شمع شبها به جز خیال تو نیست
باغ جانها به جز جمال تو نیست
#خاقانی ✍
اولین تصویر از شهدای هنگ مرزی سردشت 😔
#شهید_مهدی_ملکی ❤️
#مدافع_وطن 🇮🇷
#شهادتت_مبارک 🌹
@Beyzai_ChanneL
🍃
لبخند ڪه می زنی
مات تصویرت می شوم
زل می زنم به چشم هایت
زیر لب آهسته می گویم :
چه ڪردے با من نازنین !؟
تا دنیا دنیاست
هیچ ڪس براے من " تو " نمی شود !!
#حاتمه_ابراهیم_زاده ✍
#شهید_غلاممحمد_احمدی ❤️
#فاطمیون 🇦🇫
@Beyzai_ChanneL
🍃
چه فرقی می کند
زمستان باشد یا تابستان؟!
غروب جمعه باشد
یا شنبه ..
بی تو ؛
روز ها وفصل ها
از معنی می افتند.!
-تکراری می شود این تکرار
#ملیح_م ✍
#شهید_محمد_مرادی ❤️
#سالروز_شهادت 🌹
@Beyzai_ChanneL
واکنش برخی مداحان شناختهشده به سخنان رهبر انقلاب درباره عزادرایهای محرم
رهبر معظم انقلاب امروز در سخنان خود به مناسبت عید سعید قربان فرمودند: همه سوگواران حسینی، هیأتها و مداحان موظفند به هرچه ستاد ملی مبارزه با کرونا اعلام میکند، عمل کنند.
برخی از مداحان معروف به این تاکیدات مهم واکنش نشان دادند:
میثم مطیعی:
سلامت مردم بیش از دیگران، برای هیأتیها مهم است. ما تابع تصمیمات ستاد ملی کرونا برای محرم هستیم؛ اما یک حرف بزنید، نه که نهاد آ صبح یک چیز بگوید، ظهر نهاد ب یک چیز، عصر همه خلاف هم!
سیدمجید بنیفاطمه:
رهبر عزیز تر از جان ما؛ فرمایش حضرتعالی پیرامون چگونگی پاسداشت عزای حضرت سیدالشهدا علیهالسلام و تعظیم شعایٔر حسینی، مطابق معمول، فصلالخطاب است. ما نیز دست اطاعت و ادب بر سینه گذاشته و در جمیع امور گوش به فرمان جنابتان خواهیم بود.
سیدرضا نریمانی:
سلامت مردم برای ما خیلی خیلی مهم و واجب است، از طرفی ما تابع تصمیمات ستاد ملی کرونا هستیم، فقط چند نکته باید مدنظر قرار گرفته شود. اولا حتماً از متخصصین استفاده شود. ثانیا هرچه زودتر شرایط و پروتکلهای محرم را اعلام کنید. ثالثا اگر تصمیمی گرفته و اعلام شد، به هیچ عنوان تغییر نکند.
محمدرضا بذری:
بیانات امروز حضرت آقا در مورد عزاداری محرم بار دیگر به ما گوشزد کرد که بچه شیعه امام حسینی، باید نماد عقلانیت باشد. هیأتها میتوانند امسال و در شرایط کرونا با ابتکار خود، الگویی جدید برای برگزاری تجمعات در شرایط بحرانی، به جامعه جهانی ارائه کنند.
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
✍️ #دمشق_شهر_عشق #قسمت_بیست_و_نهم 💠 نگاهش روی صورتم میگشت و باید تکلیف این زن #تکفیری روشن میشد
✍️ #دمشق_شهر_عشق
#قسمت_سی_ام
💠 دو سال پیش به هوای هوس پسری سوری رو در روی خانوادهام قرار گرفتم و حالا دوباره عشق #سوری دیگری دلم را زیر و رو کرده و حتی شرم میکردم به ابوالفضل حرفی بزنم که خودش حسم را نگفته شنید، هلال لبخند روی صورتش درخشید و با خنده خبر داد :«یه ساعت پیش بهش سر زدم، به هوش اومده!»
از شنیدن خبر سلامتیاش پس از ساعتها لبخندی روی لبم جا خوش کرد و سوالی که بیاراده از دهانم پرید :«میتونه حرف بزنه؟» و جوابم در آستین شیطنتش بود که فیالبداهه پاسخ داد :«حرف میتونه بزنه، ولی #خواستگاری نمیتونه بکنه!»
💠 لحنش بهحدی شیرین بود که میان گریه به خنده افتادم و او همین خنده را میخواست که به سمتم آمد، سرم را بوسید و #برادرانه به فدایم رفت :«قربونت بشم من! چقدر دلم برا خندههات تنگ شده بود!»
ندیده تصور میکرد چه بلایی از سرم رد شده و دیگر نمیخواست آسیبی ببینم که لب تختم نشست، با دستش شکوفههای اشکم را چید و ساده صحبت کرد :«زینب جان! #سوریه داره با سر به سمت جنگ پیش میره! دو هفته پیش دو تا ماشین تو #دمشق منفجر شد، دیروز یه ماشین دیگه، شاید امروز یکی دیگه! سفرای کشورهای خارجی دارن دمشق رو ترک میکنن، یعنی #غرب خودش داره صحنه جنگ رو برای #تروریستها آماده میکنه!»
💠 از آنچه خبر داشت قلبش شکست، عطر خنده از لبش پرید، خطوط صورتش همه در هم رفت و بیصدا زمزمه کرد :«#حمص داره میفته دست تکفیریها، #شیعههای حمص همه آواره شدن! #ارتش_آزاد آماده لشگرکشی شده و کشورهای غربی و عربی با همه توان تجهیزش کردن! این تروریستهام همه جا هستن، از کنار هر ماشین و آدمی که تو دمشق رد میشی شاید یه انتحاری باشه، بهخصوص اینکه تو رو میشناسن!»
و او آماده این نبرد شده بود که با مردانگیِ لحنش قد علم کرد :«البته ما آموزش نیروهای سوری رو شروع کردیم، #سردار_سلیمانی و #سردار_همدانی تصمیم گرفتن هستههای #مقاومت مردمی تشکیل بدیم و به امید خدا نفس این #تکفیریها رو میگیریم!»
💠 و دلش برای من میتپید که دلواپس جانم نجوا کرد :«اما نمیتونم از تو مراقبت کنم، تو باید برگردی #ایران!»
سرم را روی بالشت به سمت سِرُم چرخاندم و دیدم تقریباً خالی شده است، دوباره چشمان بیحالم را به سمتش کشیدم و معصومانه پرسیدم :«تو منو بهخاطر اشتباه گذشتهام سرزنش میکنی؟»
💠 طوری به رویم خندید که دلم برایش رفت و او دلبرانه پاسخ داد :«همون لحظهای که تو حرم #حضرت_زینب (علیهاالسلام) دیدمت، فهمیدم #خدا خودش تو رو بخشیده عزیزدلم! من چرا باید سرزنشت کنم؟»
و من منتظر همین پشتیبانی بودم که سوزن سِرُم را آهسته از دستم کشیدم، روی تخت نیمخیز شدم و در برابر چشمان متعجب ابوالفضل خجالت کشیدم به احساسم اعتراف کنم که بیصدا پرسیدم :«پس میتونم یه بار دیگه...»
💠 نشد حرف دلم را بزنم، سرم از #شرم به زیر افتاد و او حرف دلش را زد :«میخوای بهخاطرش اینجا بمونی؟»
دیگر پدر و مادری در ایران نبود که به هوای حضورشان برگردم، برادرم اینجا بود و حس حمایت مصطفی را دوست داشتم که از زبانش حرف زدم :«دیروز بهم گفت بهخاطر اینکه معلوم نیس سوریه چه خبر میشه با رفتنم مخالفت نمیکنه!» که ابوالفضل خندید و رندانه به میان حرفم آمد :«پس #خواستگاری هم کرده!»
💠 تازه حس میکرد بین دل ما چه گذشته که از روی صندلی بلند شد، دور اتاق چرخی زد و با شیطنت نتیجه گرفت :«البته این یکی با اون یکی خیلی فرق داره! اون مزدور #آمریکا بود، این #مدافع_حرم!»
سپس به سمتم چرخید و مثل همیشه صادقانه حرف دلش را زد :«حرف درستی زده. بین شما هر چی بوده، موندن تو اینجا عاقلانه نیست، باید برگردی ایران! اگه خواست میتونه بیاد دنبالت.»
💠 از سردی لحنش دلم یخ زد، دنبال بهانهای ذهنم به هر طرف میدوید و کودکانه پرسیدم :«به مادرش خبر دادی؟ کی میخواد اونو برگردونه خونهشون #داریا؟ کسی جز ما خبر نداره!»
مات چشمانم مانده و میدید اینبار واقعاً #عاشق شدهام و پای جانم درمیان بود که بیملاحظه تکلیفم را مشخص کرد :«من اینجا مراقبش هستم، پول بلیط دیشبم باهاش حساب میکنم، برا تو هم به بچهها گفتم بلیط گرفتن با پرواز امروز بعد از ظهر میری #تهران انشاءالله!»
💠 دیگر حرفی برای گفتن نمانده و او مصمم بود خواهرش را از سوریه خارج کند که حتی فرصت نداد مصطفی را ببینم و از همان بیمارستان مرا به فرودگاه برد.
ساعت سالن فرودگاه #دمشق روی چشمم رژه میرفت، هر ثانیه یک صحنه از صورت مصطفی را میدیدم و یک گوشه دلم از دوریاش آتش میگرفت. تهران با جای خالی پدر و مادرم تحمل کردنی نبود، دلم میخواست همینجا پیش برادرم بمانم و هر چه میگفتم راضی نمیشد که زنگ موبایلش فرشته نجاتم شد...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@Beyzai_ChanneL
سلام بزرگواران😊
ان شاءالله امروز معرفی شهید عزیز
#حمیدرضا_جهانتیغ را خواهیم داشت
انشاالله شرمنده شهید نشیم به برکت صلوات🌺
🌷اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌷
@Beyzai_ChanneL
از آن زمان که خود را شناخت کوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد به راستی او گمنام اما آشنای همه بود😍از آن روستاییِ ساده دل تا آن مرزبان دلیر و بی باک..
@Beyzai_ChanneL
شهید حمیدرضا جهانتیغ در 1364/6/1در خانواده ای متدین و متعهد به اسلام دیده به جهان گشود👶 و دوران کودکی را در دامان پرمهر پدر و مادر سپری نمود☺️شغل پدر بزرگوارشان کشاورزی و شغل مادرشان خانه داری بود..این شهید والا مقام تحصیلات ابتدایی و راهنمایی رادر روستای محل سکونت پدرش؛روستای جنگیخون از توابع شهرستان زهک سپری نمود.و مقطع دبیرستان را در روستای حسنخون مدرسه شهید صوفی به اتمام رساند...📚
@Beyzai_ChanneL
بعد از آن به خدمت مقدس سربازی رفت👮♀و 18ماه را در پایگاه نیروهوایی کنارک چابهار خدمت نمود و بعد از اتمام سربازی،پاسداری از وطنش و ولایت فقیه اولویت کارش بود😊
که به همین خاطر هم رشته مرزبانی را انتخاب کرد...
@Beyzai_ChanneL
بعد از دو سال که از شغلش گذشت؛از مادرش خواست تا برایش آستین بالا بزند ثمره ی این ازدواج سه فرزند به نام های مریم؛فاطمه زهرا و نازنین زهرا میباشد..😍این شهید والا مقام در یگان های مرزی شهرستان زهک_تاسوکی_هنگ مرزی سراوان و هنگ مرزی میرجاوه خدمت نمود😇و همیشه پای بند به نظام مقدس جمهوری اسلامی و پیرو ولایت فقیه بود..☺️
@Beyzai_ChanneL
هیچوقت واجبات الهی را ترک نمینمود و خانواده و اطرافیانش را هم سفارش به واجبات الهی میکرد و در کارهای خیر و کمک به مستضعفان همیشه پیش قدم بود😊و کمک به پدر و مادر و احترام به آنها را سرلوحه کارش داشت..همیشه راهگشا و مشکل گشا برای برادران و خواهران و اقوام و اطرافیانش بود☺️در سختی ها و ناملایمات زندگی با آنها همراه و همدم بود و از هر کاری که از دستش برمی آمد دریغ نمینمود و شوق و اشتیاق خاصی داشت تا در مراسمات مذهبی شرکت کند..😌
@Beyzai_ChanneL
این شهید والا مقام در ماه محرم هر سال نذر میداد و به درب خانه ها میبرد..همیشه از شهدا و شهادت حرف میزد که به نقل از برادر شهید داریم که گفته بودند:یکبار که برادرم آمده بود روستا؛در بحث شهدا که داشتیم با هم صحبت می کردیم شهید به من گفت برادرم من هم شهید میشوم😊
و بالاخره در تاریخ 6 اردیبهشت سال1396در هنگ مرزی میرجاوه در پاسگاه چاهندو به همراه تعدادی از همرزمانش در حین گشت زنی در نقطه صفر مرزی و تعویض شیفت نیروها به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود رسید..روحش شاد و یادش گرامی🕊😔
@Beyzai_ChanneL