eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
275 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺داعش دوباره به نزدیکی ایران رسید! 🔺شهر جلولا با مرز‌های ما حدودا ۳۰ کیلومتر فاصله داره و دیشب داعش تا این شهر پیشروی کرد. پیشنهاد می‌کنیم با توجه به اینکه مدافعان‌ حرم این روز‌ها با کار جهادی، خادمانِ سلامتِ مردم هستند؛ اون عدّه‌ای که همیشه زیر پتو تایپ می‌کنن و به دروغ میگن شهدا‌یِ مدافع وطن برای پول رفتن، چطوره الان پول بگیرن برن به استقبال داعش..😏 @Beyzai_ChanneL
💢↶ شـرح دعـای ✍️آیت اللہ مجتهـدی تهـرانی ره 🔶【اَللّهُـمَّ حَبِّبْ اِلَیَّ فیـهِ الاِْحْسانَ】 خدایا كاری كن كہ من خوبی را دوست داشتہ باشم و از بدی و گناہ بدم بیاید ◽️خدایا كاری كن كہ كار خوب انجام دهیم یا بہ درمی، یا بہ قدمی و یا بہ زبانی آدم باید از انجام كارهای خوب لذت ببرد و در احسان ریاكاری نكنند تا در این صورت در قیامت بہ او اجر دهند ◽️بهترین خوبی‌ها این است كہ كسی بہ بستگان فقیرش کمک كند بعضی‌ها بہ فامیل مستحق خود رسیدگی نمی‌كنند و بہ اشخاص دیگر کمک می‌كنند 📜 حدیث داریم كہ‌ بهترین شما كسی است كہ غذا درست كند و بہ در خانه‌ها ببرد خوب است كہ بہ یاد مردگان خود غذایی درست كنید و شب‌های جمعہ آن را پخش كنید روایت داریم كہ روح مردگان مؤمنین شب‌های جمعہ بہ در خانہ فرزندان خود می‌آیند و طلب روزی می‌كنند ⇦ هیچگاہ خودتان را خوب مپندارید و در نمازهای شب پیش خود بگوئید كہ هنوز بد هستید 💠🔹امام سجاد علیه‌السلام با آنكہ معصوم است در دعای ابوحمزہ ثمالی می‌فرماید: خدایا آیا بین بندگان كسی از من بدتر وجود دارد؟ 🔶【وَ كَرِّهْ اِلَیَّ فیـهِ الْفُسُـوقَ وَالْعِصْیـانَ】 خدایا كاری كن تا از فسق و معصیت بدم بیاید ↫◄ آیا می‌شود كسی از گناہ بدش بیاید؟ بلہ، وقتی شما عادل شدید گناہ در نظرتان بد می‌شود معصومین علیهالسلام بہ این دلیل گناہ نمی‌كنند كہ معصیت در نظر آنها زشت است 🔶【وَ حَـرِّمْ عَلَیَّ فیـهِ السَّخَطَ وَالنّیـرانَ】 خدایا غضب و آتش خودت را بر من حرام كن 🔥جهنم مصیبت‌های بسیاری دارد و ان شاء‌اللہ هر كسی با ولای امیر‌المؤمنین علیه‌السلام و ولای اهل بیت علیه‌السلام از دنیا برود جهنم نمی‌رود 💠🔹امام صادق علیه‌السلام می‌فرمود: ایمانتان را با خودتان بیاورید ما دستگیری و شفاعت می‌كنیم 🔶【بِعَـوْنِـکَ】 بہ کمک تـو ای خـدا ◽️تا خدا ما را کمک نكند، نمی‌توانیم بہ محتویات این دعا دست پیدا كنیم البتہ باید عمل هم بكنیم اگر یک گام بہ سمت خدا بردارید خدا چند گام بہ سمت شما حركت می‌كند برای اینكار با خدا ارتباط بگیرید با حضور در مساجد و زیارت‌گاهها با خدا ارتباط بگیرید 🔶【یا غِیـاثَ الْمُسْتَغیثیـنَ】 هر كس پناہ و فریادرس می‌خواهد خدایا تو پناهش می‌دهی و با این عبارت از خدا می‌خواهیم كہ دعـای ما را مستجاب كند. 💜تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات💜 دوستان شهدا🕊 @Beyzai_ChanneL
به حاج قاسم گفتم: تو ماشاالله رشیدی، کنار قبر یوسف‌الهی یک ذره است، خب جایت نمی‌شود! گفت: از من گفتن بود. وقتی شهید شد و دستی ازش ماند، فهمیدم چه می‌گوید. ❤️ @Beyzai_ChanneL
هر وقت کاری انجام میداد وقتی می خواستند کارش را ستایش کنند در جوابشان میگفت:خرمشهر را خدا آزاد کرد. @Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_سوم 💠 نزدیک شدنش را از پشت سر به وضوح حس می‌کردم که نفسم در سینه بند آمد
✍️ 💠 ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و می‌خواست قصه را فاش کند. باور نمی‌کردم حیدر اینهمه بی‌رحم شده باشد که بخواهد در جمع را ببرد. اگر لحظه‌ای سرش را می‌چرخاند، می‌دید چطور با نگاه مظلومم التماسش می‌کنم تا حرفی نزند و او بی‌خبر از دل بی‌تابم، حرفش را زد:«عدنان با تکریت ارتباط داره، دیگه صلاح نیس باهاشون کار کنیم.» 💠 لحظاتی از هیچ کس صدایی درنیامد و از همه متحیرتر من بودم. بعثی‌ها؟! به ذهنم هم نمی‌رسید برای نیامدن عدنان، اینطور بهانه بتراشد. بی‌اختیار محو صورتش شده و پلکی هم نمی‌زدم که او هم سرش را چرخاند و نگاهم کرد و چه نگاه سنگینی که اینبار من نگاهم را از چشمانش پس گرفتم و سر به زیر انداختم. 💠 نمی‌فهمیدم چرا این حرف‌ها را می‌زند و چرا پس از چند روز دوباره با چشمانم آشتی کرده است؟ اما نگاهش که مثل همیشه نبود؛ اصلاً مهربان و برادرانه نبود، طوری نگاهم کرد که برای اولین بار دست و پای دلم را گم کردم. وصله بعثی بودن، تهمت کمی نبود که به این سادگی‌ها به کسی بچسبد، یعنی می‌خواست با این دروغ، آبروی مرا بخرد؟ اما پسرعمویی که من می‌شناختم اهل نبود که صدای عصبی عمو، مرا از عالم خیال بیرون کشید :«من بی‌غیرت نیستم که با قاتل برادرم معامله کنم!» 💠 خاطره پدر و مادر جوانم که به دست بعثی‌ها شده بودند، دل همه را لرزاند و از همه بیشتر قلب مرا تکان داد، آن هم قلبی که هنوز مات رفتار حیدر مانده بود. عباس مدام از حیدر سوال می‌کرد چطور فهمیده و حیدر مثل اینکه دلش جای دیگری باشد، پاسخ پرسش‌های عباس را با بی‌تمرکزی می‌داد. 💠 یک چشمش به عمو بود که خاطره پدرم بی‌تابش کرده بود، یک چشمش به عباس که مدام سوال‌پیچش می‌کرد و احساس می‌کردم قلب نگاهش پیش من است که دیگر در برابر بارش شدید احساسش کم آوردم. به بهانه جمع کردن سفره بلند شدم و با دست‌هایی که هنوز می‌لرزید، تُنگ شربت را برداشتم. فقط دلم می‌خواست هرچه‌زودتر از معرکه نگاه حیدر کنار بکشم و نمی‌دانم چه شد که درست بالای سرش، پیراهن بلندم به پایم پیچید و تعادلم را از دست دادم. 💠 یک لحظه سکوت و بعد صدای خنده جمع! تُنگ شربت در دستم سرنگون شده و همه شربت را روی سر و پیراهن سپید حیدر ریخته بودم. احساس می‌کردم خنکای شربت مقاومت حیدر را شکسته که با دستش موهایش را خشک کرد و بعد از چند روز دوباره خندید. 💠 صورتش از خنده و خجالت سرخ شده و به گمانم گونه‌های من هم از خجالت گل انداخته بود که حرارت صورتم را به‌خوبی حس می‌کردم. زیر لب عذرخواهی کردم، اما انگار شیرینی شربتی که به سرش ریخته بودم، بی‌نهایت به کامش چسبیده بود که چشمانش اینهمه می‌درخشید و همچنان سر به زیر می‌خندید. 💠 انگار همه تلخی‌های این چند روز فراموشش شده و با تهمتی که به عدنان زده بود، ماجرا را خاتمه داده و حالا با خیال راحت می‌خندید. چین و چروک صورت عمو هم از خنده پُر شده بود که با دست اشاره کرد تا برگردم و بنشینم. پاورچین برگشتم و سر جایم کنار حلیه، همسر عباس نشستم. 💠 زن‌عمو به دخترانش زینب و زهرا اشاره کرد تا سفره را جمع کنند و بلافاصله عباس و حلیه هم بلند شدند و به بهانه خواباندن یوسف به اتاق رفتند. حیدر صورتش مثل گل سرخ شده و همچنان نه با لب‌هایش که با چشمانش می‌خندید. واقعاً نمی‌فهمیدم چه‌خبر است، در سکوتی ساختگی سرم را پایین انداخته و در دلم غوغایی بود که عمو با مهربانی شروع کرد :«نرجس جان! ما چند روزی میشه می‌خوایم باهات صحبت کنیم، ولی حیدر قبول نمی‌کنه. میگه الان وقتش نیس. اما حالا من این شربت رو به فال نیک می‌گیرم و این روزهای خوب ماه و تولد علیه‌السلام رو از دست نمیدم!» 💠 حرف‌های عمو سرم را بالا آورد، نگاهم را به میهمانی چشمان حیدر برد و دیدم نگاه او هم در ایوان چشمانش به انتظارم نشسته است. پیوند نگاه‌مان چند لحظه بیشتر طول نکشید و هر دو با شرمی شیرین سر به زیر انداختیم. هنوز عمو چیزی نگفته بود اما من از همین نگاه، راز فریاد آن روز حیدر، قهر این چند روز و نگاه و خنده‌های امشبش را یک‌جا فهمیدم که دلم لرزید. 💠 دیگر صحبت‌های عمو و شیرین‌زبانی‌های زن‌عمو را در هاله‌ای از هیجان می‌شنیدم که تصویر نگاه حیدر لحظه‌ای از برابر چشمانم کنار نمی‌رفت. حالا می‌فهمیدم آن نگاهی که نه برادرانه بود و نه مهربان، عاشقانه‌ای بود که برای اولین بار حیدر به پایم ریخت. عمو چند دقیقه بیشتر طول نکشید و سپس ما را تنها گذاشتند تا با هم صحبت کنیم. در خلوتی که پیش آمده بود، سرم را بالا آوردم و دیدم حیدر خجالتی‌تر از همیشه همچنان سرش پایین است... ✍️نویسنده: @Beyzai_ChanneL
🕊🍃🕊🍃🕊🍃 ما را به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحرخیز که صاحب نفسانند @Beyzai_ChanneL
طبق قرار شبانه هرکس ۵ صلوات به نیابت از #شهید_بیضائی جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج» » اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم » @Beyzai_ChanneL
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا