eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
276 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
شمع شب‌ها به جز خیال تو نیست باغ جان‌ها به جز جمال تو نیست ✍ اولین تصویر از شهدای هنگ مرزی سردشت 😔 ❤️ 🇮🇷 🌹 @Beyzai_ChanneL
🍃 لبخند ڪه می زنی مات تصویرت می شوم زل می زنم به چشم هایت زیر لب آهسته می گویم : چه ڪردے با من نازنین !؟ تا دنیا دنیاست هیچ ڪس براے من " تو " نمی شود !! ❤️ 🇦🇫 @Beyzai_ChanneL
🍃 چه فرقی می کند زمستان باشد یا تابستان؟! غروب جمعه باشد یا شنبه .. بی تو ؛ روز ها وفصل ها از معنی می افتند.! -تکراری می شود این تکرار ❤️ 🌹 @Beyzai_ChanneL
واکنش برخی مداحان شناخته‌شده به سخنان رهبر انقلاب درباره عزادرای‌های محرم رهبر معظم انقلاب امروز در سخنان خود به مناسبت عید سعید قربان فرمودند: همه سوگواران حسینی، هیأتها و مداحان موظفند به هرچه ستاد ملی مبارزه با کرونا اعلام می‌کند، عمل کنند. برخی از مداحان معروف به این تاکیدات مهم واکنش نشان دادند: میثم مطیعی: سلامت مردم بیش از دیگران، برای هیأتی‌ها مهم است. ما تابع تصمیمات ستاد ملی کرونا برای محرم هستیم؛ اما یک حرف بزنید، نه که نهاد آ صبح یک چیز بگوید، ظهر نهاد ب یک چیز، عصر همه خلاف هم! سیدمجید بنی‌فاطمه: رهبر عزیز تر از جان ما؛ فرمایش حضرتعالی پیرامون چگونگی پاسداشت عزای حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام و تعظیم شعایٔر حسینی، مطابق معمول، فصل‌الخطاب است. ما نیز دست اطاعت و ادب بر سینه گذاشته و در جمیع امور گوش به فرمان جنابتان خواهیم بود. سیدرضا نریمانی: سلامت مردم برای ما خیلی خیلی مهم و واجب است، از طرفی ما تابع تصمیمات ستاد ملی کرونا هستیم، فقط چند نکته باید مدنظر قرار گرفته شود. اولا حتماً از متخصصین استفاده شود. ثانیا هرچه زودتر شرایط و پروتکل‌های محرم را اعلام کنید. ثالثا اگر تصمیمی گرفته و اعلام شد، به هیچ عنوان تغییر نکند. محمدرضا بذری: بیانات امروز حضرت آقا در مورد ‎عزاداری محرم بار دیگر به ما گوشزد کرد که بچه شیعه امام‌ حسینی، باید نماد عقلانیت باشد. هیأت‌ها می‌توانند امسال و در شرایط ‎کرونا با ابتکار خود، الگویی جدید برای برگزاری تجمعات در شرایط بحرانی، به جامعه جهانی ارائه کنند. @Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
✍️ #دمشق_شهر_عشق #قسمت_بیست_و_نهم 💠 نگاهش روی صورتم می‌گشت و باید تکلیف این زن #تکفیری روشن می‌شد
✍️ 💠 دو سال پیش به هوای هوس پسری سوری رو در روی خانواده‌ام قرار گرفتم و حالا دوباره عشق دیگری دلم را زیر و رو کرده و حتی شرم می‌کردم به ابوالفضل حرفی بزنم که خودش حسم را نگفته شنید، هلال لبخند روی صورتش درخشید و با خنده خبر داد :«یه ساعت پیش بهش سر زدم، به هوش اومده!» از شنیدن خبر سلامتی‌اش پس از ساعت‌ها لبخندی روی لبم جا خوش کرد و سوالی که بی‌اراده از دهانم پرید :«می‌تونه حرف بزنه؟» و جوابم در آستین شیطنتش بود که فی‌البداهه پاسخ داد :«حرف می‌تونه بزنه، ولی نمی‌تونه بکنه!» 💠 لحنش به‌حدی شیرین بود که میان گریه به خنده افتادم و او همین خنده را می‌خواست که به سمتم آمد، سرم را بوسید و به فدایم رفت :«قربونت بشم من! چقدر دلم برا خنده‌هات تنگ شده بود!» ندیده تصور می‌کرد چه بلایی از سرم رد شده و دیگر نمی‌خواست آسیبی ببینم که لب تختم نشست، با دستش شکوفه‌های اشکم را چید و ساده صحبت کرد :«زینب جان! داره با سر به سمت جنگ پیش میره! دو هفته پیش دو تا ماشین تو منفجر شد، دیروز یه ماشین دیگه، شاید امروز یکی دیگه! سفرای کشورهای خارجی دارن دمشق رو ترک می‌کنن، یعنی خودش داره صحنه جنگ رو برای آماده می‌کنه!» 💠 از آنچه خبر داشت قلبش شکست، عطر خنده از لبش پرید، خطوط صورتش همه در هم رفت و بی‌صدا زمزمه کرد :« داره میفته دست تکفیری‌ها، حمص همه آواره شدن! آماده لشگرکشی شده و کشورهای غربی و عربی با همه توان تجهیزش کردن! این تروریست‌هام همه جا هستن، از کنار هر ماشین و آدمی که تو دمشق رد میشی شاید یه انتحاری باشه، به‌خصوص اینکه تو رو میشناسن!» و او آماده این نبرد شده بود که با مردانگیِ لحنش قد علم کرد :«البته ما آموزش نیروهای سوری رو شروع کردیم، و تصمیم گرفتن هسته‌های مردمی تشکیل بدیم و به امید خدا نفس این رو می‌گیریم!» 💠 و دلش برای من می‌تپید که دلواپس جانم نجوا کرد :«اما نمی‌تونم از تو مراقبت کنم، تو باید برگردی !» سرم را روی بالشت به سمت سِرُم چرخاندم و دیدم تقریباً خالی شده است، دوباره چشمان بی‌حالم را به سمتش کشیدم و معصومانه پرسیدم :«تو منو به‌خاطر اشتباه گذشته‌ام سرزنش می‌کنی؟» 💠 طوری به رویم خندید که دلم برایش رفت و او دلبرانه پاسخ داد :«همون لحظه‌ای که تو حرم (علیهاالسلام) دیدمت، فهمیدم خودش تو رو بخشیده عزیزدلم! من چرا باید سرزنشت کنم؟» و من منتظر همین پشتیبانی بودم که سوزن سِرُم را آهسته از دستم کشیدم، روی تخت نیم‌خیز شدم و در برابر چشمان متعجب ابوالفضل خجالت کشیدم به احساسم اعتراف کنم که بی‌صدا پرسیدم :«پس می‌تونم یه بار دیگه...» 💠 نشد حرف دلم را بزنم، سرم از به زیر افتاد و او حرف دلش را زد :«می‌خوای به‌خاطرش اینجا بمونی؟» دیگر پدر و مادری در ایران نبود که به هوای حضورشان برگردم، برادرم اینجا بود و حس حمایت مصطفی را دوست داشتم که از زبانش حرف زدم :«دیروز بهم گفت به‌خاطر اینکه معلوم نیس سوریه چه خبر میشه با رفتنم مخالفت نمی‌کنه!» که ابوالفضل خندید و رندانه به میان حرفم آمد :«پس هم کرده!» 💠 تازه حس می‌کرد بین دل ما چه گذشته که از روی صندلی بلند شد، دور اتاق چرخی زد و با شیطنت نتیجه گرفت :«البته این یکی با اون یکی خیلی فرق داره! اون مزدور بود، این !» سپس به سمتم چرخید و مثل همیشه صادقانه حرف دلش را زد :«حرف درستی زده. بین شما هر چی بوده، موندن تو اینجا عاقلانه نیست، باید برگردی ایران! اگه خواست می‌تونه بیاد دنبالت.» 💠 از سردی لحنش دلم یخ زد، دنبال بهانه‌ای ذهنم به هر طرف می‌دوید و کودکانه پرسیدم :«به مادرش خبر دادی؟ کی می‌خواد اونو برگردونه خونه‌شون ؟ کسی جز ما خبر نداره!» مات چشمانم مانده و می‌دید اینبار واقعاً شده‌ام و پای جانم درمیان بود که بی‌ملاحظه تکلیفم را مشخص کرد :«من اینجا مراقبش هستم، پول بلیط دیشبم باهاش حساب می‌کنم، برا تو هم به بچه‌ها گفتم بلیط گرفتن با پرواز امروز بعد از ظهر میری ان‌شاءالله!» 💠 دیگر حرفی برای گفتن نمانده و او مصمم بود خواهرش را از سوریه خارج کند که حتی فرصت نداد مصطفی را ببینم و از همان بیمارستان مرا به فرودگاه برد. ساعت سالن فرودگاه روی چشمم رژه می‌رفت، هر ثانیه یک صحنه از صورت مصطفی را می‌دیدم و یک گوشه دلم از دوری‌اش آتش می‌گرفت. تهران با جای خالی پدر و مادرم تحمل کردنی نبود، دلم می‌خواست همینجا پیش برادرم بمانم و هر چه می‌گفتم راضی نمی‌شد که زنگ موبایلش فرشته نجاتم شد... ✍️نویسنده: @Beyzai_ChanneL
سلام بزرگواران😊 ان شاءالله امروز معرفی شهید عزیز را خواهیم داشت انشاالله شرمنده شهید نشیم به برکت صلوات🌺 🌷اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌷 @Beyzai_ChanneL
از آن زمان که خود را شناخت کوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد به راستی او گمنام اما آشنای همه بود😍از آن روستاییِ ساده دل تا آن مرزبان دلیر و بی باک.. @Beyzai_ChanneL
شهید حمیدرضا جهانتیغ در 1364/6/1در خانواده ای متدین و متعهد به اسلام دیده به جهان گشود👶 و دوران کودکی را در دامان پرمهر پدر و مادر سپری نمود☺️شغل پدر بزرگوارشان کشاورزی و شغل مادرشان خانه داری بود..این شهید والا مقام تحصیلات ابتدایی و راهنمایی رادر روستای محل سکونت پدرش؛روستای جنگیخون از توابع شهرستان زهک سپری نمود.و مقطع دبیرستان را در روستای حسنخون مدرسه شهید صوفی به اتمام رساند...📚 @Beyzai_ChanneL
بعد از آن به خدمت مقدس سربازی رفت👮♀و 18ماه را در پایگاه نیروهوایی کنارک چابهار خدمت نمود و بعد از اتمام سربازی،پاسداری از وطنش و ولایت فقیه اولویت کارش بود😊 که به همین خاطر هم رشته مرزبانی را انتخاب کرد... @Beyzai_ChanneL
بعد از دو سال که از شغلش گذشت؛از مادرش خواست تا برایش آستین بالا بزند ثمره ی این ازدواج سه فرزند به نام های مریم؛فاطمه زهرا و نازنین زهرا میباشد..😍این شهید والا مقام در یگان های مرزی شهرستان زهک_تاسوکی_هنگ مرزی سراوان و هنگ مرزی میرجاوه خدمت نمود😇و همیشه پای بند به نظام مقدس جمهوری اسلامی و پیرو ولایت فقیه بود..☺️ @Beyzai_ChanneL
هیچوقت واجبات الهی را ترک نمینمود و خانواده و اطرافیانش را هم سفارش به واجبات الهی میکرد و در کارهای خیر و کمک به مستضعفان همیشه پیش قدم بود😊و کمک به پدر و مادر و احترام به آنها را سرلوحه کارش داشت..همیشه راهگشا و مشکل گشا برای برادران و خواهران و اقوام و اطرافیانش بود☺️در سختی ها و ناملایمات زندگی با آنها همراه و همدم بود و از هر کاری که از دستش برمی آمد دریغ نمینمود و شوق و اشتیاق خاصی داشت تا در مراسمات مذهبی شرکت کند..😌 @Beyzai_ChanneL
این شهید والا مقام در ماه محرم هر سال نذر میداد و به درب خانه ها میبرد..همیشه از شهدا و شهادت حرف میزد که به نقل از برادر شهید داریم که گفته بودند:یکبار که برادرم آمده بود روستا؛در بحث شهدا که داشتیم با هم صحبت می کردیم شهید به من گفت برادرم من هم شهید میشوم😊 و بالاخره در تاریخ 6 اردیبهشت سال1396در هنگ مرزی میرجاوه در پاسگاه چاهندو به همراه تعدادی از همرزمانش در حین گشت زنی در نقطه صفر مرزی و تعویض شیفت نیروها به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود رسید..روحش شاد و یادش گرامی🕊😔 @Beyzai_ChanneL