فعلاً اینطور که به نظر میرسه زندگی خوابگاهی از تصوراتم بهتره و خیلی هم سخت نیست.
عجیب شدم. منی که از شلوغی فراری بودم الان با خیال راحت میشینم سر یه میز با آدمایی که نمیشناسم، میگم و میخندم در حالی که تازه بعد دو ساعت فقط اسمشون رو میفهمم.
هدایت شده از نھنگ و میرا
موزیکای احسان رو که میشنوم دلم میخواد بمیرم، که دارم ماه رمضان رو احساس نمیکنم، که نمیتونم برم کنسرتش، که انگار چقدر دورم
هدایت شده از White
خوبیش اینه که من هر چقدر هم دفن بشم جوونه میزنم، هر چقدر هم بشکنم از تکه های شکسته ام یه شکل جدید میسازم، خوبیش اینه که من هر چقدر هم به دور دست پرت بشم پای برگشتن دارم.
کل آسمون شب رو رصد میکنم و اینور و اونور رو میگردم دنبال نورهای کوچیکِ پرامید. تلاش میکنم تا دونهدونه جمعشون کنم تو مشتام، ولی مدام از میونِ انگشتام سر میخورن. هی به خودم میام میبینم که مشتام خالین، که مشتام بیجون و بینورن.