هدایت شده از White
خوبیش اینه که من هر چقدر هم دفن بشم جوونه میزنم، هر چقدر هم بشکنم از تکه های شکسته ام یه شکل جدید میسازم، خوبیش اینه که من هر چقدر هم به دور دست پرت بشم پای برگشتن دارم.
کل آسمون شب رو رصد میکنم و اینور و اونور رو میگردم دنبال نورهای کوچیکِ پرامید. تلاش میکنم تا دونهدونه جمعشون کنم تو مشتام، ولی مدام از میونِ انگشتام سر میخورن. هی به خودم میام میبینم که مشتام خالین، که مشتام بیجون و بینورن.
آنسویابرها.
ولی بیشتر از همه دلم واسه اون گنبد طلایی قشنگ تنگ میشه که بیست روز، شروع و پایان روزام با دیدن چنین قابی میگذشت.
حالا بازم خداروشکر برگشتم خونه، الان دیگه هروقت دلم بخواد میتونم گریه کنم و لازم نیست دنبال سوراخ موش بگردم.
این مستند صابر ابر داره باعث میشه هی بیشتر و بیشتر دلتنگ گیلان و رضوانشهر قشنگم بشم.
نوشته بود "گل لاله معروفه به کم عمر بودن، ولی عمر بچههای غزه از عمر گل لاله هم کمتره..."
آنسویابرها.
این مستند صابر ابر داره باعث میشه هی بیشتر و بیشتر دلتنگ گیلان و رضوانشهر قشنگم بشم.
حالا که بهش فکر میکنم، خاطرههای شیرین اونجا انقدر زیاد و دوستداشتنیان که مثل آبنبات چوبی گوشهی لپم نشسته و چندوقت یک بار بین آنتراکهای زیست کردن و تلاشهامون زیر سقف خاکستریِ اینجا کنارهی لبمو کش میده.
الان یه خانه به دوش واقعیِ واقعی هستم. طوری که صبح یه جا بیدار میشم، ظهر یه جا هستم و شب هم یه مکان دیگه چشم رو هم میذارم. بهتر از ساکن و راکد بودنه ولی خب فعلاً هیچ جا حس خونه نداره برام، دائم در حال گذر کردن و رفتن و پشت سر گذاشتنم.