#مدافع_عشق
#قسمت_چهل_و_نهم
❤️ #هوالعشـــق❤️
❣❤️❣❤️❣❤️❣
چند دقیقه ای راه بیشتر به حرم نمانده که یڪ لحظه لبت را گاز میگیری و می ایستی.مضطرب نگاهت میکنم...
_ چی شد؟؟؟
_ هیچی خوبم. یکم بدنم دردگرفت...
_ مطمئنی خوبی؟...میخوای برگردیم هتل؟
_ نه خانوم! امروز قراره حاجت بگیریما!
لبخند میزنم اما ته دلم هنوز میلرزد...
نرسیده به حرم از یک مغازه آبمیوه فروشی یک لیوان بزرگ آب پرتغال طبیعی میگیری با دو نی و با خوشحالی کنارم می آیـے.
_ بیا بخور ببین اگر دوست داشتی یکی دیگه بخرم.آخه بعضی اب میوه ها تلخ میشه...
به دو نی اشاره میکنم
_ ولی فکر کنم کلن هدفت این بوده که تو یه لیوان بخوریما...
میخندی و از خجالت نگاهت را ازمن میدزدی. تا حرم دست در دستت و در آرامش مطلق بودم.زیارت تنها بات و حال و هوایی دیگر داشت. تا نزدیک اذان مغرب در حیاط نشسته ایم و فقط به گنبد نگاه میکنیم. از وقتی که رسیدیم مدام نفس میزنی و درد میکشی. اما من تمام تلاشم را میکنم تا حواست را پی چیز دیگر جمع کنم. نگاهت میکنم و سرم را روی شانه ات میگذارم این اولین بار است که این حرکت را میکنم.صدای نفس نفس را حالا بوضوح میشنوم. دیگر تاب ندارم ،دستت را میگیرم
_ میخوای برگردیم؟
_ نه من حاجتمو میخوام
_ خب بخدا آقا میده ....توالان باید بیشتر استراحت کنی...
مثل بچه ها بغض و سرت را کج میکنی
_ نه یا حاجت یا هیچی...
خدایا چقدر! از وقتی هم من فهمیده ام شکننده تر شده...
همان لحظه آقایی با فرم نظامی ازمقابلمان رد میشود و درست در چند قدمی ما سمت چپمان مینشیند...
نگاه پر از دردت را به مرد میدوزی و آه میکشی
مرد می ایستد و برای نماز اقامه میبندد.
تو هم دستت را در جیب شلوارت فرو میبری و تسبیح تربتت را بیرون می آوری.سرت را چندباری به چپ و راست تکان میدهی و زمزمه میکنی:
_ هوای این روزای من هوای سنگره...
یه حسی روحمو تا زینبیه میبره
تاکی باید بشینمو خدا خدا کنم....
به عکس صورت شهیدامون نگا کنم...
.
.
باز لرزش شانه هایت و صدای بلند هق هقت...آنقدر که نفسهایت به شماره می افتد و من نگران دستت را فشار میدهم..
#نفـس_نزن_جانا
#ڪه_جانم_میرود
❣❤️❣❤️❣❤️❣
❣❤️❣❤️❣❤️❣
✍ ادامه دارد ...
@Beyzai_ChanneL
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#مدافع_عشق
#قسمت_پنجاهم
❤️ #هوالعشــــــق❤
❣❤️❣❤️❣❤️❣
مرد سجده آخرش را که میرود. تو دیوانه وار بلند میشوی و سمتش میروی. من هم بدنبالت بلند میشوم. دستت را دراز میکنی و روی شانه اش میزنی...
_ ببخشید!... برمیگردد و با نگاهش میپرسد بله؟
همانطور که کودک وار اشک میریزی میگویی
_ فقط خواستم بگم دعا کنید مام لیاقت پیدا کنیم...بشیم همرزم شما!
لبخند شیرینی روی لبهای مرد مینشیند
_ اولاً سلام...دوماً پس شمام آره؟
سرت را پایین میندازی
_ شرمنده!سلام علیکم...ما خیلی وقته آره...خیلی وقته...
_ ان شاءالله خود آقا حاجتت رو بده پسر...
_ ممنون!..شرمنده یهو زدم رو شونتون...فقط... دلِ دیگه... یاعلی
پشتت را میکنی که او میپرسد
_ خب چرا نمیری؟...اینقد بیتابی و هنوز اینجایی؟...کاراتو کردی؟
با هر جمله ی مرد بیشتر میلرزی و دلت آتش میگیرد .نگاهت فرش را رصد میکند
_ نه حاجی!دستمو بستن!...میترسم برم!...
اوبی اطلاع جواب میدهد
_ دستتو که فعلا خودت بستی جوون!...استخاره کن ببین خدا چی میگه!
بعد هم پوتین هایش را برمیدارد و از ما فاصله میگیرد
نگاهت خشک میشود به زمین...
درفکر فرو میروی..
_ استخاره کنم!؟... شانه بالا میندازم
_ آره! چرا تا حالا نکردی!؟شاید خوب دراومد!
_ آخه...آخه همیشه وقتی استخاره میکنم که دو دلم...وقتی مطمئنم استخاره نمیگیرم خانوم!
_ مطمئن؟...ازچی میطمئنی؟
صدایت میلرزد
_ ازینکه اگرم برم..فقط سربارم.همین!
بودنم بدبختی میاره برا بقیه!
_ مطمئنی؟..
نگاهت را میچرخانی به اطراف.دنبال همان مرد میگردی...اما اثری ازاو نیست.انگار از اول هم نبوده!
وِلوِله به جانت میفتد
_ ریحانه! بدو کفشتو بپوش...بدو...
همانطور که بسرعت کفشم را پا میکنم میپرسم
_ چی شده چی شده؟
_ از دفتر همینجا استخاره میگیریم...فوقش حالم بد میشه اونجا! شاید حکمتیه...اصن شایدم نشه...دیگه حرف دکترم برام مهم نیست....باید برم...
_ چرا خودت استخاره نمیکنی!؟؟
_ میخوام کس دیگه بگیره...
مچ دستم را میگیری و دنبال خودت میکشی. نمیدانیم باید کجا برویم حدود یک ربع میچرخیم. انقدر هول کرده ایم که حواسمان نیست که میتوانیم از خادمها بپرسیم...
در دفتر پاسخگویی روحانی با عمامه سفید نشسته است و مطالعه میکند. در میزنیم و اهسته وارد میشویم...
_ سلام علیکم...
روحانی کتابش را میبندد
_ وعلیکم السلام...بفرمایید
_ میخواستم بی زحمت یه استخاره بگیرید برامون حاج اقا!
لبخند میزند و بمن اشاره میکند
_ برای امر خیر ان شاءالله؟...
_ نه حاجی عقدیم...یعنی موقت...
_ خب برای زمان دائم؟!...خلاصه خیر دیگه!
_ نه!...
❣❤️❣❤️❣❤️❣
❣❤️❣❤️❣❤️❣
✍ ادامه دارد ...
@Beyzai_ChanneL
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
شهید محمودرضا بیضائی
نفس هایم را به ذڪر یاد تو دخیل بسته ام ممنونم که اجازہ دادی در هوای پاڪ تو نفس بڪشم... شهید من،برا
قسمتی ازصحبت شهید محمد(غلامِ عباس) که به دشمن پیام میده ومیگه:
( ای حرومی ها... اگرپام به زینبیه برسه بخاطربی حرمتی که به حرم حضرت سکینه کردِن خانه هاتانهِ برسرِتان خراب مُکنم وگردن تک تک تانِه میشکنم وبه ازای هر سری که بریدین ازتان سر مبرم))
این #وصیتنامه صوتی غلامعباس.
بشنوند اونها ک جسارت کردن ب حرم دختر امیرالمومنین ....
نیستی غلامعباس تا ببینی دلاور مردیهای تو و همسنگرهای تو راه رو بالاخره برای
زیارت کردن دختر یل خیبر شکن باز کرد
خداروشکر....
#سوریه
#شهید_محمد_اسدی
@Beyzai_ChanneL
این دست خداست که از آستین مردم منطقه بیرون آمده و دارد این دیکتاتورها را یکی یکی از سر راه ظهور برمیدارد.
🌷شهید محمودرضا بیضائی🌷
@Beyzai_ChanneL
هدایت شده از شهید محمودرضا بیضائی
طبق قرار شبانه هرکس ۵ صلوات به نیابت از #شهید_بیضائی جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج»
» اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم »
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
#ایستگاه_خاطره 🍃شهید مدافع حرم علی تمام زاده @Beyzai_ChanneL
🍃علاقه به چفیه..
بعد از فاجعه ی منا یه سری از طلاب حوزه ی علمیه امام صادق (علیه السلام) برای اعتراض به آل سعود تجمع برگزار کرده بودن که خب حاجی هم توی این جمع ها معمولا پیشتاز بود...
موقع اذان مغرب بود که حاجی وارد مسجد شد.
بعد از حدود دو سال به مسجد قدیمی خودش که قبلا امام جماعت اونجا بود اومد...😊
حدود چند روزی بود که با اصرار اهالی محل دوباره قبول کرد که مردم بهش اقتدا کنن.
دیدم حاجی یه چفیه روی گردنشه،گفتم حاجی کجا بودی؟چفیه انداختی؟
با همون لبخند همیشگی که معصومیت چهره شو بیشتر میکرد گفتش:
خیلی دوس داشتم یه چفیه گردنم بود ولی با خودم نبرده بودم😞 (البته کسی به ولایتی بودن حاجی شک نداشت ولی علاقه ی شیخ رو میرسوند) دیدم یکی از مسئولین حوزه چفیه انداخته😍،گفتم: حاج آقا به تأسی از اینکه مردم از مقام معظم رهبری چفیه شونو میگیرن منم میخوام چیفیه شمارو بگیرم...🙂
اون بنده خدا هم سریع چفیه شو داد به من...
گفتم حاجی با این حرفی که شما زدی اگه هر چیز دیگه ای هم درخواست میکردی اون بنده خدا برات جور میکرد ...☺️
@Beyzai_ChanneL