#رمان
لیزگه به ال زنگ زد تا بگوید که ۳ نفر شدند .
ال برداشت و گفت :
سلام عزیزم . امروز میای دیگه ؟! آره ؟!
لیزگه گفت :
آره میام . فقط .
ال گفت :
فقط چی . نگران هیچی نباش . کلی تمرین کردم که دوباره مثل موش و گربه به هم نپیچیم .
لیزگه گفت :
نه این نیست .
ال گفت :
پس چیه ؟!
لیزگه گفت :
راستش و بگم . ما ۳ نفر شدیم .
ال گفت :
ما ؟! ۲ تای دیگه کین ؟!
لیزگه گفت :
دوستم نیلسو . با داداشش برک .
ال گفت :
حالا چرا داداشش هم هست ؟!
لیزگه گفت :
ببین . اینا باباشون مرده . بعد مادرشون دیوونه کرده اینا رو . اینا نمیتونن یه مسافرت و تنهایی برن . حالا از خونه زدن بیرون ، میخوان یه جایی برن که مامانه نتونه اونا رو پیدا کنه .
ال گفت :
وای . بیچاره ها ! ایرادی نداره بیان .
لیزگه گفت :
واقعا ؟! مرسی .
ال گفت :
خواهش میکنم .
و قطع کردند .
ال با خودش گفت :
نه . حسم بهم میگه لیزگه خانم عاشق شده . عاشق برادر دوستش . الان هم از صداش معلوم بود خیلی خوشحاله . امیدوارم پسره واقعا خوب باشه . به دردش بخوره ...
پارت ۵
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
Hello😍❤️🔥
همسایه ها خودتون بهتر میدونید ایتا باگ داره نمیشه دسترسی ها رو باز کرد
#رمان
نیلسو و برک در فرودگاه منتظر لیزگه بودند .
لیزگه آمد و گفت :
سلام . سلام . خوبی نیلسو جون ؟!
نیلسو گفت :
خوبم عزیزم . چند دقیقه بیشتر به پرواز نمونده .
برک گفت :
تو خوبی ؟!
لیزگه گفت :
خوبم ممنون . خیلی وقته منتظرید ؟!
برک گفت :
یه نیم ساعتی میشه . چرا انقدر دیر کردی ؟!
لیزگه گفت :
هم ترافیک بود . هم خواب موندم . ولی حال کردم با این حرکتتون . نیلسو خیلی دوست داشت این کار و بکنه . ولی نمیدونم چرا زودتر این کار و نکرد .
نیلسو گفت :
برای اینکه همراه نداشتم . فکر نمیکردم برک پایه باشه .
برک خندید و گفت :
فکر میکردی من میترسم ؟! خودت از من ترسو تری .
لیزگه خندید و گفت :
آره ، منم قبول دارم .
نیلسو گفت :
عه ! کی گفته من ترسو ام ؟!
لیزگه و برک باهم گفتند :
همه .
نیلسو گفت :
ای بابا . من از دست اون مادر بی رحم در رفتم . الان گیر شما افتادم .
برک گفت :
این دیگه در حد بی رحمی های اون نیست .
نیلسو گفت :
آره . راست میگی .
لیزگه گفت :
بچه ها بریم پرواز .
آنها رفتند تا پرواز را شروع کنند ...
پارت ۶
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6