همسایه ها فور هایی که میدم جبران فورهاتونه...
اینو میگم که نگین چرا بدون دسترسی فور میدی:))
#رمان
۲_دوستی ، جنگ و عشق
دو تا دوست که باهم خوشحالن و میخندن و اصلا نمیتونن بدون هم زندگی کنن .
اونا نیلسو و لیزگه بودند .
اونا در پارک نشسته بودند .
نیلسو گفت :
الان واقعا میخوای بری پیش دخترخالت ؟! اون سر کشور ؟!
لیزگه گفت :
آره به خاطر دانشگاه مجبورم برم پیشش .
نیلسو گفت :
من نمیتونم دوریت و تحمل کنم .
لیزگه گفت :
مگه من میتونم . نمیشه تو هم با من بیای ؟!
نیلسو گفت :
نه . مامانم گفته تنهایی نمیذاره برم سفر .
لیزگه گفت :
مگه دست اونه ؟!
نیلسو گفت :
مامانم بعد از مرگ بابام خودشو رئیس خونه میدونه . من و برک و دیوونه کرده .
لیزگه گفت :
مگه اسم داداشت برک علی نیست ؟! چرا بهش میگید برک ؟!
نیلسو گفت :
چون که برک علی خیلی سخته . رندش کردیم . بهش میگیم برک . حالا این و ولش .
لیزگه گفت :
پس خانم آنجلینا جولی افسار تو و داداشت و گرفته تو مشتش .
نیلسو گفت :
دختر خالت چند سالش بود ؟! اصلا اسمش چی بود ؟!
لیزگه گفت :
ال . ۲۶ سالشه . ۳ سال ازم بزرگ تره .
نیلسو گفت :
واقعا ؟! اون وقت . باهاش صمیمی هستی ؟!
لیزگه گفت :
نه بابا اصلا . رابطمون از موش و گربه هم بدتره .
نیلسو گفت :
حالا میخوای چجوری باهاش سر کنی ؟!
لیزگه گفت :
من مخفیانه میرفتم سرکار پول در می آوردم . به ال میگم که یک دوستی دارم میرم پیش اون . بعد با اون پول هایی که دارم هتل میمونم تا بتونم یک خونه ای اجاره کنم .
نیلسو گفت :
این ور میای دیگه ؟!
لیزگه گفت :
آره میام .
و جفتشان گریه کردند و همدیگر رو بغل کردند ...
پارت ۱
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6