صالحی(داماد خانواده):بنده خودم مدتی را در خان طومان کنار دیگر برادران می جنگیدم..در واقع 26آذر بود که وارد شهر خان طومان شدیم..آن روز بعد از نماز صبح با چند گروه از بچه های فاطمیون و رزمندگان پاکستانی و نیروهای حزب الله به خط زدیم و از چند نقطه حمله را آغاز کردیم که شُک عجیبی به دشمن وارد شد✊سپس توانستیم شهر را تا شب آزاد کنیم..خان طومان شهر مهمی بود و مقر فرماندهی جبهه النصره همانجا مستقر شده بود زیرا به لحاظ موقعیت سیاسی و استراتژیک برایشان اهمیت فراوانی داشت..
این منطقه 5 ماه دست ما بود و بچه های لشکر 25 کربلا خط پدافندی آنجا را تشکیل داده بودند که در این مدت حدود 5 بار دشمن به ما حمله کرد و آخرین دفعه توانست تعدادی از بچه ها را به شهادت برساند و بقیه هم عقب نشینی کردند..
تروریست ها تصمیم داشتند به هر ترتیبی شده خان طومان را بگیرند که طبق گفته ها و شنیده ها بالغ بر 1700 نفر نیرو به این منطقه اعزام کرده بودند..در حالی که رزمندگان ما کمتر از 500 نفر بودند اما با این حال تا آخرین لحظه و تیری که داشتند ایستادند و جنگیدند..✌️
@Beyzai_ChanneL
انصافا اگر ایستادگی همین تعداد اندک از بچه ها نبود یقینا هم اسیر می دادیم هم تعداد جانبازان و شهدا بیشتر میشد..دلیل عقب نشینی باقی بچه ها هم تمام شدن مهمات بود..
درست زمانی که رزمندگان توانستند محاصره خان طومان را بشکنند اعلام آتش بس شد و ما آموخته ایم که در زمان آتش بس از پشت به کسی خنجر نزنیم و حمله نکنیم اما دشمن به آتش بس عمل نکرد و ما شکست خوردیم..😔
@Beyzai_ChanneL
صالحی:علی تمام کارهایش خالصانه بود و با تمام توان و قدرتش بدون هیچ ادعایی کار میکرد..شهدای غواص که آمدند او خیلی تلاش کرد تا دو شهید در شهرمان دفن شوند..😊
سال گذشته؛سال دیگری برای او بود علی اجرش را از شهدای غواص و طلائیه گرفت..6،5 روز آخر قبل از اعزامش به سوریه از طلائیه آمده بود به او گفته بودم طلائیه رفتی سر مزار شهدا از طرف من زیارت عاشورا بخوان..گفت:4 روزی که آنجا بودم به نیابت از تو هر روز زیارت عاشورا می خواندم..واقعا علی آقا خیلی مخلص،شجاع و فداکار بود..☺️
وقتی دید اعزامش نمی کنند تصمیم گرفت با تیپ فاطمیون اعزام شود اما آنها متوجه شده بودند و برگشت..😢
@Beyzai_ChanneL
مادرشهید:علی فرزند نهم خانواده بود که به دلیل علاقه مان به اهل بیت علیهم السلام این نام را برایش انتخاب کردیم..او پسر درس خوانی بود و به قدری به فعالیت در بسیج علاقه داشت که گاهی کتابش را در کلاس می گذاشت و می رفت در ستاد امر به معروف برایشان چای درست میکرد،استکانها را میشست..مسئولان ستاد هم به من اطمینان میدادند که بگذارید علی بیاید اینجا و مشغول باشد،درست تربیت شود😊البته خودم هم دوست داشتم او در این مسیر برود،الان هم که رفت سوریه اصلا ناراضی نیستم،خودم رضایت دادم☺️ و خدا هم کمک کرد که این راه را برود..
@Beyzai_ChanneL
*وقتی خبر شهادتش را آوردند مشغول شالی کاری بودم
مادر شهید: همسرم کارگر ساختمان است و زمین شالیزاری هم داریم. اتفاقا وقتی هم خبر شهادت علی را برایم آوردند من سر زمین مشغول شالی کاری بودم.🌿 از سرِ زمین که آمدم دیدم خانه پر از جمعیت است و که قضیه را فهمیدم. همان لحظه خدا را شکر کردم و گفتم: این بچه را دادم برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)، برای دین اسلام، خدا و رهبر و اگر 6 پسرم هم مانند علی بروند راضی هستم. افتخار میکنم خدا چنین فرزندی به من داده است.😊
@Beyzai_ChanneL
مادر شهید: اول که از من اجازه خواست برود سوریه گفتم: تو اینجا پشت جبهه باش و خدمت کن. اما گفت: مامان رضایت بده بروم، آن زمانی که امام حسین(ع) شهید شد حضرت زینب(س) را به اسارت بردند.😔 همه در عزاداریها میگویند ما آن لحظه کنار اهل بیت نبودیم اما الان که هستیم نمیگذاریم دوباره به حریم حضرت زینب(س) تجاوز کنند.
گریه میکرد، چه گریههایی! و میگفت: بیبیجان من را بطلب، بگذار بیایم از حرمت پاسداری کنم.😭 من هم دوست داشتم در این راه برود و راضی شدم. روزی که علی رفت، 15 فروردین بود. بعد از رفتنش رفتم مسجد دو رکعت نماز شکر و زیارت عاشورا و دعای توسل خواندم و بدرقه راهش کردم، احساس میکردم قلبم در حال پرواز است..
گفتم خدایا شکرت که چنین فرزندی به من دادی با اینکه از اول هم راضی به رفتنش نبودم نمی دانم آن روز چرا آنقدر خوشحال بودم..
@Beyzai_ChanneL