#رمان
ساعت ۴ صبح بود .
نیلسو و برک وسایلشان را جمع کردند و از اتاق بیرون آمدند .
آنها آروم آروم راه میرفتند تا به در برسند .
ناگهان آنجلینا در اتاقش را باز کرد و بیرون آمد و به آشپزخانه رفت تا آب بخورد .
نیلسو و برک ترسیدند و قایم شدند .
آنجلینا آب خورد و به اتاقش برگشت .
نیلسو و برک بیرون آمدند و از خانه بیرون رفتند و دویدند .
آنها خیلی از خانه دور شدند و در خیابان ها میگشتند .
نیلسو گفت :
برک ؟! یه سوال بپرسم جواب میدی ؟!
برک گفت :
بستگی داره چی باشه سوالت .
نیلسو گفت :
تا حالا عاشق دختری شدی ؟!
برک گفت :
آره . یه مدتی خواهر یکی از دوستام و دوست داشتم .
نیلسو گفت :
واقعا ؟!
برک گفت :
آره خب . هر کسی حق داره عاشق بشه . خودت چی ؟!
نیلسو گفت :
بگم واقعا ؟! قول میدی به کسی نگی ؟!
برک گفت :
نه نگو . وقتی میپرسم یعنی جواب میخوام ازت . قول هم بهت میدم .
نیلسو گفت :
دوگوکان اسمشه . ۴ سال ازم بزرگ تره . و واقعا دوستش دارم .
برک گفت :
کجا دیدیش ؟!
نیلسو گفت :
تو کلاس عکاسی .
برک گفت :
خوشگله؟؟؟
نیلسو گفت :
بد نیست . من بیشتر از اخلاق و تیپش خوشم میاد .
برک گفت :
اونم میدونه ؟!
نیلسو گفت :
آقا من انقدر سوال پیچت نکردم . ول کن دیگه .
برک گفت :
خیلی خب ...
پارت ۴
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
#رمان
لیزگه به ال زنگ زد تا بگوید که ۳ نفر شدند .
ال برداشت و گفت :
سلام عزیزم . امروز میای دیگه ؟! آره ؟!
لیزگه گفت :
آره میام . فقط .
ال گفت :
فقط چی . نگران هیچی نباش . کلی تمرین کردم که دوباره مثل موش و گربه به هم نپیچیم .
لیزگه گفت :
نه این نیست .
ال گفت :
پس چیه ؟!
لیزگه گفت :
راستش و بگم . ما ۳ نفر شدیم .
ال گفت :
ما ؟! ۲ تای دیگه کین ؟!
لیزگه گفت :
دوستم نیلسو . با داداشش برک .
ال گفت :
حالا چرا داداشش هم هست ؟!
لیزگه گفت :
ببین . اینا باباشون مرده . بعد مادرشون دیوونه کرده اینا رو . اینا نمیتونن یه مسافرت و تنهایی برن . حالا از خونه زدن بیرون ، میخوان یه جایی برن که مامانه نتونه اونا رو پیدا کنه .
ال گفت :
وای . بیچاره ها ! ایرادی نداره بیان .
لیزگه گفت :
واقعا ؟! مرسی .
ال گفت :
خواهش میکنم .
و قطع کردند .
ال با خودش گفت :
نه . حسم بهم میگه لیزگه خانم عاشق شده . عاشق برادر دوستش . الان هم از صداش معلوم بود خیلی خوشحاله . امیدوارم پسره واقعا خوب باشه . به دردش بخوره ...
پارت ۵
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
Hello😍❤️🔥
همسایه ها خودتون بهتر میدونید ایتا باگ داره نمیشه دسترسی ها رو باز کرد
#رمان
نیلسو و برک در فرودگاه منتظر لیزگه بودند .
لیزگه آمد و گفت :
سلام . سلام . خوبی نیلسو جون ؟!
نیلسو گفت :
خوبم عزیزم . چند دقیقه بیشتر به پرواز نمونده .
برک گفت :
تو خوبی ؟!
لیزگه گفت :
خوبم ممنون . خیلی وقته منتظرید ؟!
برک گفت :
یه نیم ساعتی میشه . چرا انقدر دیر کردی ؟!
لیزگه گفت :
هم ترافیک بود . هم خواب موندم . ولی حال کردم با این حرکتتون . نیلسو خیلی دوست داشت این کار و بکنه . ولی نمیدونم چرا زودتر این کار و نکرد .
نیلسو گفت :
برای اینکه همراه نداشتم . فکر نمیکردم برک پایه باشه .
برک خندید و گفت :
فکر میکردی من میترسم ؟! خودت از من ترسو تری .
لیزگه خندید و گفت :
آره ، منم قبول دارم .
نیلسو گفت :
عه ! کی گفته من ترسو ام ؟!
لیزگه و برک باهم گفتند :
همه .
نیلسو گفت :
ای بابا . من از دست اون مادر بی رحم در رفتم . الان گیر شما افتادم .
برک گفت :
این دیگه در حد بی رحمی های اون نیست .
نیلسو گفت :
آره . راست میگی .
لیزگه گفت :
بچه ها بریم پرواز .
آنها رفتند تا پرواز را شروع کنند ...
پارت ۶
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6