eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
276 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
چه خنده ی قشنگی به لب نشانده ای ای یار چه خاطرات که مانده ماندگار افق های ناکجا آباد .. و من انگار بیدارم و شعر شھــادت می خوانم!! مرا به خود برسان دلم برای تبسم هایت تنگ است.. @Beyzai_ChanneL
❁﷽❁ #سلام_حضرٺ_عشق 💚 حالم دوباره صبح شد و رو بہ‌ راه شد وقٺ سلام و عرض ارادٺ بہ شاه شد عالم تمام، خاڪ ڪف پای شاه عشق شاهے ڪہ بر تمام جهان سرپناه شد #صلےالله_علیڪ_یااباعبدالله🌷 @Beyzai_ChanneL
مولایـم🌺 به تـو كه می‌گويم صبـح بخير برای این است که می‌دانم صبح هم خيرش را از "تو" می‌خواهد.. اللهم عجل لولیک الفرج #بھار_دلھا @Beyzai_ChanneL
در پی انتشار اخباری در رسانه‌ها درباره برپایی "مراسم شکرگزاری سلامتی " به‌مناسبت سالگرد سوءقصد به جان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر انقلاب اسلامی در پیغامی شفاهی درباره چنین مراسم‌هایی، خطاب به برگزارکنندگان فرمودند: «بگویید مراسم شکرگزاری لازم نیست. مرا در دلتان دعا کنید.» *باشگاه خبرنگاران* @Beyzai_ChanneL
🌹حاج حسین یکتا میگفتن؛ اون دنیا معلوم نیست برای ما سلام الله علیها و رو بیارن برای حساب رسی! . 🌹یکی از رو میارن میشه و اعمال مون رو بر اساس اعمال خواهند سنجید... . . 🌹ان شا الله اون دنیا مجلسی تشکیل خواهد شد! به ریاست شهید ... . نمایندگانی از جنس چمران، باکری، آوینی، زین الدین، همت، کاظمی، خرازی، بابایی و ... . و سخنگوی هیات رییسه! جاویدالاثر حاج . . 🌹و خواهند کرد مسئولان خائنی که و مردم را ندیدند و جیب و را ترجیح دادند... ندیدند پسر و دختر جوان کشور را و اسیرِ حزب بازی خودشان شدند... . 🌹و مُهر را بر پیشانی مسئولانی می‌زنند که به بار آوردند... . . 🌹مسئولین بی درد... و آن روز مصادره خواهد کرد اموال با تصاحب کرده‌ی نجومی بگیران را به نفع ... . . 🌹دلمان می‌خواهد... که پای شکنجه‌ شده‌ی خود را در جلسه سازمان ملل به همگان نشان داد و شد سند جنایت ... . . 🌹شهید حسین علم الهدی: نه چپ، نه راست، صراط مستقیم.. 🌹بی تفاوت نباشیم... به قول شهید آوینی آن که شیعه بودن دارد! قطعا امتحان را پس خواهد داد... . . . 🌹سید علی تنها نخواهد ماند... @Beyzai_ChanneL
🎈| #شهید_دکتر_بهشتی: #شهـــــادت ... براے یڪ آرمان وسیلہ است اما براے یڪ انسان چیزے است شبیہ هدف ؛ اگر نگویم هدف است. ✨| هفتم تیر سالروز شهادت ٧٢ تن... @Beyzai_ChanneL
فتنه ها پیداست، اما سازگاری می کنی در دلت غوغاست، اما رازداری می کنی جنگِ حزبِ قاسطین و مارقین و ناکثین بزمِ آمریکاست؛ تنها پایداری می کنی @Beyzai_ChanneL
یکشنبه هفتم تیر ۱۳۶۰ ساعت ۲۰:۳۰ سالن اجتماعات دفتر حزب جمهوری اسلامی ایران سرچشمه دو بمب(۱۰ کیلوگرم TNT) عامل انفجار: سازمان مجاهدین خلق ایران، محمدرضا کلاهی صمدی (مسئول برگزاری جلسات حزب) شهداء: شهید آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی و هفتاد و دو نفر از اعضا‌ء موضوع جلسه: تورم و انتخابات ریاست جمهوری سعید شاهسوندی عضو سابق کمیته مرکزی سازمان مجاهدین می‌گوید که این انفجار توسط سازمان مجاهدین خلق طراحی و اجرا شده‌است و او و گروه دیگری که در جریان انجام این عملیات قرار داشته‌اند در آن شب بی‌سیم سپاه را شنود می‌کردند تا از میزان موفقیت عملیات مطلع شوند. اجرای این عملیات را محمدرضا کلاهی به عهده داشت که خود از نیروهای خدماتی حزب به‌شمار می‌آمد. او پس از انفجار توانست فرار کند و بعد از آن راهی فرانسه شد و امروز با اینکه از مجاهدین بریده‌است ولی به دلیل سابقه‌اش امکان زندگی علنی را ندارد. مدفن تعدادی از کشته‌شدگان این واقعه در بخشی از قطعه ۲۴ بهشت زهرا قرار دارد که بعداً آرامگاه شهدای هفتم تیردر آن بنا گردید. محل انفجار نیز بعدها تبدیل به مجموعه فرهنگی شهدای سرچشمه و سازمان سبک زندگی طیبه شد. انفجار به گفته یکی از نجات یافتگان مرتضی محمدخان که از این انفجار جان به در برده‌است این واقعه را چنین شرح می‌دهد: «بهشتی هم پشت همین میز نشسته بودند و مدت کوتاهی از شروع جلسه نگذشته بود که بمب عمل کرد و دفتر حزب منفجر شد، در ردیف جلوی من محمد منتظری نشسته بود، باغانی و قندی هم در اطراف من بودند. جواد سرافراز، در ردیف پشت من بود… وقتی بمب منفجر شد ما یک زردی‌ای دیدیم و دیوار را من دیدم که زرد شد و انفجار… در آن شرایط همه قرآن می‌خواندند و ناله هم شنیده می‌شد ولی بیشتر همه قرآن می‌خواندند و شهادتین می‌گفتند، صداها به تدریج کمتر می‌شد، و بعد هم از بالا مثل اینکه یک جرثقیل آوردند که این طاق یک‌تکه را بردارند. جرثقیل نتوانست سقف را بلند کند و زنجیرش پاره شد و دوباره این طاق افتاد روی آوار، البته در این شرایط افراد در لابه‌لای صندلی‌ها قرار گرفته بودند. عبدالکریمی نماینده لنگرود، که در حال قرائت قرآن بود، در همین شرایط شاید با افتادن مجدد طاق، شهید شد. از بعضی دوستان دیگر هم صداهایی می‌آمد، بعداً متوجه شدم که تقریباً سرم روی سینه آقای باغانی بود و این بنده خدا داشت به لقاءالله می‌رفت. صداها، از هزاران نفری که روی پشت‌بام ایستاده بودند شنیده می‌شد، که هیچ کاری هم از دستشان برنمی‌آمد. گویا در فضای روی طاق گرد و خاک بوده، این‌ها با پاشیدن آب، قصد رفع کردن گرد و خاک را داشتند، غافل از اینکه این کار تمام منافذی که برای تنفس ما وجود داشت مسدود می‌کرد. با حدود ۴ ساعت، احساس کردم که مقداری راه تنفس ایجاد شد و دست چپم را از زیر خاک بردم بالا و دست مرا پیدا کردند.» @Beyzai_ChanneL
❤️ پس منو تو کجا بنشینیم! مادرت میخندد... _ شرمنده عروس گلم!یجوری شده که تو و علی مجبورید با موتورش بیاید .و اشاره میکند به جلو. موتورت کنار تیر برق پارک شده!لبخندی میزنم و میگویم _ دشمنت شرمنده مامان!اتفاقاً از بوی ماشین خیلی خوشم نمیاد! تو همان لحظه پوزخندی میزنـے و جلوتر از من سمت موتور میروی. سجاد هم ماشین را روشن و حرکت میکند. پشت سرت راه میفتم.سکوت کرده ای حتی حالم رانمیپرسی! پس اشتباه فهمیده بودم.تو همان سنگ دل قبلی هستی. فقط اگر هفته پیش اشک میریختی بخاطر شوک و فضای ایجاد شده بود. صدایم را صاف میکنم و میگویم: _ دست منم بهتر شده!! _ الحمدالله! چقدر یخ!سوار موتور میشوی.حرصم میگیرد. کیفم را بینمان میگذارم و سوار میشوم. اما نه!دوباره کیف را روی دوشم میندازم و از پشت دستانم را محکم دورت حلقه میکنم. حس میکنم چیزی در من تغییر کرده!شاید دیگر دوستت ندارم...فقط میخواهم تلافی کنم! ازآینه به صورتم نگاه میکنی.. _ حتماً باید اینجوری بشینی؟ _ مردا معمولا بدشون نمیاد! اخم میکنی و راه میفتی. خلوت است و شاید بهتر بگویم پرنده هم پر نمیزند!مادرم میوه پوست میکند و گرم صحبت با زهراخانوم میشود... _ میبینم که آقای شمام نیومدن مثل آقای ما _ اره علےاصغرو برده پیش یکےاز همرزماش... از جایم بلند میشوم و به فاطمه اشاره میکنم تا دنبالم بیاید.حرف گوش کن بدنبالم می آید... _ نظرت چیه بریم تاب بازی؟ _ الان؟باچادر؟؟؟ _ اره خب کسی نیست که! مردد نگاهم میکند. دستش را با شیطنت میڪشم و سمت زمین بازی میرویم. سجاد به پیست دوچرخه سواری رفته بود تا دوچرخه کرایه کند. تو هم روی یڪ نیمکت نشسته ای و کتاب میخوانے. اول من سوار تاب میشوم و زیرچشمے نگاهت میکنم. میخواهم بدانم عکس العملت چه خواهد بود!فاطمه اول به تماشا می ایستد ولے بعداز چند دقیقه سوار تاب کناری میشود و هردو باهم مسابقه سرعت میگذاریم. ڪم ڪم صدای خنده هایمان بلند میشود.نگاهت میڪنم ازروی نیمکت بلند میشوی و عصبے سمتمان مےآیـے _ چه خبرتونه؟...زشت نیست!؟یهو یکی بیاد چی!؟...آروم تربخندید!! فاطمه سریعاً تاب را نگه میدارد و شرم زده نگاهت میکند.اما من اهمیت نمیدهم.دوست دارم کمی هم من نسبت به تو بـےاهمیت باشم..!! _ ریحانه باتوام هستما!تابو نگه دار.. گوش نمیدادم و سرعتم رابیشتر میکردم... _ ریحان مجبورم نکن نگهت دارم!! _ مگه میتونی؟؟ پوفـےمیڪنے،آستین هایت را روی ساق دستهایت تا میزنـے!این حرکت یعنـےهشدار _ نگهت دارم یا خودت میای پایین؟ _ یہ بار گفتم نمیتونـے... هنوز جمله کامل نشده که دستت را دراز میکنے و مچ پایم را میگیری.تاب شروع میکند به لرزیدن،تعادلم را از دست میدهم و جیغ میکشم... _ هیسس عهه! عصبی پایم را میکشے و من با صورت توی بغلت پرت میشوم!!دست باند پیچی شده ام بین من و تو میماند ومن ازدرد آخ بلندی میگویم . زهرا خانوم ازدور بلند میگوید: خب مادر این کارا جاش تو خونس!! و بامادرم میخندند.تو خجالت زده خودت را عقب میکشے و درحالیڪه از خشم سرخ شده ای میگویـے... _ شوخے اینجــوری نکن!هیچ وقت! بسوزد پدر عشقـــــ ڪه سوزاند مرا ❣❤️❣❤️❣❤️❣ ✍ ادامه دارد ... @Beyzai_ChanneL 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
❤️ ❣❤️❣❤️❣❤️❣ با چهره ای درهم پشتت را بہ من میڪنے و میروی سمت نیمڪتے ڪه رویش نشسته بودی. در ساق دستم احساس درد میڪنم. نکند بخیه ها باز شوند؟احساس سوزش میکنم و لب پایینم را جمع میکنم. مچ پایم هم درد گرفته! زیر لب غر میزنم: بـےعصاب! فاطمه سمتم مےآید و در حالیڪه با نگرانے به دستم نگاه میکند میگوید: _ دیدی گفتم سوار نشیم!؟..خیلی غیرتیه! _ خب هیشکی اینجا نبود! _ ارع نبود.اما دیدی که گفت اگه میومد... _ خب حالا اگههه...فعلا که نبود! میخندد _ چقد لجبازی تو!....دستت چیزیش نشد؟ _ نه یکم میسوزه فقط همین! _ هوف ان شاءالله که چیزیش نشده.وقتےپاتو کشیدا گفتم الان بامخ میری تو زمین.. با مشت آرام به کتفم میزند و ادامه میدهد: _ اما خوب جایـےافتادیا! لبخند تلخے میزنم.مادرم صدامیزند: _ دخترا بیاید شام!...آقا علے شمام بیا مادر.اینقد کتاب میخونےخسته نمیشے؟ فاطمه چادرم را میکشد و برای شام میرویم.تو هم پشت سرمان آهسته ترـ مےآیـے.نگاهم به سجاد مےافتد! ڪمے قلقلک غیرتت چطور است؟چادرم را از دست فاطمه بیرون میکشم.کفش هایم را در می آورم.و یڪ راست میروم کنار سجاد مینشینم! نگاهم به نگاه متعجبت گره میخورد. سجاد از جایش ذره ای تڪان نمیخورد شاید چون دیدش بہ من مثل خواهر کوچکتر است! رو به رویم مینشینے و فاطمه هم کنارت.مادرت شام میکشد و همه مشغول میشویم.زیر چشمےنگاهت میکنم که عصبے با برنج بازی میکنے.لبخند میزنم و ته دیگم را ازتوی بشقاب برمیدارم و میگذارم در ظرف سجاد! _ شما بخورید اگر دوس دارید! _ ممنون! نیازی نیست! _ نه من خیلی دوس ندارم حس کردم شما دوس دارید... و اشاره به تیکه ته دیگی که خودش برداشته بود کردم.لبخند میزند. _درسته!ممنون! زهراخانوم میگوید: _ عزیزدلم!چقد هوای برادر شوهرشو داره...دخترمونی دیگه!مثل خواهر برای بچه هام. مادرم هم تعارف تکه پاره میکند که: _ عزیزی ازخانواده خودتونه! نگاهت میکنم. عصبی قاشقت را در دست فشار میدهی. میدانم حرکتم را دوست نداشتی.هر چه باشد برادرت نامحرم است! آخر غذا یک لیوان دوغ میریزم و میگذارم جلوی سجاد! یکدفعه دست از غذا میکشی و تشکر میکنی! تضاد در رفتارت گیج کنندس!اگر دوستم نداری پس چرا اینقدر حساسی؟! فاطمه دستهایش رابهم میمالد و باخنده میگوید: _ هووورا! امشب ریحان خونه ماست! خیره نگاهش میکنم: _ چرا؟ _ واا خب نمیخوای بعد ده روز بیای خونمون؟..شب بمون باهم فیلم ببینیم... _ اخه مزاحم.. مادرت بین حرفم میپرد... ❣❤️❣❤️❣❤️❣ ✍ ادامه دارد ... @Beyzai_ChanneL 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
▪️شب شهادت حضرت حمزه 🕊سیدالشهداء عموی گرامی پیغمبر (ص) ▪️و وفات حضرت عبد العظیم حسنی 🕊 بر همه شیعیان‌ تسلیت @Beyzai_ChanneL