#رمان
ملتم نتوانست تحمل کند و به دوگوکان زنگ زد .
ولی دوگوکان پیش نیلسوی عزادار بود و تماسش را رد کرد تا بیشتر او را عذاب ندهد .
ملتم تعجب کرده بود که چرا دوگوکان که تا همین چند روز پیش به پایش افتاده بود تا برگردد جوابش را نمیدهد .
دوگوکان به نیلسو گفت :
خودتو جمع و جور کن .
بد جور به هم ریختی .
به خوت بیا چون ...
نیلسو گفت :
چون چی ؟! ها ؟!
چون مادرم بر اثر مریضی مرده عزاداری نکنم ؟! معلوم هست چی میگی ؟!
دوگوکان گفت :
به نظر من اون بر اثر مریضی نمرده .
اگر میخواست بر اثر اون بمیره باید چند روز حال خوبی نمیداشت .
آخه انقدر یهویی نمیشه که .
من میگم یکی کشتتش .
همان لحظه برک و لیزگه هم آمدند و برک گفت :
چی میگین شما دو تا ؟!
نیلسو گفت :
دوگوکان میگه به نظرش مامان و کشتن و مرگش عادی نبوده .
لیزگه گفت :
بد نمیگه .
به نظر منم مشکوکه .
نیلسو گفت :
بگید جمره هم بیاد نظرش و بپرسیم .
دوگوکان گفت :
یکی از آدمایی که ممکنه قاتل باشه همین جمره هست نیلسو .
میگم نباید بهش اعتماد کنیم .
برک گفت :
راست میگه .
نظر ما هم همینه .
فقط نخواستیم بهت بگیم چون میدونستیم ناراحت میشی .
نیلسو گفت :
ما ؟!
برک گفت :
من و لیزگه .
نیلسو گفت :
از کجا معلوم اونه . ملیس هم هست .
برک گفت :
ملیس برادر زاده ی مامانه .
مامان کلی بهش کمک کرده وقتی مامان باباش مردن .
چرا باید اینکار و بکنه ؟!
لیزگه گفت :
خودش داره میاد .
ملیس آمد و گفت :
چی شده بچه ها جمع شدین ؟!
ببخشید حالم خوب نبود .
هنوز باورم نمیشه عمه مرده .
لیزگه گفت :
تو میگی خانم جولی به خاطر اون مریضی که داشت مرده ؟!
ملیس گفت :
راستش نه .
چون اون مریضیش به این زودی کشنده نبود .
دوگوکان گفت :
پس تو هم با ما موافقی .
برک گفت :
شک ما رو جمره هست .
ملیس گفت :
منم از همون اول ازش خوشم نمیومد .
نیلسو گفت :
اصلا دلم نمیخواد این حرف و بزنم ولی باشه .
فعلا جمره شک اولمون باشه .
باید بفهمیم شکمون درسته یا نه .
لیزگه به برک گفت :
تو به ال نمیگی که ؟!
برک گفت :
بگم نمیگه که تو از اون متنفر بودی حالا چیشد . از کجا فهمیدی .
لیزگه گفت :
درسته .
دوگوکان گفت :
باید با جمره یه بازی راه بندازیم .
لیزگه گفت :
موافقم . باید یک برنامه ی حسابی بریزیم .
شماره هاتون و بدید یک گپ بزنم اونجا زنگ بزنیم صحبت کنیم تا اونم شک نکنه .
همه شمارشان را به لیزگه دادند و او هم یک گپ تشکیل داد .
نیلسو گفت :
خیلی خب . من برم . اونجا در تماسیم .
و همه به اتاق هایشان رفتند و برک هم به خانه ی ال برگشت ...
پارت ۴۳
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6