💠 وقتی رفتند به مادرم گفتم: «محمدحسین با همه خواستگاران قبلی فرق داشت، خیلی به دلم نشست، ولی حیف که شرایط من را قبول نکرد».💠
🌺 از آذر آن سال تا اردیبهشت سال ۸۴ هرکس برای خواستگاری پایش را به خانه ما میگذاشت با مقایسههای ذهنی و زبانی من با محمدحسین مواجه میشد. وقتی میآمدند و میرفتند به مادرم میگفتم: «آن محمدحسین، آن یه چیز دیگهای بود، قیافه، حیا، روابط اجتماعی و اخلاقی که آن روز من ازش دیدم. همه مواردش عالی بود».🌺
@Beyzai_ChanneL
🌹تا اینکه اردیبهشت ۸۴ دوباره آمدند خواستگاری و گفتند: «من هر جایی خواستگاری میرفتم فقط شما در ذهنم بودید» و من هیچ وقت به محمدحسین نگفتم من هم هر خواستگاری میآمد تو را با او مقایسه میکردم. ولادت امام حسن عسگری (علیهالسلام) با هم محرم شدیم. مهریهام ۳۱۳ سکه. 🌹
🍃 ۸ سالی که با هم زندگی کردیم، محمدحسین خیلی حرف از شهادت میزد. عکسهایی شبیه عکسهای پدرم که شهید شدند را میانداخت، ژستهایی شبیه ژستهای پدرم را میگرفت و میگفت: «شهید محمدحسین مرادی». میگفتم: «آقا محمد! شما حیفید باید یک عمر طولانی داشته باشید بعد شهید شوید». میگفت: «نه من دوست دارم تا جوان هستم شهید شوم». همیشه هر وقت ماموریت نبود، پاتوقمان گلزار شهدای تهران بود🍃
@Beyzai_ChanneL
🎋سر مزار پدرم شهید امامی، من یک مرتبه بهش گفتم: «آقا محمد! ما با هم دوتایی نمیتوانیم توی یه قبر باشیم. من را میآورند قطعه صالحین (محلی که خانواده شهدا را دفن میکنند) اما شما را میبرند آن طرف...». گفت: «زهرا جان! کار به این جاها نمیرسه من را بین شهدا به خاک میسپارند». 🎋
💠 همیشه حرف از شهادت میزد، اما سال آخر زندگی مشترکمان حس و حالش کاملا متفاوت شده بود.💠
🌺 اما ماههای آخر و روزهای آخر مطمئن بودم که حرفهایش با فکر و دلیل است. تلویزیون داعشیها را نشان میداد که سر چند نفر را بریده بودند.🌺
@Beyzai_ChanneL
🍀به آقا محمد با شوخی گفتم: « اینقدر برو سوریه و بیا تا یک روز توی تلویزیون ببینم که سرت را دارند میبرند».🍀
🌾 آقا محمد اشک توی چشمانش جمع شد و گفت «چقدر زیبا و دلنشین است که آدم مثل امام حسین (علیه السلام) به شهادت برسه». این اواخر از معده درد رنج میبردم و خیلی اذیت بودم. 🌾
🌻دکتر گفته بود روزی یک لیوان آب هویج و آب سیب تازه باید تا ۴ روز بخوری. اگر آقا محمد برایم میگرفت میخوردم ولی اگر سر کار بود یا ماموریت بود من تنبلی میکردم و نمیخوردم. 🌻
🌳آقا محمد اعتراض میکرد چرا مواظب خودت نیستی؟ من بهانه میآوردم که آبمیوهگیری بزرگه و من نمیتوانم وصلش کنم.🌳
🌲 یک روز که از سر کار برگشتم دیدم یه آبمیوهگیری یککاره برام گرفته، شروع کردم دعوا کردن که من آبمیوهگیری داشتم، چرا گرفتی و من جای این آبمیوهگیری را ندارم. گفت: «این را گرفتم که بهانهای نداشته باشی و از روی کابینتها هم تکونش نده، من چند وقت دیگه شهید میشوم و تو بعد از من میگویی آقا محمد فکر آبمیوه من هم بود. و آن آبمیوهگیری هنوز همانجاست...».🌲
@Beyzai_ChanneL
🌀آخرین مأموریتش بود، هر روز زنگ میزد میگفت امروز میآیم، فردا میآیم.🌀
🍃 شب سوم محرم بود، داشتیم از هیات برمیگشتیم، تو ماشین آقا محمد زنگ زد، خیلی سر حال بود. همان شبی بود که با دوستش به حرم حضرت زینب(س) میروند و غیر از آقا محمد و دوستش و خادم حرم هیچکس آنجا نبوده، ساعتها راز و نیاز میکنند و با کمک خادم پرچم حرم را هم عوض میکنند. 🍃
💠گفت: «زهرا! فردا حتما میآیم».💠
🌹 گفتم: «آقا محمد! خسته شدم از بس گفتی امروز میآیم، فردا میآیم». گفت: «نه فردا حتما میآیم».🌹
🌴 اما یک حسی بهم میگفت حتی اگر هم برگرده زنده برنمیگرده. با ناراحتی و گریه خوابیدم. همان شب خواب دیدم یکی از همکارانم به من گفت: «منتظر نباش آقا محمد دیگه برنمیگرده». 😭😭
⚜ فردای آن روز آقا محمد مجروح شد، ۱۴ روز توی کما بود و ۲۸ آبان ۹۲ آقامحمد من به آرزوی دیرینهاش رسید. و من ماندم و یک عمر دلتنگی....💔
@Beyzai_ChanneL
⚜ پیکر این شهید بزرگوار در گلزار شهدای چیذر تا روز ظهور امام زمان(عج) به امانت گذاشته شده است.⚜
ودر آخر
هدیه به ساحت مقدس
#امام_زمان"عج"وشادی روح
#شهید_محمدحسین_مرادی 3توحید
و3 شاخه گل صلوات🌺🌺
#مدافع_عشق
#قسمت_بیست_و_هفتم
❤️ #هوالعشـــق❤
دستے ڪه سالم است را سمت صورتت مےآورم تا لمس کنم چیزی را که باور ندارم.
اشڪهایت! چند بار پلک میزنم. صدایت گنگ و گنگ تر میشود...
_ ریحان!.ریحا...ری..
و دیگر چیزی نمیبینم جز سیاهے!
❣❤️❣❤️❣❤️❣
چیزی نرم و ملایم روی صورتم کشیده میشود. چشمهایم را نیمه باز میکنم و میبندم.حرکات پی در پی و نرم همان چیز قلقلکم میدهد. دوباره چشم هایم را نیمه باز میکنم .نور اذیتم میکند.صورتم را سمت راست میگیرم
نجوایـے را میشنوم:
_ عزیزم؟صدامو میشنوی!
تصویر تار مقابل چشمانم واضح میشود. مادرم خم میشود و پیشانےام رامیبوسد.
_ ریحانه!؟مادر!
پس چیز نرم همان دستان مـــادرم است.
فاطمه کنارش نشسته و با بغض نگاهم میکنم. پایین پایم هم علےاصغر نگاه معصومانه اش را بہ من دوخته. ازبوی بیمارستان بدم می آید! نگاهم به دست باند پیچی شده ام می افتد و باز چشمهایم را با بـےحالےمیبندم.
❣❤️❣❤️❣❤️❣
زبری به کف دستم کشیده میشود. چشمهایم را باز میڪنم. یک نگاه خیره و آشنا که از بالای سر مرا تماشا میکند. کف دست سالمم راروی لب هایت گذاشته ای! خواب میبینم!؟ چندبار پلک میزنم.نه!درست است.این تویـے!باچهره ای زرد رنگ و چشمانےگود افتاده.کف دستم را گاه میبوسی و به ته ریشت میکشے!
به اطراف نگاه میکنم. توی اتاق توام!
یعنـے مرخص شدم!؟صدایت میلرزد...
_ میدونی چند روز منتظر نگهم داشتی!
نا باورانه نگاهت میکنم
_ هیچ وقت خودمو نمیبخشم.
یک قطره اشک مژه های بلندت را رها میکند.
_ دنبال چی هستی؟ چیو میخواستی ثابت کنی!.اینکه دوست دارم؟آره! ریحان من دوســـت دارم...
صدایت میپیچد و...
.
.
و چشمهایم راباز میکنم. روی تخت بیمارستانم
پس تمامش خواب بود!
پوزخندی میزنم و از درد دستم لب پایینم را به دندان میکشم.
چندتقه به در میخورد و تو وارد میشوی باهمان چهره زرد رنگی که درخواب دیدم.آهسته سمتم می آیـے،صدایت میلرزد:
_ بهوش اومدی!
چیزی نمیگویم.بالای سرم مےایستے و نگاهم میکنی. درد را در عمق نگاهت لمس میکنم.
_ چهار روز بیهوش بودی!خیلےازت خون رفته بود...نزدیک بود که...
لب هایت میلرزد و ادامه نمیدهی. یک لیوان برمیداری و برایم آب میوه میریزی...
_ کاش میدونستم کی اینکارو کرده...
با.صدای گرفته در گلو جواب میدهم...
_ تو اینکارو کردی!
نگاهت در نگاهم گره میخورد.لیوان را سمتم میگیری.بغض رادر چشمهایت میبینم...
_ کاش میشد جبران کنم...
_ هنوز دیر نشده...عاشــــق شو!
❣❤️❣❤️❣❤️❣
.
من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم روی
امتحان کن به دوصد زخم مرا،بسم الله
❣❤️❣❤️❣❤️❣
✍ ادامه دارد ...
@Beyzai_ChanneL
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷