#رمان
آنها پروازشان نشست و در فرودگاه بودند .
لیزگه گفت :
بچه ها . یه تاکسی بگیریم من آدرس خونش و دارم .
نیلسو گفت :
برک برو یه تاکسی بگیر .
برک گفت :
باشه .
و رفت .
لیزگه گفت :
چرا انقدر داداشت تو خودشه ؟!
نیلسو گفت :
نمیدونم واقعا . دلش برای بابا تنگ شده . جفتمون به این فکر میکنیم که اگر بابا زنده بود میذاشت مامان دست رومون بلند کنه یا نذاره ما کاری بکنیم .
لیزگه گفت :
قطعا نه . بابات خیلی مهربون بود . اگر هم زنده بود الان شما اینجوری آواره نبودید . گفتم آواره ناراحت نشیا .
نیلسو گفت :
نه ناراحت نشدم . میگم ال چرا خودش نیومد .
لیزگه گفت :
خودش تو یه شرکتی کار میکنه که شیفتیه . الان هم یهویی جای یکی وایساده . بهم مسیج داد که نمیتونه بیاد .
نیلسو گفت :
مهم نیست . برک الان یه تاکسی میگیره .
لیزگه گفت :
خیلی این لباس بهت میاد . کلا سیا سفید خیلی بهت میاد .
نیلسو گفت :
آره میدونم . سلیقه ی برکه . اون برام خریده . اونم بهم میگه سیا سفید از همه ی رنگ ها بیشتر بهت میاد .
لیزگه گفت :
خب راست گفته . کاش داداش منم زنده بود .
نیلسو گفت :
خدا رحمتش کنه .
لیزگه گفت :
تو اون تصادف لعنتی هم داداشم و از دست دادم ، هم مادرم و .
نیلسو گفت :
آره واقعا . خیلی تصادف شدیدی هم بود .
لیزگه گفت :
وای نگو الان گریه ام میگیره .
برک آمد و گفت :
دختر ها . بیاین .
و آنها وسایلشان را برداشتند و رفتند ...
پارت ۷
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
#رمان
صبح شده بود و آنجلینا بیدار شد و به سرکار رفت .
بعد که برگشت فکر کرد نیلسو و برک خوابند .
چند ساعت گذشت و آنجلینا محکم در اتاق برک را باز کرد و با کلی وسایل و لباس های به هم ریخته مواجه شد .
سپس در اتاق نیلسو را باز کرد و باز با همان صحنه مواجه شد .
او گوشیش را برداشت و به برک زنگ زد .
گوشی برک خاموش بود .
بعد به نیلسو زنگ زد .
که گوشی او هم خاموش بود .
دید که هیچ کدام نیستند و تلفنشان هم خاموش است .
پس به کلانتری رفت .
او در کلانتری فهمید که آنها بلیت گرفتند و با لیزگه رفتند .
ولی او سرکار بود و نمی توانست مرخصی بگیرد . به همین دلیل به برادر زاده اش یعنی ملیس گفت که پیشش بیاید .
ملیس پیش او آمد .
آنجلینا همه چیز را برایش توضیح داد .
ملیس گفت :
یعنی الان اون دو تا رفتند با لیزگه ؟!
آنجلینا گفت :
آره . یعنی فکر کنم . چون من نمیدونم که لیزگه می خواست کجا بره . ولی حدسم اینه که اگر نیلسو بخواد جایی بره با لیزگه میره . برک هم پشت سرش همراهش هست .
ملیس گفت :
الان یعنی از من می خواین برم پیششون ؟!
آنجلینا گفت :
آره عزیزم . اگر قبول کنی . چون من باید سرکار برم و مرخصی هام هم تموم شده فعلا نمیتونم مرخصی بگیرم یا برم سفر . تازشم . اونا اصلا از وجود دختر دایی ای که تو هستی خبر ندارن . خیلی راحت میتونی مخ برک و بزنی . چون خیلی زود عاشق میشه .
ملیس گفت :
یعنی من الان باید نقش دوست دختر برک رو به جای دختر داییش بازی کنم ؟!
آنجلینا گفت :
متاسفانه بله . اگر هم جوابت منفیه ایرادی نداره .
ملیس گفت :
اتفاقا من عاشق این کارهام عمه . همین الان میرم بلیت میگیرم .
آنجلینا گفت :
واقعا ممنونم ازت .
ملیس گفت :
خواهش میکنم . من باید ممنون باشم . شما به گردن من خیلی حق دارین ...
پارت ۸
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
#رمان
ال به خانه برگشت و لیزگه و نیلسو و برک رسیده بودند و پشت در بودند تا او بیاید و در را باز کند .
او آمد و گفت :
سلام . ببخشید پشت در موندید .
و در را باز کرد .
لیزگه گفت :
ایرادی نداره .
و تو رفت .
نیلسو گفت :
سلام .
برک گفت :
سلام .
و آنها هم تو رفتند .
ال از آنها پذیرایی کرد .
و نشست و گفت :
لیزگه ماجرای شما رو برام تعریف کرد . منم درکتون میکنم . ولی اون کسی که من و اذیت میکرد پدرم بود . من بدون اجازش آب هم نمیخوردم .
نیلسو گفت :
بعد چجوری از دستش در رفتی ؟!
ال گفت :
راستش بابام یکم مریض شد . من فرار کردم . ولی برادرم پیشش موند . چون اون برادرم و اذیت نمیکرد . بعد که مرد یه سری اموالش هم به من رسید .
برک گفت :
خوش به حالت . من حس میکنم مامانمون صد درصد پیدامون میکنه . ما حالا اینجا زیاد نیستیم .
نیلسو گفت :
آره . باید بریم .
لیزگه گفت :
کجا میخواین برین ؟!
نیلسو گفت :
یه جایی میریم دیگه . شاید اصلا رفتیم خارج .
ال گفت :
حالا چند وقت اینجایین ؟!
برک گفت :
احتمالا یکی دو هفته .
ال گفت :
یکی دو هفته خیلی کمه . بعد پول دارین ؟!
نیلسو گفت :
اگر بیشتر بمونیم پیدامون میکنه . پول هم داریم جفتمون .
ال گفت :
اگر از دست من و لیزگه کمکی برمیاد بگین .
برک گفت :
نه ممنون . همین که بهمون جا دادید ، خیلی کمکمون کردین .
لیزگه گفت :
کاری نکردیم ...
پارت ۹
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6