eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
275 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃❤🍃 #شب_جمعه چشمی که دریا میشودشب های جمعه مهمان زهرا(س) میشود شب های جمعه گرچه گنه کارم ولی با دست زهرا (س) این نامه امضا میشود شب های جمعه #اللهم_الرزقنا_زیارت_الحسین ----------------------------------- #شبتون_حسینی
طبق قرار شبانه هرکس ۵ صلوات به نیابت از #شهید_بیضائی جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج» » اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم » @Beyzai_ChanneL
🌷⚡️بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیٖم⚡️🌷
💥مـسـیر بِهِشـت 💥خَطِّ دارد ..💔 🍃آن هم اگـر وعده ے 💗«بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقون»💌 🍃را در خوانده باشے..😍 چـَشـمانـتـ ـ✨😍 [ @Beyzai_ChanneL
#السلام_علی_ساکن_کربلا #صبحم_بنامتان با یا حُسیـن عشق و ڪلام آفریده اند هر صبح را براے سلام آفریده اند وقٺے ڪہ شاه ڪشور دلها شدی حُسیـن ما را بہ افتـخار غلام آفریده اند @Beyzai_ChanneL
من به همه روزهای هفته نیاز دارم... به همه ساعت ها... باتمام جزییاتش... تابگویم چقدر در نبودنت دلتنگم...💔 🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃 @Beyzai_ChanneL
#شهید_محمودرضابیضائی
شهید محمودرضا بیضائی
#شهید_محمودرضابیضائی
💠برای محمودرضا ▪️احمدرضابیضائی: 🌷اربعين ميخواست بره كربلا. نگران مهرهاى پاسپورتش بود. ميگفت پاسپورتم انقدر مهر سوريه خورده، هر كى تو مرز پاسپورتمو چك كنه ميفهمه من پاسدارم. بچه هاى عراق گفته بودن بيا شلمچه قاچاقى مى بريمت ولى قبول نكرده بود. آخرسرم قسمت نشد تا اينكه ٢٧ روز بعد از اربعين شهيد شد. @Beyzai_ChanneL
مراسم تولد سردار بیسر شهید حججی برسرمزارشریف شهید
یا علی آقا، نازدانه شهید حججی روزتولدشهید کنار مزار پدر
#منتظرانہ💚 دل بیـــــقرار نیست "ادا در مے آوریم"💔 چشــــم انتظار نیســت "ادا در مے آوریم" بر لب دعاے ندبه... و دل غرق شهــــوت اســــت ایــــــن انتظار نیســـت "ادا در مے آوریم😔" #جمعه #غروب_جمعه یا ابا صالح المهدی ادرکنی @Beyzai_ChanneL
❤️ ❣❤️❣❤️❣❤️❣ در فاصله بین بحث های دوباره پدرم، من و فاطمه به طبقه بالا میرود و برای من چادر و روسری سفید می آورد. مادرم که کوتاه امده اشاره میکند به دستهای پر فاطمه و میگوید _ من که دیگه چیزی ندارم برای گفتن...چادر عروستونم آوردید. سجاد هم بعد از دیدن چادر و روسری به عجله به اتاقش میرود و با یڪ کت مشکی و اتو خورده پایین می آید. پدرم پوزخند میزند _ عجب!...بقول خانومم چی بگم دیگه...دخترم خودش باید به عاقبت تصمیمش فکر کنه! حسین اقا که با تمام صبوری تا بحال سکوت کرده بود. دستهایش را بهم میمالد و میگوید: خب پس مبارڪه و حاج اقا هم با لبخند صلوات میفرستد و پشت بندش همه صلواتی بلند تر و قشنگ تر میفرستند. فاطمه و زینب دست مرا میگیرند و به آشپزخانه میبرند. روسری و چادر را سرم میکنند. و هر دو با هم صورتم را میبوسند. از شوق گریه ام میگیرد.هرسه با هم به هال می رویم. روی مبل نشسته ای باکت و شلوار نظامی! خنده ام میگیرد. ! سروبه زیر کنار مینشینم. اینبار با دفعه قبل فرق دارد. تو میخندی و نزدیکم نشسته ای...و من میدانم که دوستم داری! نه نه...بگذار بهتر بگویم تو از اول دوستم داشتی! خم میشوی و درگوشم زمزمه میکنی _ چه ماه شدی ریحانم با خجالت ریز میخندم _ ممنون آقا شمام خیلی... خنده ات میگیرد _ مسخره شدم! نری برا دوستات تعریف کنیا هردو میخندیم حاج آقا مینشیند.ددفترش را باز میکند + بسم الله الرحمن الرحیم. ... .... هیچ چیز را نمیشنوم. تنها اشک و اشک و صدای تپیدن نبض هایمان کنارهم. دیدی آخر برای هم شدیم؟ ❣❤️❣❤️❣❤️❣ ❣❤️❣❤️❣❤️❣ خدایا از تو ممنونم! من برای داشتن حلالم جنگیدم... و الان .... با کنار چادرم اشکم را پاک میکنم. هر چه به آخر خطبه میرسیم. نزدیک شدن صدای نفسهایمان بهم را بیشتر احساس میکنم. مگر میشد جشن از این ساده تر! حقا که تو هم طلبه ای و هم رزمنده! ازهمان ابتدا سادگی ات راد وست داشتم. به خودم می آیم که _ آیا وڪیلم؟... به چهره پدر و مادرم نگاه میکنم و با اشاره لب میگویم _ مرسی بابا...مرسی ماما و بعد بلند جواب میدهم _ با اجازه پدرو مادرم ،بزرگترای مجلس و...و آقا امام زمان عج بله! دستم را در دستت فشار میدهی. فاطمه تندتند شروع میکند به دست زدن که حاج اقا صلوات میفرستد و همه میخندیم. شیرینی عقدمانم میشود شکلات نباتی روی عسلی تان... نگاهم میکنی _ حالا شدی ریحانه ی علی! ❣❤️❣❤️❣❤️❣ ❣❤️❣❤️❣❤️❣ ✍ ادامه دارد ... @Beyzai_ChanneL 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷