💠شهید مصطفی و شهید مجتبی در ماه رمضان سال 94 در تدمر سوریه به شهادت رسیدند و خدا پاداش 2 سال تلاش برای مجاهدت در راهش را به آنها داد🍃
روزی که متوجه شهادت بچههایم شدم، به یاد حرف مجتبی افتادم که میگفت من زن نمیگیرم، حوری میگیرم🍃
🌺 با توجه به اینکه بچهها به عنوان تبعه افغان از کشور خارج شده بودند، بعد از شهادت به سراغ آدرسهایی میروند که اصلاً وجود نداشت🍃
🌺بچهها آدرس روستایی در قم را داده بودند اما زمانی که متوجه میشوند چنین آدرسی وجود ندارد، آنها را به عنوان شهدای گمنام در حرم حضرت معصومه(س) طواف میدهند تا اینکه فرماندهشان متوجه شماره تماس من میشود که بچهها با این شماره خیلی تماس گرفتهاند🍃
🌹آنجا بود که تماس گرفتند و خبر شهادت بچههایم را به من دادند. در اصل، حضرت معصومه(س) هم در ثبتنام بچهها و هم بازگشتن پیکرهای مطهرشان به خانه و خانواده کمک کننده بود🍃
@Beyzai_ChanneL
دلنوشته های فرزند شهید بختی
💠نگاه به تصویرشان که میاندازی انگار امید و خوشبختی سرازیر میشود. جوان که باشی، زیبا و رشید هم باشی، لباس نظامی مینیاتوری هم در تنت شق و رق بایستد، مشهدی و همسایه دیوار به دیوار امام رئوف هم که باشی، دیگر چه خواهد شد! 🍃
🌷اما، بابا مصطفی! با خودت نگفتی وقتی داری میروی، قلبهای دخترکانت را هم با خود به همراه میبری؟ نگفتی دل دخترکانت برای بابای قشنگشان تنگ میشود؟ اصلاً نگفتی دختر داری و بمانی کنارشان تا در امنیت کامل مشغول بزرگ کردنشان شوی و شب جمعهای دستهای کوچکشان را بگیری و آنها را برای تفریح به «کوهسنگی» ببری؟ 🍃
💠نگفتی همسرت برای آمدنت لحظهشماری میکند و بغض نیامدنت را با شبنم اشک سر سجادهاش میشکند؟ حتماً به آنها گفتی میروم زیارت و زود برمیگردم! لابد قول سوغاتی هم داده بودی! آه! که چه سوغاتی آوردی..🌺
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
شهید مجتبی بختی
💠آقا مجتبی! شما چطور؟ نگفتی پدر و مادر پیری دارم که حالا باید عصای دستشان شوم؟ نگفتی هر وقت از در خانه میآیی تو، قند در دل مادر پیرت آب میشود و دلش آرام میگیرد؟ نگفتی وقتی جلوی پدرت راه میروی و او قد رعنا و چهره زیبایت را میبیند، زیر لب بدون آنکه تو بفهمی الحمدللهی میگوید و دوست دارد در آغوشت بگیرد و صورتت را ببوسد، اما حجابی وجود دارد که این اجازه را نمیدهد همانطور که تو دوست داشتی خم شوی و پایش را ببوسی؟ حتماً تو هم گفتی من با مصطفی میروم که تنها نباشد...😭
💠آری، قطعاً اینها را با خودتان مرور کرده بودید. خیلی هم مفصلتر از اینها.
🌹 هم تو، بابا مصطفی، دلت برای مزهپرانیهای دخترکانت غنج میزد
💠 هم آقا مجتبی، تو خوب میدانستی حالا دیگر باید پشت و پناه پدر و مادرت باشی. اما انگار از قبلترها نقشهای کشیده و درد دلها با هم کرده بودید.🌷
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
رجز خوانی فرزند شهید بختی
💠آقا مجتبی! میدانیم که پدر و مادرت چقدر برایت عزیز بودند, میدانیم که «بالوالدین احسانا» را عملاً معنا کرده بودی🍃
🌷 اما این را هم میدانیم که وقتی به عبارت «بابی انت و امی» عاشورای حسین که میرسیدی دلت میلرزید و چشمانت پر اشک میشد که چه خوب «پدر و مادرم به فدای حسین» را معنا کردی!🍃
🌷مصطفی و مجتبی! خوش به سعادتتان، چه خوب فرصت را غنیمت شمردید و بر دل دشمن دون هجوم بردید و در دفاع از حرم ناموس خدا «زینب کبری سلامالله علیها» از هم سبقت گرفتید! آن هم چه سبقتی! مثل سبقت قاسم از عبدالله فرزندان سبط اکبر نبی علیهمالسلام در ظهر عاشورا!🍃
💠و چه شباهتی! مثل آن دو نوگل حسنی در یک روز پرپر شدید.💠
🌹 حالا دیگر «بخت» یارتان شد و «عند ربهم یرزقون» از نعمتهای الهی متنعم شدید.
🌺فقط این میان دخترکانی در صغر سن یتیم شدند و موهای همسری سفید شد و کمر پدر و مادری خمتر از گذشته.
🌹راستی مصطفی جان! خبر رجزخوانی دختر کوچکت - نه آنطور که رسانهها با هیجان از متن بررسی نشده برجام و ارزان شدن سیبزمینی میگویند- را در گوشه و کنار شنیدیم که چگونه سکینهوار فریاد میزد که «چشمتان کور! خون بابایمان ما را زنده کرده است». فتبارکالله احسن الخالقین.💠
@Beyzai_ChanneL
ودر آخر
هدیه به ساحت مقدس
#امام_زمان"عج"وشادی روح
#شهیدان_مصطفی_بختی_مجتبی_بختی
3توحید و3 شاخه گل صلوات🌺🌺
#مدافع_عشق
#قسمت_سی_و_هفتم
❤️#هوالعشـــق
❣❤️❣❤️❣❤️❣
مادرت تا یک هفته باتو سرسنگین بود و ما هر دو ترس داشتیم از اینکه چیزی به پدرت بگوید.اما رفته رفته رفتارش مثل قبل شد و آرامش نسبی دوباره بینتان برقرار شد. فاطمه خیلی کنجکاوی میکرد و تو بخوبی جواب های سربالا به او میدادی. رابطه بین خودمان بهتر از قبل شده بود اما آنطور که انتظار میرفت نبود! تو گاها جواب سوالم را میدادی و لبخندهای کوتاه میزدی.ازابراز محبت و عاشقی خبری نبود! کاملا مشخص بود که فقط میخواهی مثل قبل تندی نکنی و رفتار معقول تری داشته باشی.اما هنوز چیزی به اسم دوست داشتن در حرکات و نگاهت لمس نمیشد.
سجاد هم تاچند روز سعی میکرد سر راه من قرارنگیرد . هردو خجالت میکشیدیم و خودمان را مقصر میدانستیم. 💞
باشیطنت منو را برمیدارم و رو میکنم به زینب
_ خب شما چی میل میکنید؟
و سریع نزدیکش میشوم و درگوشش آهسته ادامه میدهم:
_ یا بهتره بگم کوشولوت چی موخواد بخلم...
میخندد و خجالت سرخ میشود.فاطمه منو را از دستم میکشد و میزند توی سرم
_ اه اه دو ساعت طول میکشه یه بستنی انتخاب کنه!
_ وا بی ذوق! دارم برای نی نی وقت میزارم
زینب لبش را جمع میکند و آهسته میگوید
_ هیس چرا داد میزنید زشته!!!
یکدفعه تو از پشت سرش می آیـے،کف دستت را روی میز میگذاری و خم میشوی سمت صورتش
_ چی زشته اآجی؟
زینب سرش را مینداز پایین.فاطمه سرکج میکند و جواب میدهد
_ اینکه سلام ندی وقتی میرسی
_ خب سلام علیکم و رحمه الله و برکاته...الان خوشگل شد؟
فاطمه چپ چپ نگاهش میکند
_ همیشه مسخره بودی!!
خنده ام میگیرد
_ سلام آقاعلی!اینجا چیکار میکنی؟
نگاهم میکنی و روی تنها صندلی باقی مانده مینشینی
_ راستش فاطمه گفت بیام.مام که حرف گوش کن!آمدیم دیگر
از اینکه تو هم هستی خیلی خوشحال میشوم و برای قدر دانی دست فاطمه را میگیرم و با لبخند گرم فشار میدهم. اوهم چشمک کوچکی میزند.
سفارش میدهیم و منتظر میمانیم. دست چپت را زیر چانه گذاشته ای و به زینب زل زده ای...
_ چه کم حرف شدی زینب!
_ کی من؟
_ اره! یکمم سرخ و سفید!
زینب با استرس دست روی صورتش میکشد و جواب میدهد
_ کجا سرخ شده؟
_ یکمم تپل!
اینبار خودش راجمع و جور میکند
_ ااا داداش.اذیت نکن کجام تپل شده؟
با چشم اشاره میکنی به شکمش و لبخند پررنگی تحویل خواهر خجالتی ات میدهی!
فاطمه باچشمهای گرد و دهانی باز میپرسد
_ تو از کجا فهمیدی؟
میخندی
_ بابا مثلا یہ مدت غابله بودما!
همه میخندیم ولی زینب باشرم منو را از روی میز برمیدارد و جلوی صورتش میگیرد.
تو هم بسرعت منو را از دستش میکشی و صورتش رامیبوسی
_ قربون آبجی باحیام
باخنده نگاهت میکنم که یک لحظه تمام بدنم سرد میشود. با ترس یک دستمال کاغذی ازجعبه اش بیرون میکشم
❣❤️❣❤️❣❤️❣
❣❤️❣❤️❣❤️❣
✍ ادامه دارد ...
@Beyzai_ChanneL
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷