صالحی:علی تمام کارهایش خالصانه بود و با تمام توان و قدرتش بدون هیچ ادعایی کار میکرد..شهدای غواص که آمدند او خیلی تلاش کرد تا دو شهید در شهرمان دفن شوند..😊
سال گذشته؛سال دیگری برای او بود علی اجرش را از شهدای غواص و طلائیه گرفت..6،5 روز آخر قبل از اعزامش به سوریه از طلائیه آمده بود به او گفته بودم طلائیه رفتی سر مزار شهدا از طرف من زیارت عاشورا بخوان..گفت:4 روزی که آنجا بودم به نیابت از تو هر روز زیارت عاشورا می خواندم..واقعا علی آقا خیلی مخلص،شجاع و فداکار بود..☺️
وقتی دید اعزامش نمی کنند تصمیم گرفت با تیپ فاطمیون اعزام شود اما آنها متوجه شده بودند و برگشت..😢
@Beyzai_ChanneL
مادرشهید:علی فرزند نهم خانواده بود که به دلیل علاقه مان به اهل بیت علیهم السلام این نام را برایش انتخاب کردیم..او پسر درس خوانی بود و به قدری به فعالیت در بسیج علاقه داشت که گاهی کتابش را در کلاس می گذاشت و می رفت در ستاد امر به معروف برایشان چای درست میکرد،استکانها را میشست..مسئولان ستاد هم به من اطمینان میدادند که بگذارید علی بیاید اینجا و مشغول باشد،درست تربیت شود😊البته خودم هم دوست داشتم او در این مسیر برود،الان هم که رفت سوریه اصلا ناراضی نیستم،خودم رضایت دادم☺️ و خدا هم کمک کرد که این راه را برود..
@Beyzai_ChanneL
*وقتی خبر شهادتش را آوردند مشغول شالی کاری بودم
مادر شهید: همسرم کارگر ساختمان است و زمین شالیزاری هم داریم. اتفاقا وقتی هم خبر شهادت علی را برایم آوردند من سر زمین مشغول شالی کاری بودم.🌿 از سرِ زمین که آمدم دیدم خانه پر از جمعیت است و که قضیه را فهمیدم. همان لحظه خدا را شکر کردم و گفتم: این بچه را دادم برای دفاع از حرم حضرت زینب(س)، برای دین اسلام، خدا و رهبر و اگر 6 پسرم هم مانند علی بروند راضی هستم. افتخار میکنم خدا چنین فرزندی به من داده است.😊
@Beyzai_ChanneL
مادر شهید: اول که از من اجازه خواست برود سوریه گفتم: تو اینجا پشت جبهه باش و خدمت کن. اما گفت: مامان رضایت بده بروم، آن زمانی که امام حسین(ع) شهید شد حضرت زینب(س) را به اسارت بردند.😔 همه در عزاداریها میگویند ما آن لحظه کنار اهل بیت نبودیم اما الان که هستیم نمیگذاریم دوباره به حریم حضرت زینب(س) تجاوز کنند.
گریه میکرد، چه گریههایی! و میگفت: بیبیجان من را بطلب، بگذار بیایم از حرمت پاسداری کنم.😭 من هم دوست داشتم در این راه برود و راضی شدم. روزی که علی رفت، 15 فروردین بود. بعد از رفتنش رفتم مسجد دو رکعت نماز شکر و زیارت عاشورا و دعای توسل خواندم و بدرقه راهش کردم، احساس میکردم قلبم در حال پرواز است..
گفتم خدایا شکرت که چنین فرزندی به من دادی با اینکه از اول هم راضی به رفتنش نبودم نمی دانم آن روز چرا آنقدر خوشحال بودم..
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:مادرم ابتدا راضی نبود برای همین برای علی شرط گذاشت که اگر نماز صبح هایش را اول وقت بخواند اجازه رفتن می دهد..خب من هیچ وقت ندیدم علی نماز صبحش قضا شود اما برای اینکه اول وقت بخواند خیلی سختش بود..مانده بود چه کند..😞گفتم:علی قول بده و نذر کن می توانی انجام بدی،مامان هم راضی میشه..😍
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:13فروردین بود که برای اولین بار لباس نظامی پوشید و گفت بالاخره لباس سایز خودم پیدا کردم..خیلی ذوق می کردم😍من که این شادی را دیدم به مادرم گفتم:رضایت بده برود بعد هم با برادر بزرگترم که در سپاه تهران است تماس گرفتم و گفتم:تو را به خدا این دفعه علی را بفرستید،وگرنه خیلی اعصابش خرد می شود..بعد از همه این اتفاق ها روزی که خواست برود همه کارهایش جور شده بود و مادرم هم کاملا رضایت داشت☺️
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:علی دانشجو بود و تصمیم داشتیم برایش زن بگیریم خواهرم که رفته بود کربلا برای علی سوغاتی یک پارچه چادر عروسی آورده بود،وقتی خواست بدهد او را آرام کشید کنار و گفت:من برای همه سوغاتی خریدم اما برای تو فرق دارد😊پارچه چادر عروس خریدم،یک انگشتر هم داریم هر کسی را در نظر داری فقط به ما بگو،برویم خواستگاری همه مان هم الان جمعیم،علی تا شنید فرار کرد و گفت:من تا نروم سوریه و بیایم راضی به ازدواج نمی شوم😄اتفاقا ما خواهرها تصمیم گرفتیم ایندفعه که برگشت برویم برای او خواستگاری و مقدماتش را هم آماده کردیم،لحظه شماری می کردیم تا برگردد..😔
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:هر چه فکر می کنم واقعا یادم نمی آید که به کسی بدی کرده باشد..یکبار یکی از برادرهایم در بیمارستان بستری بود و علی مرتب کنارش بود به همسرم گفتم بیا یک روز علی را ببریم بیرون دوری بزنیم حال و هوایش عوض شود..روز انتخابات هم بود،وقتی رفتیم باز دلش طاقت نیاورد و بعد از چند دقیقه گفت باید بروم بسیج همیشه دغدغه اش این بود که کار فرهنگی عقب نیفتد و اصلا برای خودش وقت نمی گذاشت😊