچل داریم باهاش بازی میکنیم .
نکنه تو به من شک کردی ؟!
به خاطر همین نقشه کشیدی ریچل به برک نزدیک شه تا اون کمتر پیش من باشه .
ترسیدی من بهت خیانت کنم ؟!
ییگیت گفت :
چرا دروغ بگم .
آره . ترسیدم .
چون تو خیلی به اون نزدیک شده بودی .
جواب تلفن هام و نمیدادی .
خب منم حق داشتم این کار و بکنم .
ال گفت :
آخه من تو رو ول کنم برم سراغ اون .
اون چی داره آخه ؟!
شبیه خل و چلاست .
ییگیت گفت :
حالا این جور که تو میگی احمق نیست .
ال گفت :
ولی باید بگم نقشه ی هوشمندانه ای بود .
و جفتشان خندیدند ...
پارت ۴۰
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6