eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
277 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
*شهیدی که آرزویش شهادت در سجده بود"* *۳۰ روز، روزه گرفتن در گرمای شدید*🕊️ *شهید یوسف شریف*🌹 تاریخ تولد: ۱۳۴۲ تاریخ شهادت: ۲۱ / ۱۱ / ۱۳۶۴ محل تولد: جیرفت محل شهادت: فاو 🌹همرزم← *در هور گرما بیشتر از پنجاه درجه بود*☀️ آن‌ها که در هور بودند می‌دانند فقط عاشقان تحمل ماندن در آنجا را دارند🌷. یکی از بچه‌های مخابرات آنجا گفت: تا بحال چند بار به برادر شریف اصرار کرده‌اند که برای تجدید روحیه از اینجا برود🥀 اما او گفته حداقل یک ماه به من فرصت بدهید تا روزه‌ام را بگیرم💫 *او ۳۰ روز در گرمای شدید هور روزه گرفت*💫میگفت *« دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم »*🕊️ همرزم ← در حال عکس گرفتن بودم *که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است* 🌷فکر کردم نماز می خواند📿 اما دیدم هوا کاملاَ روشن است و وقت نماز گذشته🥀جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم. دستم را که روی کتف او گذاشتم ، به پهلو افتاد🥀 *دیدم گلوله ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده*🖤 ۱۵ روز بعد از شهادتش *خودم را روی سینه اش انداختم بوی عطر و گلاب میداد🌷 مردم التماس میکردند که صورت نورانی اش راببینند*💫 در نهایت او *با گلوله ای بر سینه‌اش برخاک سجده کرد تا به آسمان برسد*💫و چه زیبا به آرزویش رسید🕊️🕋 *سردار شهید یوسف شریف* *شادی روحش صلوات* @Beyzai_ChanneL
💢رهبری جواب گزارش‌ها را یک‌ساعته می‌دادند 🔹🔸دکتر نمکی وزیر بهداشت در مورد نقش دستورات مقام معظم رهبری به نکات جالب در این زمینه اشاره کرد و گفت: ♦️«من حدود پنج گزارش خدمت رهبر معظّم انقلاب تقدیم کردم که ایشان همه‌ی این پنج گزارش را بلافاصله مطالعه کردند و همان موقع هم جواب دادند. جواب‌های بسیار دلگرم‌کننده‌ای که باعث قوت قلب همکاران ما در سراسر کشور شد. ♦️اولاً جالب‌ترین قسمتش این بود که رهبر مملکت بلافاصله گزارش وزیر را به‌عنوان فرمانده عملیات می‌خوانند. ما جایی نمی‌رفتیم و ۲۴ ساعته نشسته بودیم تا این موج سنگین را مدیریت کنیم. با آن خستگی و با آن فشار وقتی من گزارش مکتوبی را تقدیم ایشان می‌کردم، ایشان بلافاصله می‌خواندند و بعد از یک ساعت به بنده پاسخ می‌دادند. این بزرگ‌ترین نکته دلگرم‌کننده‌ بود. ♦️ثانیاً ایشان کاملاً فنی و با اصول بسیار منطبق بر پروتکل‌های موردنظر پاسخ می‌دادند. ثالثاً حمایت‌های ایشان از سربازان خودشان به‌عنوان مدافعان سلامت است و از همه مهم‌تر اینکه ایشان وقتی احساس کردند که بنده شاید در این عرصه احساس تنهایی کنم، آن دستور ناب را به نیروهای مسلح دادند تا پشتیبان این قضیه قرار بگیرند و با تشکیل قرارگاه کنار ما قرار گرفتند و این تنهایی را از درون ما زدودند.» @Beyzai_ChanneL
🔍تیرخلاص چین بر اقتصاد آمریکا چین از امروز دلار را از معاملات تجاری خود حذف و یوان را جایگزین آن کرد حالا در آینده قیمت و آقایی دلار خواهد شکست @Beyzai_ChanneL
🔸عرض خسته نباشید به همه ی کسایی که در بیمارستانها و... زحمت می کشند @Beyzai_ChanneL
716.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 ⁉️برای ملحق شدن و متصل شدن به شهدا و دوستان شهیدمون باید چیکار کنیم؟ 🕊در کلام شهیدان حاج قاسم و حاج احمد جویای پاسخ می شویم... @Beyzai_ChanneL
📸 عکس منتشر نشده از شهید قاسم سلیمانی در افطار آخرین رمضان با فرماندهان سپاه @Beyzai_ChanneL
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸 رفتار جالب حاج قاسم سلیمانی در ماه رمضان با راننده و محافظ‌های خود در هنگام افطار @Beyzai_ChanneL
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚘﷽⚘ 🎥 داماد کنار عروس با اسلحه و بی سیم 🔹 روایت دامادی شهید مدافع وطن 🔹شهید معصومی نژاد از مرزبانان ناجا بیستم خرداد 97 مصادف با بیست و پنجم ماه مبارک رمضان در درگیری با قاچاقچیان مواد مخدر در مرز میرجاوه به شهادت رسید. پیشنهاد دانلود ❤️ @Beyzai_ChanneL
سلام ان شاءالله از امروز با داستان جدید "تنها میان داعش" در خدمت شما بزرگواران هستیم. داستانی واقعی از یک زندگی و ماجرای واقعی. داستانی از رشادت های پایان ناپذیر و وصف ناشدنی مدافعین عزیز حرم و حاج قاسم عزیز. عزیزانی که خطر رو از هر نقطه ای از جهان احساس کنند لبیک میگن و بدون هیچ منتی امنیت رو برای منو شما برقرار میکنن و حاج قاسم عزیز که با لبیک به فرمان رهبری، جبهه مقاومت رو از لوث وجود داعش، این غده چرکین، پاک کردن. ان شاءالله که ادامه دهنده راهشون باشیم. موفق باشید.
✍️ 💠 وسعت سرسبز باغ در گرمای دلچسب غروب، تماشاخانه‌ای بود که هر چشمی را نوازش می‌داد. خورشید پس از یک روز آتش‌بازی در این روزهای گرم آخر ، رخساره در بستر آسمان کشیده و خستگی یک روز بلند بهاری را خمیازه می‌کشید. دست خودم نبود که این روزها در قاب این صحنه سِحرانگیز، تنها صورت زیبای او را می‌دیدم! حتی بادی که از میان برگ سبز درختان و شاخه های نخل ها رد می‌شد، عطر او را در هوا رها می‌کرد و همین عطر، هر غروب دلتنگم می‌کرد! 💠 دلتنگ لحن گرمش، نگاه عاشقش، صدای مهربان و خنده های شیرینش! چقدر این لحظات تنگ غروب سخت می‌گذشت تا شب شود و او برگردد و انگار همین باد، نغمه دلتنگی‌ام را به گوشش رسانده بود که زنگ موبایلم به صدا درآمد. همانطور که روی حصیر کف ایوان نشسته بودم، دست دراز کردم و گوشی را از گوشه حصیر برداشتم. بعد از یک دنیا عاشقی، دیگر می‌دانستم اوست که خانه قلبم را دقّ‌الباب می‌کند و بی‌آنکه شماره را ببینم، دلبرانه پاسخ دادم :«بله؟» 💠 با نگاهم همچنان در پهنه سبز و زیبای باغ می‌چرخیدم و در برابر چشمانم، چشمانش را تجسم می‌کردم تا پاسخم را بدهد که صدایی خشن، خماری عشق را از سرم پراند :«الو...» هر آنچه در خانه خیالم ساخته بودم، شکست. نگاهم به نقطه‌ای خیره ماند، خودم را جمع کردم و این بار با صدایی محکم پرسیدم :«بله؟» 💠 تا فرصتی که بخواهد پاسخ بدهد، به سرعت گوشی را از کنار صورتم پایین آورده و شماره را چک کردم، ناشناس بود. دوباره گوشی را کنار گوشم بردم و شنیدم با همان صدای زمخت و لحن خشن تکرار می‌کند :«الو... الو...» از حالت تهاجمی صدایش، کمی ترسیدم و خواستم پاسخی بدهم که خودش با عصبانیت پرسید :«منو می‌شناسی؟؟؟» 💠 ذهنم را متمرکز کردم، اما واقعاً صدایش برایم آشنا نبود که مردّد پاسخ دادم :«نه!» و او بلافاصه و با صدایی بلندتر پرسید :«مگه تو نرجس نیستی؟؟؟» از اینکه اسمم را می‌دانست، حدس زدم از آشنایان است اما چرا انقدر عصبانی بود که دوباره با حالتی معصومانه پاسخ دادم :«بله، من نرجسم، اما شما رو نمی شناسم!» که صدایش از آسمان خراش خشونت به زیر آمد و با خنده‌ای نمکین نجوا کرد :«ولی من که تو رو خیلی خوب می‌شناسم عزیزم!» و دوباره همان خنده‌های شیرینش گوشم را پُر کرد. 💠 دوباره مثل روزهای اول مَحرم شدن‌مان دلم لرزید که او در لرزاندن دل من به‌شدت مهارت داشت. چشمانم را نمی‌دید، اما از همین پشت تلفن برایش پشت چشم نازک کردم و با لحنی غرق ناز پاسخ دادم :«از همون اول که گوشی زنگ خورد، فهمیدم تویی!» با شیطنت به میان حرفم آمد و گفت :«اما بعد گول خوردی!» و فرصت نداد از رکب که خورده بودم دفاع کنم و دوباره با خنده سر به سرم گذاشت :«من همیشه تو رو گول می‌زنم! همون روز اولم گولت زدم که عاشقم شدی!» و همین حال و هوای عاشقی‌مان در گرمای ، مثل شربت بود؛ شیرین و خنک! 💠 خبر داد سر کوچه رسیده و تا لحظاتی دیگر به خانه می آید که با دستپاچگی گوشی را قطع کردم تا برای دیدارش مهیا شوم. از همان روی ایوان وارد اتاق شدم و او دست‌بردار نبود که دوباره پیامگیر گوشی به صدا درآمد. در لحظات نزدیک مغرب نور چندانی به داخل نمی تابید و در همان تاریکی، قفل گوشی را باز کردم که دیدم باز هم شماره غریبه است. 💠 دیگر فریب شیطنتش را نمی‌خوردم که با خنده‌ای که صورتم را پُر کرده بود پیامش را باز کردم و دیدم نوشته است :«من هنوز دوستت دارم، فقط کافیه بهم بگی تو هم دوستم داری! اونوقت اگه عمو و پسرعموت تو آسمونا هم قایمت کنن، میام و با خودم می‌برمت! ـ عَدنان ـ » برای لحظاتی احساس کردم در خلائی در حال خفگی هستم که حالا من شوهر داشتم و نمی‌دانستم عدنان از جانم چه می خواهد؟... ✍️نویسنده: @Beyzai_ChanneL