هدایت شده از دایناسور؛
راستش دارم فرسوده میشم. یعنی من باید قوی باشم میدونم ولی فرسودگی خبر نمیدهد! انگار مدرسه منو میپاشه میخوام درموردش گریه کنم ولی نمیدونم دقیقاً به خاطر کدوم آدم اینقدر در فشارم. یعنی مجموعهٔ مدرسه برام به پرفشارترین اتفاق تبدیل شده که هر روز تکرار میشه.
کاش میشد روند گذران بعضی چیزا رو گذاشت رو دو ایکس، سه ایکس، چهار ایکس یا حتی پونصد ایکس. نمیدونم فقط میخوام زود تموم بشه، البته یه پایان خوش... چون تازه قراره بعدش زندگی کردن رو شروع کنم.
جدی سال عجیبیه این سال کنکور.
فکر کن انگار هر لحظه لبهیِ یه پرتگاه وایسادی و فقط یه حرکت اضافه کافیه تا عین گوجه پخش زمین بشی. پرتکرارترین چیز تو ذهنت درس و درسه... مشاور، خانواده، اطرافیانت، همه و همه ازت انتظار دارن و وقتی بهت میرسن اولین چیزی که به مغزشون خطور میکنه راجع بهش ازت سوال کنن کنکور و درسه. همش استرس داری، هی نگاهت به ساعته، خیلی شبا احساس میکنی ممکنه یه بلایی سر خودت بیاری.
ولی یه نکتهیِ خیلی خیلی خیلی مثبتی که برام وجود داشت این بود که بهم یادآوری کرد باید قدر تک به تکِ لحظات زندگیم رو بدونم و بی تفاوت از کنارشون رد نشم، چون ممکنه حسرت انجام دادن سادهترین چیزها هم بمونه رو دلم... مثلا یه معاشرت بدون دغدغه با مامان، صحبت کردن درباره مسائل روز دنیا با بابا، متر کردن خیابونای تهران با بچهها تو سرمای مَلس پاییز، یا حتی دیدن یه قسمت سریال بدون عذاب وجدان بعدش و قهقهه زدن از اعماق وجود.
هوا هوایِ شیر قهوه، چپیدن زیر پتو گلبافت و "انجمن شاعران مرده" دیدن تو تاریکی با زیر صدای بارون برای بار صد هزارمه.
وقتی به این فکر میکنم که سال بعد دیگه قرار نیست تو این کلاس دوازده نفره و مدرسه و حتی بچههای جالب انگیز دبیرستان ط- باشم غمم میگیره.
الان از لحاظ روحی نیاز دارم اصفهان یا شیراز زندگی میکردم. لطیف، شاعرانه، قدیمی. حتی آدماشون هم لطیف منظرتر هستن. ✨️
وقتی راه میرم به بالا نگاه میکنم، به درختا نگاه میکنم، به ساختمونا و خونههای قدیمی که ممکنه چند صد داستان تا به حال به خودشون دیده باشن، به در و پنجرههاشون، به نوع و شکل درختا و برگا و رنگای استثناییشون... ولی مامان همیشه بهم میگه "کمتر تو آسمونا سیر کن. سعی کن بیشتر بین آدما زندگی کنی. چرا انقدر سر به هوایی. حواست به اطرافت باشه." و هزار و یک جملهی تکراریِ دیگه؛ ولی خودم بیش از اندازه دوست دارم این اخلاقم و توجه به این جزئیات رو، چون همیشه برام دوست داشتنی هستن.
خوشم میآد چشمام یه سره دنبال یه قاب کوچیک یه نوای قشنگ واسه خوشحالیه، مثلاً وقتی مدرسهام و خورشید وسط آسمونه و نور تمام تلاشش رو میکنه تا از لابهلای شیشههای رنگی نمازخونهی خودنمایی کنه. یا وقتی پنجرههای کلاس بازه بین تدریس توجهام به صدای گوش نواز پرندهها جلب میشه. یا اون موقع که تو جاده داریم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت دل تاریکی رو میشکافیم و من سرم میره سمت پنجره، ماه و ستارههای ریز و درشتی رو میبینم که هیچ وقت ممکن نبود دیدارشون وسط این شهر بغضآلود نصیبم بشه.