اینکه امروز نتونستم جزئی از این عزمت و زیبایی باشم تاابد قلبم رو آتیش میزنه.
پررنگترین احساس امروزم حسرت بود.
سه روزه خواب نداریم، تن و بدن لِهم رو کشوندم تو حیاط دانشکده تا نفسی تازه کنم. با چشمای پر از اشک و نگاههای حسرت بار به زائرایی که در تکاپوی حضور در مراسم تشییع هستن نگاه میکنم...
صبح روزی که شما برای همیشه از اینجا رفتید *
حالا ما که هرطور شده خودمونو رسوندیم کاش یه چیز هم واسه آروم کردن قلبمون پیدا میشد.
آنسویابرها.
حالا ما که هرطور شده خودمونو رسوندیم کاش یه چیز هم واسه آروم کردن قلبمون پیدا میشد.
راستی شب که برگشتیم دانشگاه باهامون مصاحبه کردن، چفیه و انگشتر آقا رو برامون آوردن... :)))))