هدایت شده از پیچشِتاكها؛
در آغوشم بگیر و نجاتم بده.
قاتلی به دنبال من است که
گاه به گاه در آینهها میبینمش.
گفتم بِدَوَم تا تو همه فاصلهها را
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین زلزلهها را
پُر نقش تر از فرش دلم بافتهای نیست
از بس که گره زد به گره حوصلهها را
ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس "بله"ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دِگر پَر زدن چلچلهها را
یک بار هم ای عشق من، از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئلهها را
- محمد علی بهمنی
روحم رو به شیطان نه ولی به اونی که برام کتاب بگیره و صفحهیِ اولش بنویسه 'برای لبخندت موقع بو کردن برگهایش' میفروشم.
هدایت شده از آلوجنگلی.
دلم میخواد یکی از دفترهای قشنگمو انتخاب کنم و اونو وقف زندگی م کنم. عکسای هرروزمو چاپ کنم و از هرچیز باحالی توش بنویسم، تیکه کاغذ هامو توش بچسبونم و با گیره کاغذ هر چی دستم اومد رو به صفحاتش وصل کنم. چون، بعدا قراره دلم برای روز هایی که الان میگذرونم تنگ شه.
این روزا نورِ بیجونی که بعدازظهرا میوفته رو قالیای قرمز خونهیِ عزیزجون، باعث میشه خیلی خیلی بیشتر رسیدن پاییز رو با بند بند وجودم حس کنم.