مادر شهید: اول که از من اجازه خواست برود سوریه گفتم: تو اینجا پشت جبهه باش و خدمت کن. اما گفت: مامان رضایت بده بروم، آن زمانی که امام حسین(ع) شهید شد حضرت زینب(س) را به اسارت بردند.😔 همه در عزاداریها میگویند ما آن لحظه کنار اهل بیت نبودیم اما الان که هستیم نمیگذاریم دوباره به حریم حضرت زینب(س) تجاوز کنند.
گریه میکرد، چه گریههایی! و میگفت: بیبیجان من را بطلب، بگذار بیایم از حرمت پاسداری کنم.😭 من هم دوست داشتم در این راه برود و راضی شدم. روزی که علی رفت، 15 فروردین بود. بعد از رفتنش رفتم مسجد دو رکعت نماز شکر و زیارت عاشورا و دعای توسل خواندم و بدرقه راهش کردم، احساس میکردم قلبم در حال پرواز است..
گفتم خدایا شکرت که چنین فرزندی به من دادی با اینکه از اول هم راضی به رفتنش نبودم نمی دانم آن روز چرا آنقدر خوشحال بودم..
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:مادرم ابتدا راضی نبود برای همین برای علی شرط گذاشت که اگر نماز صبح هایش را اول وقت بخواند اجازه رفتن می دهد..خب من هیچ وقت ندیدم علی نماز صبحش قضا شود اما برای اینکه اول وقت بخواند خیلی سختش بود..مانده بود چه کند..😞گفتم:علی قول بده و نذر کن می توانی انجام بدی،مامان هم راضی میشه..😍
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:13فروردین بود که برای اولین بار لباس نظامی پوشید و گفت بالاخره لباس سایز خودم پیدا کردم..خیلی ذوق می کردم😍من که این شادی را دیدم به مادرم گفتم:رضایت بده برود بعد هم با برادر بزرگترم که در سپاه تهران است تماس گرفتم و گفتم:تو را به خدا این دفعه علی را بفرستید،وگرنه خیلی اعصابش خرد می شود..بعد از همه این اتفاق ها روزی که خواست برود همه کارهایش جور شده بود و مادرم هم کاملا رضایت داشت☺️
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:علی دانشجو بود و تصمیم داشتیم برایش زن بگیریم خواهرم که رفته بود کربلا برای علی سوغاتی یک پارچه چادر عروسی آورده بود،وقتی خواست بدهد او را آرام کشید کنار و گفت:من برای همه سوغاتی خریدم اما برای تو فرق دارد😊پارچه چادر عروس خریدم،یک انگشتر هم داریم هر کسی را در نظر داری فقط به ما بگو،برویم خواستگاری همه مان هم الان جمعیم،علی تا شنید فرار کرد و گفت:من تا نروم سوریه و بیایم راضی به ازدواج نمی شوم😄اتفاقا ما خواهرها تصمیم گرفتیم ایندفعه که برگشت برویم برای او خواستگاری و مقدماتش را هم آماده کردیم،لحظه شماری می کردیم تا برگردد..😔
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:هر چه فکر می کنم واقعا یادم نمی آید که به کسی بدی کرده باشد..یکبار یکی از برادرهایم در بیمارستان بستری بود و علی مرتب کنارش بود به همسرم گفتم بیا یک روز علی را ببریم بیرون دوری بزنیم حال و هوایش عوض شود..روز انتخابات هم بود،وقتی رفتیم باز دلش طاقت نیاورد و بعد از چند دقیقه گفت باید بروم بسیج همیشه دغدغه اش این بود که کار فرهنگی عقب نیفتد و اصلا برای خودش وقت نمی گذاشت😊
خواهر شهید: همسرم هم جزو مدافعین حرم هستند و حتی بعد از شهادت علی با اینکه دو فرزند هم داریم اما به او می گویم تا زمانی که رهبر دستور می دهد اگر تو در خانه باشی من ناراحت می شوم..😢البته این را بگویم خیلی سخت است و شاید هر کسی حاضر نباشد چنین اجازه ای را به عزیزان خودش بدهد..مدافعین حرم می روند سوریه برای اینکه اگر آنجا نجنگیم آن وقت باید در کشور خودمان با تروریست ها مبارزه کنیم😡در واقع همه این جنگ برای دفاع از خودمان است و باید جوانان بیشتری را فدا کنیم..
@Beyzai_ChanneL
خواهر شهید:علی تمام تلاشش را می کرد کارهایی که میخواست انجام شود..شاید یک زمانی واقعا خودش هم پول نداشت ولی تمام سعی اش را می کرد،بعضی ها پول ندارند و می گویند پس ما دستمان خالیست،بنابراین هیچ کاری نمی کنند ولی او آدم پیگیری بود..علی برای کار فرهنگی از تمام مسئولین درخواست کمک می کرد و پیگیر بود که پول بگیرد آن کار را انجام بدهد☺️
در وصیتنامه اش هم خطاب به مردمی که کار فرهنگی می کنند،اینگونه آورده بود:"اگر در برخی ادارات می رویم و با بعضی از مسئولین برخورد می کنیم که انگار بویی از اسلام نبرده اند مبادا دلسرد شوید،شما مصمم تر برای کارهایتان پیگیر باشید..یعنی دست از تلاش خودتان برندارید"
برای انجام کارهای فرهنگی خودش را خاک می کرد ولی آن کار باید انجام می شد..✌️😎
@Beyzai_ChanneL