Hello😍❤️🔥
همسایه ها خودتون بهتر میدونید ایتا باگ داره نمیشه دسترسی ها رو باز کرد
#رمان
نیلسو و برک در فرودگاه منتظر لیزگه بودند .
لیزگه آمد و گفت :
سلام . سلام . خوبی نیلسو جون ؟!
نیلسو گفت :
خوبم عزیزم . چند دقیقه بیشتر به پرواز نمونده .
برک گفت :
تو خوبی ؟!
لیزگه گفت :
خوبم ممنون . خیلی وقته منتظرید ؟!
برک گفت :
یه نیم ساعتی میشه . چرا انقدر دیر کردی ؟!
لیزگه گفت :
هم ترافیک بود . هم خواب موندم . ولی حال کردم با این حرکتتون . نیلسو خیلی دوست داشت این کار و بکنه . ولی نمیدونم چرا زودتر این کار و نکرد .
نیلسو گفت :
برای اینکه همراه نداشتم . فکر نمیکردم برک پایه باشه .
برک خندید و گفت :
فکر میکردی من میترسم ؟! خودت از من ترسو تری .
لیزگه خندید و گفت :
آره ، منم قبول دارم .
نیلسو گفت :
عه ! کی گفته من ترسو ام ؟!
لیزگه و برک باهم گفتند :
همه .
نیلسو گفت :
ای بابا . من از دست اون مادر بی رحم در رفتم . الان گیر شما افتادم .
برک گفت :
این دیگه در حد بی رحمی های اون نیست .
نیلسو گفت :
آره . راست میگی .
لیزگه گفت :
بچه ها بریم پرواز .
آنها رفتند تا پرواز را شروع کنند ...
پارت ۶
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
۱.ممنون💖💖💖
۲.آمارت؟؟؟؟؟
۳.چشم حتما👍👍👍👍
۴.نه
۵.نه همینجا بگو آمارتو🎀
#ناشناس
https://eitaa.com/Beutiful6