eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
276 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #نماهنگ 🔺با نوای: حاج میثم مطیعی 🔹من هم کبوترم میخوام آزاد تو بشم... 👈 بمناسبت میلاد حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) و روز دختر 🌸 ✅ @MeysamMotiee
‼️یه جوری میگن ببینید بدحجابی یا ماشین نوه خمینی رو، انگاری نوه امام، پیامبر خدا و الگوی ماست! 👌کسانی که نوه های امام رو بولد کردن میخوان دل ما رو بشکنن، ما رو ناامید و ایمانمان را نابود کنند! اما زهی خیال باطل! اینا همونایی ان که اگه عکس زن لوط و پسر نوح رو داشتند میگفتن ببینید زن لوط و پسر نوح رو! 📩آدرس فرزندان واقعی امام خمینی(ره)👇 🌷 بهشت زهرا، قطعه شهدا 🌷 @Beyzai_ChanneL دلدادگی 💙
طبق قرار شبانه هرکس ۵ صلوات به نیابت از #شهید_بیضائی جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج» » اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم » @Beyzai_ChanneL
🌷⚡️بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیٖم⚡️🌷
السلام ایهاالشهید✋ صبح ها را دوست دارم...❤️ با یاد، شماها بیشتر اما....🙂 @Beyzai_ChanneL
#سلام_ارباب✋ ارباب منی،نوکرِ شمام.. دستگیرِ منی،درگیر شمام...😢 خوش به حال منِ نوکر،اربابی چنین دارم....😍 @Beyzai_ChanneL
✋ آقا بیا که حالمان هر روز... خوب که نه،بدتر از بد میشود بی شما...😔 @Beyzai_ChanneL
بخشی از نامه ی به مقام معظم رهبری : ❓مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین (ع) را امر به معروف و نهی از منکر تشریح نفرمودید؟ مگر خودتان بارها نفرمودید بهترین راه اصلاح جامعه تذکر است؟ یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند، حرف شما را نمیفهمند؟ 😭 یعنی شما انقدر بین مردم غریب هستید؟ سالروز مجروح شدن ۲۵ تیر ۹۰
سالروز ضربت خوردن شهید خلیلی به جرم داشتن غیرت 📣این عکس رو امروز توی صفحات مجازی نشر بدین کاری که برای شهید نکردیم،حداقل نشر بدیم تبادل چندنفرروخودش هدایت کنه👌 رو معرفی کنیم
🍃جملات ناب.. خداوند از مومن ادای تکلیف را می خواهد، نه نوع کار و بزرگی و کوچکی آن را👌 فقط اخلاص، و با دید تکلیفی به وظیفه توجه کردن... #شهید_مهندس_مهدی_باکری @Beyzai_ChanneL
❤️ ڪف دستهایم را اطراف فنجان چای میگذارم. به سمت جلو خم میشوم و بغضم را فرو میبرم.لب هایم را روی هم فشار میدهم و نفسم را حبس میکنم... نیا! چقدر مقاوت برای نیامدن اشڪ های دلتنگی!... فنجان را بالا می آورم و لبه ی نازک سرامیڪی اش را روی لب هایم میگذارم... یڪ دفعه مقابل چشم هایم میخندی... تصویر لبخند مردانه ات تمام تلاشم را از بین میبرد و قطرات اشڪ روی گونه هایم سر میخورد... یڪ جرعه از چای را مینوشم...دهانم سوخت...و بعد گلویم!... فنجان را روی میز کنار تختم میگذارم و با سوزش سینه ام از دلتنگی سر روی بالشت میذارم... دلم برایت ت شده... نه روز است که بی خبرم...از تو... از لحن آرام صدایت...از شیرینی نگاهت... زیر لب زمزمه میکنم... "دیگه نمیتونم علی" غلت میزنم، صورتم را در بالشت فرو میبرم و بغضم را رها میکنم... هق هق میزنم... نکنہ...نکنہ چیزیت شده! چرا زنگ نزدی...چرا؟! نه روز برای کسی که همه ی وجودش ازش جدا میشه کم نیست!... به بالشت چنگ میزنم و کودکانه بهانه ات را میگیرم... نمیدانم چقدر... اما اشڪ دعوت خواب بود به چشمانم... حرڪت انگشتان لطیف و ظریف در لابه لای موهایم باعث میشود تا چشم هایم را باز کنم... غلت میزنم و به دنبال صاحب دست چندبار پلڪ میزنم...تصویر تار مقابلم واضح میشود...مادرم لبخند تلخی میزند... _عزیزدلم! پاشو برات غذا آوردم.... غلت میزنم.روی تخت مینشینم و در حالیکه چشمهایم را میمالم. میپرسم... _ساعت چنده مامان؟ _نزدیڪ دوازده... _چقدر خوابیدم؟ _نمیدونم عزیزم! و با پشت دست صورتم را نوازش میکند. برای شام اومدم اتاق خوابت دیدم خوابی، دلم نیومد بیدارت کنم...چون تا صبح بیدار بودی... با چشمهای گرد نگاهش میکنم _تو از کجا فهمیدی؟؟ _بلاخره مادرم! با سر انگشتانش روی پلکم را لمس میکند _صدای گریه ات میومد! سرم را پایین میندازم و سکوت میکنم _غذا زرشک پلوعه...میدونم دوس داری!برای همین درس کردم به سختی لبخند میزنم _ممنون مامان... دستم را میگیرد و فشار میدهد _نبینم غصه بخوری!علی هم خدایی داره...هرچی صلاحه مادرجون باور نمیکنم که مادرم اینقدر راحت راجب صلاح و تقدیر صحبت کند. بالاخره اگه قرار باشد اتفاقی برای دامادش بیفتد... دخترش بیچاره میشود... از لبه ی تخت بلند میشود وبا قدمهایی آهسته سمت پنجره میرود.پرده را کنار میزندو پنجره را باز میکند _یکم هوا بیاد تو اتاقت...شاید حالت بهترشه! وقتی میچرخد تا سمت در برودمیگوید _راستی مادر شوهرت زنگ زد! گلایه کرد که از وقتی علی رفته ریحانه یه سر به ما نمیزنه!...راس میگه مادر جون یه سر برو خونشون! فکر نکنن فقط به خاطر علی اونجا میرفتی... در دلم میگویم"خب بیشتر بخاطر اون بود" مامان با تاکید میگوید _باشه مامان؟فردا برو یسر. کلافه چشمی میگم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم. مامان یه سفارش کوچیک برای غذا میکند و از اتاق بیرون میرود. 💞 با بی میلی نگاهی به سینی غذا و ظرف ماست و سبزی کنارش میکنم. باید چند قاشق بخورم تا مامان ناراحت نشه... چقدر سخت است فرو بردن چیزی وقتی بغض گلویت را گرفته! ✍ ادامه دارد ... @Beyzai_ChanneL 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷