هدایت شده از نھنگ و میرا
موزیکای احسان رو که میشنوم دلم میخواد بمیرم، که دارم ماه رمضان رو احساس نمیکنم، که نمیتونم برم کنسرتش، که انگار چقدر دورم
هدایت شده از White
خوبیش اینه که من هر چقدر هم دفن بشم جوونه میزنم، هر چقدر هم بشکنم از تکه های شکسته ام یه شکل جدید میسازم، خوبیش اینه که من هر چقدر هم به دور دست پرت بشم پای برگشتن دارم.
کل آسمون شب رو رصد میکنم و اینور و اونور رو میگردم دنبال نورهای کوچیکِ پرامید. تلاش میکنم تا دونهدونه جمعشون کنم تو مشتام، ولی مدام از میونِ انگشتام سر میخورن. هی به خودم میام میبینم که مشتام خالین، که مشتام بیجون و بینورن.
آنسویابرها.
ولی بیشتر از همه دلم واسه اون گنبد طلایی قشنگ تنگ میشه که بیست روز، شروع و پایان روزام با دیدن چنین قابی میگذشت.
حالا بازم خداروشکر برگشتم خونه، الان دیگه هروقت دلم بخواد میتونم گریه کنم و لازم نیست دنبال سوراخ موش بگردم.