#رمان
نیلسو میخواست به تنهایی به بیرون برود .
او از هتل خارج شد ولی دوگوکان دنبالش آمد و گفت :
نیلسو .
منم باهات میام . هر جا میری .
حوصلم سر رفته .
البته اگر بخوای .
نیلسو گفت :
البته که میخوام .
میخوام برم تو شهر قدم بزنم .
دوگوکان گفت :
عالیه .
ممنون که گذاشتی بیام .
آنها رفتند و در یک کافه نشستند .
دوگوکان به نیلسو گفت :
خیلی به جمره اعتماد نکن .
ممکنه جاسوسیمون و کنه برای ییگیت .
نیلسو گفت :
آره .
منم یکم شک کردم بهش .
برک و ریچل هم در همان کافه قرار داشتند .
برک وارد کافه شد و به ریچل گفت :
سلام .
نیلسو برک را دید و گفت :
برک . این دختره کیه .
برک گفت :
بهت توضیح میدم . ماجراش مفصله .
نیلسو گفت :
میشنوم .
برک همه چیز را به او گفت .
ریچل گفت :
از دیدنت خوشحالم نیلسو .
ولی صد درصد ال و ییگیت برامون بپا گذاشتن .
به خاطر همین مجبوریم نقش بازی کنیم .
اگر باهات رفتار خوبی داشته باشم میفهمن .
نیلسو گفت :
حله . فهمیدم .
برک گفت :
حالا این قرارتون عاشقانه است ؟!
نیلسو و دوگوکان به هم زل زدند .
دوگوکان گفت :
فقط اومدیم یکم تو شهر بگردیم . همین .
برک گفت :
باشه .
منم باور کردم .
ریچل گفت :
برک .
یادت نره .
ما بپا داریم .
الان باید با نیلسو یه دعوای ظاهری راه بندازین که لو نرین .
نیلسو گفت :
درست میگه .
آنها یک دعوای ظاهری راه انداختند و در آخر نیلسو و دوگوکان از کافه بیرون رفتند .
برک و ریچل الکی باهم میخندیدند .
بپاهایی که ییگیت برای آنها گذاشته بود از قرار آنها یک فیلم طولانی گرفته بودند و به ییگیت درباره ی دعوا و خنده های آنها خبر دادند .
ییگیت هم به ال زنگ زد و گفت :
سلام ال .
بپاها زنگ زدن گفتن برک با نیلسو دعوا گرفته .
انگار تو یک کافه همو دیدن و شروع کردن به دعوا گرفتن .
بعد هم نیلسو و دوستش رفتن بیرون و برک و ریچل کلی باهم خندیدن .
ال گفت :
پس برک هنوز شکی به من نکرده .
دلیل اینکه کمتر پیش منه هم ریچله .
بیچاره نمیدونه هم من و هم ریچل داریم باهاش بازی میکنیم .
نکنه تو به من شک کردی ؟!
به خاطر همین نقشه کشیدی ریچل به برک نزدیک شه تا اون کمتر پیش من باشه .
ترسیدی من بهت خیانت کنم ؟!
ییگیت گفت :
چرا دروغ بگم .
آره . ترسیدم .
چون تو خیلی به اون نزدیک شده بودی .
جواب تلفن هام و نمیدادی .
خب منم حق داشتم این کار و بکنم .
ال گفت :
آخه من تو رو ول کنم برم سراغ اون .
اون چی داره آخه ؟!
شبیه خل و چلاست .
ییگیت گفت :
حالا این جور که تو میگی احمق نیست .
ال گفت :
ولی باید بگم نقشه ی هوشمندانه ای بود .
و جفتشان خندیدند ...
پارت ۴۰
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
#رمان
آنجلینا از خواب بیدار شد و جمره بالا سرش بود و گفت :
بیدار شدی ؟!
آنجلینا گفت :
نمیبینی ؟!
جمره گفت :
چرا . آخه این آخرین خوابت تو این دنیا بود .
آنجلینا گفت :
تو از کجا میدونی ؟!
جمره گفت :
چون قراره خودم بکشمت .
به دستور ییگیت .
که همه ی حقش و بالا کشیدین .
آنجلینا گفت :
تو ییگیت و از کجا میشنسی ؟!
جمره گفت :
رئیسمه .
اون دستور داد بیام با نیلسو صمیمی شم و جاسوسی تون و کنم .
آنجلینا گفت :
نیلسو خیلی زرنگه .
به این راحتیا به کسی اعتماد نمیکنه .
جمره گفت :
حالا که کرده .
آخرین جمله ی زندگیت و بگو .
آنجلینا گفت :
حیف که نمیتونم .
وگرنه بلند میشدم حسابت و میرسیدم .
هم تو هم ییگیت خیلی آدمای پستی هستید .
و جمره یک آمپول به او زد و او مرد .
بعد جمره داد زد تا همه فکر کنند او تازه جنازه را دیده .
نیلسو و دوگوکان هم تازه رسیده بودند و لیزگه هم در رستوران هتل نشسته بود .
ملیس هم رفته بود پیش یک دکتر تا درباره ی مشکل آنجلینا بیشتر بداند .
همه ی آنها با شنیدن صدای جمره به اتاق آمدند .
جمره به آنها گفت :
نفس نمیکشه .
نیلسو داد زد و شروع به گریه کردن کرد و هی میگفت :
مامان ؟!
مامان ؟!
و جمره و لیزگه و دوگوکان سعی میکردند او را آرام کنند .
لیزگه گفت :
دوگوکان ؟!
برو یک نفر و از هتل پیدا کن بیاد جنازه رو جمع کنه .
دوگوکان گفت :
باشه .
و رفت .
ییگیت با یکی از آشناهایش در هتل هماهنگ کرده بود تا دوربین ها را قطع کنند ...
پارت ۴۱
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6