🌹بختی با تاکید براین که برادران من ضرورت دفاع از حقوق مظلومین و حریم آل الله و اهل بیت را تکلیف خود می دانستند خاطرنشان کرد:
💠 این دو برادر عقاید بینشی عمیقی داشتند و آمال و آرزوی آنها شهادت بود، در آن زمان آقا مصطفی در آستان قدس رضوی مشغول به کار بود و در دانشگاه پیام نور نیز در رشته حقوق قبول شده بود که نرفت، آقا مجتبی نیز در دانشگاه پیام نور مشهد با رتبه یک رشته حقوق فارغ التحصیل شده بود و برای کارشناسی ارشد خود را آماده می کرد که قدم در راه جهاد گذاشت.🍃
🌷وی در واکنش به موافقت یا مخالفت خانواده بختی با اعزام این برادران به جبهه جنگ ، گفت: بعضی ها مثل بنده موافق نبودند ولی پدر و مادر من از ابتدا با رفتن آنها موافقت کردند، آقا مصطفی هم همیشه به همسرش می گفت که بچه های من خدا را دارند و من هم خدا را دارم🍃
🌼در ابتدا همسر ایشان رضایت قلبی از این مساله نداشت ولی یک بار که تصادفی را در خیابان دیده بود گفت اگر تقدیر به رفتن باشد نمی خواهم شرمنده آقا مصطفی بشوم که به صورت طبیعی این اتفاق بیفتد و سپس رضایت به رفتن داد.🍃
@Beyzai_ChanneL
💠بختی افزود: آقا مصطفی یکبار هم در سال 1381 و زمان اشغال عراق و تعرض به عتبات عالیات به این کشور رفته بود ولی جو عراق مسموم بود و حق و باطل مشخص نبود بنابراین برگشت و در اردیبهشت ماه 1394 با تیپ فاطمیون به همراه برادرم به سوریه اعزام شدند که در 22 تیرماه 1394 مصادف با 26 رمضان 1436 به فیض شهادت نایل آمدند.🍃
@Beyzai_ChanneL
💠وی در خصوص نحوه شهادت برادرانش در سوریه گفت:
🌷 عملیات آزادسازی تدمر بود که مصطفی و مجتبی به همراه یکی از برادران سوری در یک سنگر بودند که دشمن پاتک می زند و با نارنجکی که به داخل سنگر می اندازند هر سه همزمان شهید می شوند .🍃
🌸بختی در ادامه افزود: پس از به شهادت رسیدن آنها به علت مجهول بودن هویتشان و اعزام آنها از قم، پیکرها را به قم منتقل و در حرم حضرت معصومه(س) نیز تطهیر کردند و سپس با مادر من تماس گرفتند ولی وی اظهار آشنایی نکرد، تا اینکه از طریق برخی دوستان در مشهد متوجه می شوند و دوباره با مادر تماس می گیرند و مدعی می شوند که یکی از برادرهای من مجروح شده و باید مدارک بیاورید تا پیکرها را تحویل دهیم، از این جریان فقط من و مادر مطلع بودیم که دقیقاً یادم هست 5 مرداد ماه بود همزمان با تولد آقا مصطفی که پیکر وی را آوردند در حالی که فرزندان ایشان خانه را برای تولد آماده کرده بودند.🍃
🌺این برادر شهید در ادامه گفت: در تاریخ 8 مردادماه 94 پیکر این عزیزان را در بهشت زهرای مشهد قطعه شهدا به خاک سپردیم.🍃
@Beyzai_ChanneL
💠وی با بیان این که آقا مصطفی برادر بنده دو دختر به نام های محدثه 12 ساله و فاطمه 9 ساله دارند تصریح کرد: پس از به شهادت رسیدن این عزیزان تألم و ناراحتی در خانواده ما بود ولی بعید می دانم مادرم تا الان اشکی برای فرزندان خود ریخته باشد و حتی فرزند مصطفی هم هنگامی که از وی پرسیدند دوست داری پدر بازگردد یا خیر که گفت نه پدر من به آرزویش رسیده است.🍃
@Beyzai_ChanneL
🌸راوی مادر شهید🌸
#یک_تصادف_به_داد_شهید_رسید
🌷خانم شاد در ادامه میگوید: من به 4 فرزندم علاقه خاصی دارم بویژه به شهید مجتبی
🌸شاید باورکردنی نباشد اما شبها یکی دو بار از خواب بیدار میشدم و به آقامجتبی سرن میزدم. آقامجتبی هم از آن دسته بچههایی بود که بسیار مامانی بود. بعضی وقتها میگفتم بچه کمی از خانه بیرون بزن. میگفت مامان کجا بروم بهتر از اینجا که پر از محبت است.🍃
💠 آقامصطفی هم علاقه خاصی به ما داشت. همچنین بین او و همسرش که دخترخالهاش بود، علاقه و عشق و عاشقی عجیبی وجود داشت💠
@Beyzai_ChanneL
💠بچهها 2 سال تلاش کردند که با اسمهای مستعار بتوانند راهی برای اعزام پیدا کنند
🌷مصطفی به اسم مستعار «بشیر زمانی» و مجتبی به اسم مستعار «جواد رضایی»
🌸 منِ مادر هم باید نقش خاله و مادری افغانستانی را برای بچهها بازی میکردم.
🌹با زبان افغانی باید حرف میزدم. اگر تلفن میشد، باید چنان حرف میزدم که کسی شک نکند. مصطفی خواهرزادهام شده بود بنابراین خاله شهید مصطفی شده بودم و باید به جای مادر و خالة 2 نفر نقش بازی میکردم و خودم را معرفی میکردم! نقش بنده در اعزام فرزندانم، جدی و بسیار حساس بود🌺
@Beyzai_ChanneL
💠هنگامی که من به فرزندانم، شهید مصطفی و شهید مجتبی، اجازه دادم آنها سر از پای نمیشناختند
🌷 اما خطاب به مصطفی که متاهل بود، گفتم من رضایت مادریام را دادهام و شما باید رضایت خانمت و خانواده ات را جلب کنی🍃
🌸خانم شهید مصطفی علاقه شدیدی به همسرش داشت و مشخص بود که به همراه دخترانش رضایت نمیدهد که همسرش از آنها دور شود. آنها بهقدری به هم وابسته بودند که اگر مصطفی 10 دقیقه دیر به منزل میرسید، فکرشان هزار راه میرفت و از دلشوره بیقرار میشدند. بنابراین طبیعی بود که همسرش بهشدت مخالف رفتنش باشد🍃
🌹 خانم شهید مصطفی بعد از زمانی طولانی از عدم پذیرش، تعریف میکند که روزی با آقامصطفی به بیرون از منزل رفتیم. در یک چشم برهم زدن تصادفی پیش آمد که صحنه دلخراشی داشت. برایم باورکردنی نبود که انسان در یک لحظه تصادف از دنیا میرود؛ به همین راحتی🍃
⚜ با توجه به اینکه میدانستم مصطفی آرزو دارد شهید شود، آن لحظه انگار ندایی در گوش و ذهنم پیچید که اگر به مصطفی اجازه ندی و در حادثهای همانند تصادف جانش را از دست بدهد، میتوانی خودت را ببخشی که اجازه ندادی مصطفی به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت برسد؟!
🌷 آن روز بود که به شهید مصطفی گفتم: مصطفی آزادی و من دیگر ممنوعیتی برای رفتنت به سوریه ندارم💠
@Beyzai_ChanneL
💠خانم شاد ادامه میدهد: بچهها 2 بار در مشهد لو رفتند که ایرانیاند. یک بار هم در اتوبوس اعزامی شناسایی شدند و اجازه رفتن پیدا نکردند.
💠 یکی از دوستان به بچهها میگوید اگر قم بروید، یکی از مسئولین فاطمیون احتمال دارد با شما همکاری کند، بنابراین از قم با سهولت بیشتری امکان رفتن پیدا میکنید و شاید از آنجا بتوانید ثبتنام کنید🍃
🌹قبل از اعزام به قم بچهها بویژه مجتبی میگفتند عکس و فیلم بگیرید که اینها آخرین دیدارهای دنیوی ماست. هنگامیکه به شهر قم رفتند، بعد از چند روزی که مجتبی زنگ زد، از صدایش و از نوع سلامگفتنش فهمیدم که توانستهاند ثبتنام کنند🍃
🌹شوق و ذوق عجیبی در صدایشان موج میزد. آن روز گویی دنیا را به من دادند و خدا را شکر کردم که بچههایم به آرزویشان رسیدند. مجتبی به من میگفت ممکن است تروریستها سرمان را ببرند یا آتشمان بزنند لذا از این فرصت استفاده کن و از ما فیلم و عکس بگیر🌺
@Beyzai_ChanneL
💠نگذاشت پشت سرش آب بریزم
🌷خواستم آب پشت سرشان بریزم ولی اجازه ندادند و گفتند آب را پشت سر کسی میریزند که قصد برگشتن داشته باشد. پشت سر کسی که هدفش شهادت است، آب نمیریزند🍃
🌸 75 روز ماموریت بچهها تمام شده بود. با ساکهای بسته منتظر برگشت بودند که متوجه میشوند عملیات بزرگی در پیش است. بچهها زنگ زدند و گفتند مادر 10 روز دیگر بازمیگردیم و وضعیت به گونهای است که باید تلفن همراهمان را خاموش کنیم🍃
💠آنجا متوجه شدم بچهها میخواهند در عملیات شرکت کنند. آن روز از خدا خواستم که بچههایم را به آرزویشان برساند💠
@Beyzai_ChanneL