eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
276 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 وقتی رفتند به مادرم گفتم: «محمدحسین با همه خواستگاران قبلی فرق داشت، خیلی به دلم نشست، ولی حیف که شرایط من را قبول نکرد».💠 🌺 از آذر آن سال تا اردیبهشت سال ۸۴ هرکس برای خواستگاری پایش را به خانه ما می‌گذاشت با مقایسه‌های ذهنی و زبانی من با محمدحسین مواجه می‌شد. وقتی می‌آمدند و می‌رفتند به مادرم می‌گفتم: «آن محمدحسین، آن یه چیز دیگه‌ای بود، قیافه، حیا، روابط اجتماعی و اخلاقی که آن روز من ازش دیدم. همه مواردش عالی بود».🌺 @Beyzai_ChanneL
🌹تا اینکه اردیبهشت ۸۴ دوباره آمدند خواستگاری و گفتند: «من هر جایی خواستگاری می‌رفتم فقط شما در ذهنم بودید» و من هیچ وقت به محمدحسین نگفتم من هم هر خواستگاری می‌آمد تو را با او مقایسه می‌کردم. ولادت امام حسن عسگری (علیه‌السلام) با هم محرم شدیم. مهریه‌ام ۳۱۳ سکه. 🌹 🍃 ۸ سالی که با هم زندگی کردیم، محمد‌حسین خیلی حرف از شهادت می‌زد. عکس‌هایی شبیه عکس‌های پدرم که شهید شدند را می‌انداخت، ژست‌هایی شبیه ژست‌های پدرم را می‌گرفت و می‌گفت: «شهید محمدحسین مرادی». می‌گفتم: «آقا محمد! شما حیفید باید یک عمر طولانی داشته باشید بعد شهید شوید». می‌گفت: «نه من دوست دارم تا جوان هستم شهید شوم».  همیشه هر وقت ماموریت نبود، پاتوق‌مان گلزار شهدای تهران بود🍃 @Beyzai_ChanneL
🎋سر مزار پدرم شهید امامی، من یک مرتبه بهش گفتم: «آقا محمد! ما با هم دوتایی نمی‌توانیم توی یه قبر باشیم. من را می‌آورند قطعه صالحین (محلی که خانواده شهدا را دفن می‌کنند) اما شما را می‌برند آن طرف...». گفت: «زهرا جان! کار به این جاها نمی‌رسه من را بین شهدا به خاک می‌سپارند». 🎋 💠 همیشه حرف از شهادت می‌زد، اما سال آخر زندگی مشترک‌مان حس و حالش کاملا متفاوت شده بود.💠 🌺 اما ماه‌های آخر و روزهای آخر مطمئن بودم که حرف‌هایش با فکر و دلیل است. تلویزیون داعشی‌ها را نشان می‌داد که سر چند نفر را بریده بودند.🌺 @Beyzai_ChanneL
🍀به آقا محمد  با شوخی گفتم: « اینقدر برو سوریه و بیا تا یک روز توی تلویزیون ببینم که سرت را دارند می‌برند».🍀 🌾 آقا محمد اشک توی چشمانش جمع شد و گفت «چقدر زیبا و دلنشین است که آدم مثل امام حسین (علیه السلام) به شهادت برسه».  این اواخر از معده درد رنج می‌بردم و خیلی اذیت بودم. 🌾 🌻دکتر گفته بود روزی یک لیوان آب هویج و آب سیب تازه باید تا ۴ روز بخوری. اگر آقا محمد برایم می‌گرفت می‌خوردم ولی اگر سر کار بود یا ماموریت بود من تنبلی می‌کردم و نمی‌خوردم. 🌻 🌳آقا محمد اعتراض می‌کرد چرا مواظب خودت نیستی؟ من بهانه می‌آوردم که آبمیوه‌گیری بزرگه و من نمی‌توانم وصلش کنم.🌳 🌲 یک روز که از سر کار برگشتم دیدم یه آبمیوه‌گیری یک‌کاره برام گرفته، شروع کردم دعوا کردن که من آبمیوه‌گیری داشتم، چرا گرفتی و من جای این آبمیوه‌گیری را ندارم. گفت: «این را گرفتم که بهانه‌ای نداشته باشی و از روی کابینت‌ها هم تکونش نده، من چند وقت دیگه شهید می‌شوم و تو بعد از من می‌گویی آقا محمد فکر آبمیوه من هم بود. و آن آبمیوه‌گیری هنوز همانجاست...».🌲 @Beyzai_ChanneL
🌀آخرین مأموریتش بود، هر روز زنگ می‌زد می‌گفت امروز می‌آیم، فردا می‌آیم.🌀 🍃 شب سوم محرم بود، داشتیم از هیات برمی‌گشتیم، تو ماشین آقا محمد زنگ زد، خیلی سر حال بود. همان شبی بود که با دوستش به حرم حضرت زینب(س) می‌روند و غیر از آقا محمد و دوستش و خادم حرم هیچ‌کس آنجا نبوده، ساعت‌ها راز و نیاز می‌کنند و با کمک خادم پرچم حرم را هم عوض می‌کنند. 🍃 💠گفت: «زهرا! فردا حتما می‌آیم».💠 🌹 گفتم: «آقا محمد! خسته شدم از بس گفتی امروز می‌آیم، فردا می‌آیم». گفت: «نه فردا حتما می‌آیم».🌹 🌴 اما یک حسی بهم می‌گفت حتی اگر هم برگرده زنده برنمی‌گرده. با ناراحتی و گریه خوابیدم. همان شب خواب دیدم یکی از همکارانم به من گفت: «منتظر نباش آقا محمد دیگه برنمی‌گرده». 😭😭 ⚜ فردای آن روز آقا محمد مجروح شد، ۱۴ روز توی کما بود و ۲۸ آبان ۹۲ آقا‌محمد من به آرزوی دیرینه‌اش رسید. و من ماندم و یک عمر دلتنگی....💔 @Beyzai_ChanneL
مزار شهید محمدحسین مرادی
⚜ پیکر این شهید بزرگوار در گلزار شهدای چیذر تا روز ظهور امام زمان(عج) به امانت گذاشته شده است.⚜
🍃شهید مرادی ممنونیم اجازه دادید دقایقی با یادتان سر کنیم...
ودر آخر هدیه به ساحت مقدس "عج"وشادی روح 3توحید و3 شاخه گل صلوات🌺🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️ ❤ دستے ڪه سالم است را سمت صورتت مےآورم تا لمس کنم چیزی را که باور ندارم. اشڪهایت! چند بار پلک میزنم. صدایت گنگ و گنگ تر میشود... _ ریحان!.ریحا...ری.. و دیگر چیزی نمیبینم جز سیاهے! ❣❤️❣❤️❣❤️❣ چیزی نرم و ملایم روی صورتم کشیده میشود. چشمهایم را نیمه باز میکنم و میبندم.حرکات پی در پی و نرم همان چیز قلقلکم میدهد. دوباره چشم هایم را نیمه باز میکنم .نور اذیتم میکند.صورتم را سمت راست میگیرم نجوایـے را میشنوم: _ عزیزم؟صدامو میشنوی! تصویر تار مقابل چشمانم واضح میشود. مادرم خم میشود و پیشانےام رامیبوسد. _ ریحانه!؟مادر! پس چیز نرم همان دستان مـــادرم است. فاطمه کنارش نشسته و با بغض نگاهم میکنم. پایین پایم هم علےاصغر نگاه معصومانه اش را بہ من دوخته. ازبوی بیمارستان بدم می آید! نگاهم به دست باند پیچی شده ام می افتد و باز چشمهایم را با بـےحالےمیبندم. ❣❤️❣❤️❣❤️❣ زبری به کف دستم کشیده میشود. چشمهایم را باز میڪنم. یک نگاه خیره و آشنا که از بالای سر مرا تماشا میکند. کف دست سالمم راروی لب هایت گذاشته ای! خواب میبینم!؟ چندبار پلک میزنم.نه!درست است.این تویـے!باچهره ای زرد رنگ و چشمانےگود افتاده.کف دستم را گاه میبوسی و به ته ریشت میکشے! به اطراف نگاه میکنم. توی اتاق توام! یعنـے مرخص شدم!؟صدایت میلرزد... _ میدونی چند روز منتظر نگهم داشتی! نا باورانه نگاهت میکنم _ هیچ وقت خودمو نمیبخشم. یک قطره اشک مژه های بلندت را رها میکند. _ دنبال چی هستی؟ چیو میخواستی ثابت کنی!.اینکه دوست دارم؟آره! ریحان من دوســـت دارم... صدایت میپیچد و... . . و چشمهایم راباز میکنم. روی تخت بیمارستانم پس تمامش خواب بود! پوزخندی میزنم و از درد دستم لب پایینم را به دندان میکشم. چندتقه به در میخورد و تو وارد میشوی باهمان چهره زرد رنگی که درخواب دیدم.آهسته سمتم می آیـے،صدایت میلرزد: _ بهوش اومدی! چیزی نمیگویم.بالای سرم مےایستے و نگاهم میکنی. درد را در عمق نگاهت لمس میکنم. _ چهار روز بیهوش بودی!خیلےازت خون رفته بود...نزدیک بود که... لب هایت میلرزد و ادامه نمیدهی. یک لیوان برمیداری و برایم آب میوه میریزی... _ کاش میدونستم کی اینکارو کرده... با.صدای گرفته در گلو جواب میدهم... _ تو اینکارو کردی! نگاهت در نگاهم گره میخورد.لیوان را سمتم میگیری.بغض رادر چشمهایت میبینم... _ کاش میشد جبران کنم... _ هنوز دیر نشده...عاشــــق شو! ❣❤️❣❤️❣❤️❣ . من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم روی امتحان کن به دوصد زخم مرا،بسم الله ❣❤️❣❤️❣❤️❣ ✍ ادامه دارد ... @Beyzai_ChanneL 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷