سلام😊من وحید نومی گلزار هستم..بچه ی تبریز..مرداد ماهی..متولد سال 1361☺️
اومدم امروز یه کم از خودم بگم براتون...
@Beyzai_ChanneL
دوران دبستان تا راهنمایی بندرعباس بودیم..دوم راهنمایی بودم که رفتیم تبریز و تا دبیرستان و دیپلم رو اونجا درس خوندم😊
از نوجوانی بچه مسجدی بودم اصلا مسجد حالمو عوض میکرد...من از اون بچه هام که بیشتر از سنم میفهمیدم و از دنیای اطرافم بیخبر نبودم...😌
در خانواده ای بزرگ شدم که مطابق فرامین اسلامی بوده و حلال و حرام خیلی رعایت میشد...☺️
خببب بعد از گرفتن دیپلم رفتم سربازی و بعد از سربازی برای ادامه تحصیل در رشته آی .تی که پیش نیازش زبان بود وارد دانشگاه مولتی مدیا(MMU)کشور مالزی شدم...😌
@Beyzai_ChanneL
یک سال و نیم بعد، از کشور مالزی به ایران برگشتم حالا دیگه دوره ی کامل زبان انگلیسی رو دیده بودم😇کارمند رسمی پالایشگاه بندرعباس شدم در پخش فرآورده های نفتی،بازرس جایگاه های ncg و کارت هوشمند سوخت شرکت نفت...خلاصه کلی سرم شلوغ و گرم کار شد✋
همیشه آخر حرفام به خداشناسی و یا آیات قرآن ختم میشد...😌
خب خب نوبتی هم باشه..نوبت ازدواجمه...
@Beyzai_ChanneL
23 دی ماه سال88 در مراسم ساده و صمیمی با دختر عمه ام عقد کردم😍شاید باورتون نشه..در کل دوران نامزدی همسرم را ندیدم..من بندرعباس بودم..همسرم تبریز😢طول این دوران فقط تلفنی ارتباط داشتیم..سه ماه بعد از عقد زندگی مشترکمان را شروع کردیم و با همسرم بخاطر مسایل کاری به بندرعباس رفتیم..
یک روز ناراحت از سر کار اومدم و مستقیم رفتم آشپزخونه و تقریبا نصفی از وسایل رو جدا کردم☹️همسرم گفت وحید این وسایل رو چیکار میخوای؟😳
دوستم تازه ازدواج کرده بود و در منزلشان هیچی نداشتند..😔به همسرم گفتم و وسایل اضافی رو جمع کردم تا به آنها بدهم...
@Beyzai_ChanneL
دو سه روز بعد پدر و مادر همسرم از تبریز اومدن بندرعباس خونمون..😍
زودپز نداشتیم غذا بپزیم..مادر خانمم با تعجب به خانمم گفتم جهیزیه که زودپز داشت برو بیار غذا بپزیم..خانمم هم گفتن که نصف وسایلو دادیم به دوستم...☺️
از شما چه پنهون تا وقتی بندرعباس بودیم سه بار این کار رو انجام دادیم و به دوستانم کمک کردیم✋
حتی یکبار موتورم رو دادم به دوستم که با خانمشون به گردش برن و زندگیشون پایدار باشه...
@Beyzai_ChanneL
حاصل زندگی مشترکمان دردانه ای شد که اسمشو گذاشتیم آرتین..اسمی ترکی به معنای پاک و مقدس و روزی آور😍به خاطر این معنای زیبا اسم آرتین رو انتخاب کردم برای پسرم..همیشه وقتی میخواستم صداش بزنم میگفتم آرتین خدا☺️حتی در وصیت نامه ام خطابش کردم آرتین خدا..اعتقاد داشتم پشت و پناه و پدر واقعی آرتین خداوند است..
همیشه به شوخی میگفتم من موندنی نیستم و یه روز شهید میشم..قیافم شبیه شهداس😍😄اونقدر تکرار کردم حتی همسرم هم به شوخی میگفت وحید قرار است شهید شود..☺️
تمامی کارهایم را تا حدودی وارد میشدم و بقیه را به خدا میسپردم چرا که همه ی کارها دست خداست..گذشت زیادی داشتم اگر کسی برخورد بدی میکرد میگفتم "عیبی نداره فکر میکنه نفهمیدم بگذارید دلش خنک بشه"✋
@Beyzai_ChanneL
من شبیه یک محقق بودم😌 برای تمام صحبت هایم از قرآن دلیل و شاهد می اوردم و همه این مباحث را بدون اینکه کلاس رسمی یا دورهای شرکت کرده باشم، صرفاً با مطالعات خودم مطرح می کردم😇 و به بحث می پرداختم. مسائل عقیدتی را بدون مطالعه قبول نمی کردم همیشه در حال تحقیق بودم و هر حرفی ، بخصوص مطالب عقیدتی را ، قبول نمی کردم مگر اینکه در مورد آن پژوهش میکردم و به حقیقت ماجرا پی میبردم بسیار صادق و ساده بودم. با سادگی دلم بود که می تونستم با خدا ارتباطی عمیق برقرار کنم. اخلاق خوب و چهره ی همیشه خندانی داشتم....
@Beyzai_ChanneL
دست و دلباز و اهل کمک به مردم و حق خواه بودم ولی هیچ وقت بی احترامی نمیکردم حتی اگر حقم ضایع میشد احترام به بزرگتر را واجب میدونستم..(البته تعریف از خود نباشه)😁
@Beyzai_ChanneL
با شروع جنگ و نابسامانی ها در منطقه و توهین و اهانت گروه های تروریستی، تکفیری به مقدسات دینی و مذهبی و هتک حرمت به ساحت حرمین شریفین در کشور عراق و سوریه😡برای دفاع از حرم تصمیم به رفتن گرفتم وقتی حرف از رفتن به عراق را زدم، چون پسر کوچیک داشتم همه مخالفت کردن چون کارمند شرکت نفت بودم درآمد خوبی داشتم ، و اصلا مشکل مالی نداشتم گرفتن مرخصی از شرکت نفت خودش یک کار خیلی سختی بود😢 ولی به خاطر اهدافم تونستم چند ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم☺️
@Beyzai_ChanneL
وقتی آوارگی و بدبختی مردم عراق و سوریه ویمن و...را می دیدم می گفتم : « فکر می کنیم نماز می خوانیم و روزه می گیریم و خرده کار خیر انجام می دهیم مسلمانی تمام شد؟ در عراق مردم را ذبح می کنند، انسانیت ، شیعه و اسلام را ذبح می کنند، اگر من و ما نرویم هر کس بهانه ای دارد که نرود. مثل زمانی که امام حسین (علیه السلام)صدای " هل من ناصر ینصرنی " سر داد که فقط 72 تن ماندند😭 و بقیه به همان عناوینی ماندند که شاهد مثله شدن باشند.»😔
هشت ماه قبل از اعزامم در تلاش بودم که بتونم از ایران اعزام بشم اما چون اعزام رسمی نیروها وجود نداشت، نمی تونستم از هیچ طریقی به نتیجه برسم😔 پیش هر کسی که می شناختم رفتم و در آخر گفتن: «که اگر اولویتی هم باشد با افراد نظامی است.» بعد از این که ناامید شدم همراه عمویم یک ماه مونده به محرم به عراق رفتیم. تا این که بعد از ماجراهای فراوان که همگی برای اثبات اشتیاقم جهت حضور در جبهه مقاومت بود، بالاخره تونستم در یکی از جیش های عراق پذیرش شوم 😍
@Beyzai_ChanneL