eitaa logo
ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🐈🖤
1.2هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
1.9هزار ویدیو
204 فایل
вє нαρρу ιт'ѕ  мαкєѕ уσυя єиємιєѕ ѕα∂ รՇคгՇ 2025/5/26 ᏇᏋ https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba ภєเﻮђ๒๏гɭץ ςђคՇ..🐈🖤 https://eitaa.com/joinchat/3728934484Cf70413d2ab
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۴ صبح بود . نیلسو و برک وسایلشان را جمع کردند و از اتاق بیرون آمدند . آنها آروم آروم راه میرفتند تا به در برسند . ناگهان آنجلینا در اتاقش را باز کرد و بیرون آمد و به آشپزخانه رفت تا آب بخورد . نیلسو و برک ترسیدند و قایم شدند . آنجلینا آب خورد و به اتاقش برگشت . نیلسو و برک بیرون آمدند و از خانه بیرون رفتند و دویدند . آنها خیلی از خانه دور شدند و در خیابان ها میگشتند . نیلسو گفت : برک ؟! یه سوال بپرسم جواب میدی ؟! برک گفت : بستگی داره چی باشه سوالت . نیلسو گفت : تا حالا عاشق دختری شدی ؟! برک گفت : آره . یه مدتی خواهر یکی از دوستام و دوست داشتم . نیلسو گفت : واقعا ؟! برک گفت : آره خب . هر کسی حق داره عاشق بشه . خودت چی ؟! نیلسو گفت : بگم واقعا ؟! قول میدی به کسی نگی ؟! برک گفت : نه نگو . وقتی میپرسم یعنی جواب میخوام ازت . قول هم بهت میدم . نیلسو گفت : دوگوکان اسمشه . ۴ سال ازم بزرگ تره . و واقعا دوستش دارم . برک گفت : کجا دیدیش ؟! نیلسو گفت : تو کلاس عکاسی . برک گفت : خوشگله؟؟؟ نیلسو گفت : بد نیست . من بیشتر از اخلاق و تیپش خوشم میاد . برک گفت : اونم میدونه ؟! نیلسو گفت : آقا من انقدر سوال پیچت نکردم . ول کن دیگه . برک گفت : خیلی خب ... پارت ۴ ادامه دارد... https://eitaa.com/Beutiful6
یک پارت رمان میذارم شب شاید فعالیت اگر نشه فردا و دسترسی هم فردا باز میشه
لیزگه به ال زنگ زد تا بگوید که ۳ نفر شدند . ال برداشت و گفت : سلام عزیزم . امروز میای دیگه ؟! آره ؟! لیزگه گفت : آره میام . فقط . ال گفت : فقط چی . نگران هیچی نباش . کلی تمرین کردم که دوباره مثل موش و گربه به هم نپیچیم . لیزگه گفت : نه این نیست . ال گفت : پس چیه ؟! لیزگه گفت : راستش و بگم . ما ۳ نفر شدیم . ال گفت : ما ؟! ۲ تای دیگه کین ؟! لیزگه گفت : دوستم نیلسو . با داداشش برک . ال گفت : حالا چرا داداشش هم هست ؟! لیزگه گفت : ببین . اینا باباشون مرده . بعد مادرشون دیوونه کرده اینا رو . اینا نمیتونن یه مسافرت و تنهایی برن . حالا از خونه زدن بیرون ، میخوان یه جایی برن که مامانه نتونه اونا رو پیدا کنه . ال گفت : وای . بیچاره ها ! ایرادی نداره بیان . لیزگه گفت : واقعا ؟! مرسی . ال گفت : خواهش میکنم . و قطع کردند . ال با خودش گفت : نه . حسم بهم میگه لیزگه خانم عاشق شده . عاشق برادر دوستش . الان هم از صداش معلوم بود خیلی خوشحاله . امیدوارم پسره واقعا خوب باشه . به دردش بخوره ... پارت ۵ ادامه دارد... https://eitaa.com/Beutiful6
Hello😍❤️‍🔥 همسایه ها خودتون بهتر میدونید ایتا باگ داره نمیشه دسترسی ها رو باز کرد
یک پارت میذارم💖
نیلسو و برک در فرودگاه منتظر لیزگه بودند . لیزگه آمد و گفت : سلام . سلام . خوبی نیلسو جون ؟! نیلسو گفت : خوبم عزیزم . چند دقیقه بیشتر به پرواز نمونده . برک گفت : تو خوبی ؟! لیزگه گفت : خوبم ممنون . خیلی وقته منتظرید ؟! برک گفت : یه نیم ساعتی میشه . چرا انقدر دیر کردی ؟! لیزگه گفت : هم ترافیک بود . هم خواب موندم . ولی حال کردم با این حرکتتون . نیلسو خیلی دوست داشت این کار و بکنه . ولی نمیدونم چرا زودتر این کار و نکرد . نیلسو گفت : برای اینکه همراه نداشتم . فکر نمیکردم برک پایه باشه . برک خندید و گفت : فکر میکردی من میترسم ؟! خودت از من ترسو تری . لیزگه خندید و گفت : آره ، منم قبول دارم . نیلسو گفت : عه ! کی گفته من ترسو ام ؟! لیزگه و برک باهم گفتند : همه . نیلسو گفت : ای بابا . من از دست اون مادر بی رحم در رفتم . الان گیر شما افتادم . برک گفت : این دیگه در حد بی رحمی های اون نیست . نیلسو گفت : آره . راست میگی . لیزگه گفت : بچه ها بریم پرواز . آنها رفتند تا پرواز را شروع کنند ... پارت ۶ ادامه دارد... https://eitaa.com/Beutiful6