حاصل زندگی مشترکمان دردانه ای شد که اسمشو گذاشتیم آرتین..اسمی ترکی به معنای پاک و مقدس و روزی آور😍به خاطر این معنای زیبا اسم آرتین رو انتخاب کردم برای پسرم..همیشه وقتی میخواستم صداش بزنم میگفتم آرتین خدا☺️حتی در وصیت نامه ام خطابش کردم آرتین خدا..اعتقاد داشتم پشت و پناه و پدر واقعی آرتین خداوند است..
همیشه به شوخی میگفتم من موندنی نیستم و یه روز شهید میشم..قیافم شبیه شهداس😍😄اونقدر تکرار کردم حتی همسرم هم به شوخی میگفت وحید قرار است شهید شود..☺️
تمامی کارهایم را تا حدودی وارد میشدم و بقیه را به خدا میسپردم چرا که همه ی کارها دست خداست..گذشت زیادی داشتم اگر کسی برخورد بدی میکرد میگفتم "عیبی نداره فکر میکنه نفهمیدم بگذارید دلش خنک بشه"✋
@Beyzai_ChanneL
من شبیه یک محقق بودم😌 برای تمام صحبت هایم از قرآن دلیل و شاهد می اوردم و همه این مباحث را بدون اینکه کلاس رسمی یا دورهای شرکت کرده باشم، صرفاً با مطالعات خودم مطرح می کردم😇 و به بحث می پرداختم. مسائل عقیدتی را بدون مطالعه قبول نمی کردم همیشه در حال تحقیق بودم و هر حرفی ، بخصوص مطالب عقیدتی را ، قبول نمی کردم مگر اینکه در مورد آن پژوهش میکردم و به حقیقت ماجرا پی میبردم بسیار صادق و ساده بودم. با سادگی دلم بود که می تونستم با خدا ارتباطی عمیق برقرار کنم. اخلاق خوب و چهره ی همیشه خندانی داشتم....
@Beyzai_ChanneL
دست و دلباز و اهل کمک به مردم و حق خواه بودم ولی هیچ وقت بی احترامی نمیکردم حتی اگر حقم ضایع میشد احترام به بزرگتر را واجب میدونستم..(البته تعریف از خود نباشه)😁
@Beyzai_ChanneL
با شروع جنگ و نابسامانی ها در منطقه و توهین و اهانت گروه های تروریستی، تکفیری به مقدسات دینی و مذهبی و هتک حرمت به ساحت حرمین شریفین در کشور عراق و سوریه😡برای دفاع از حرم تصمیم به رفتن گرفتم وقتی حرف از رفتن به عراق را زدم، چون پسر کوچیک داشتم همه مخالفت کردن چون کارمند شرکت نفت بودم درآمد خوبی داشتم ، و اصلا مشکل مالی نداشتم گرفتن مرخصی از شرکت نفت خودش یک کار خیلی سختی بود😢 ولی به خاطر اهدافم تونستم چند ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم☺️
@Beyzai_ChanneL
وقتی آوارگی و بدبختی مردم عراق و سوریه ویمن و...را می دیدم می گفتم : « فکر می کنیم نماز می خوانیم و روزه می گیریم و خرده کار خیر انجام می دهیم مسلمانی تمام شد؟ در عراق مردم را ذبح می کنند، انسانیت ، شیعه و اسلام را ذبح می کنند، اگر من و ما نرویم هر کس بهانه ای دارد که نرود. مثل زمانی که امام حسین (علیه السلام)صدای " هل من ناصر ینصرنی " سر داد که فقط 72 تن ماندند😭 و بقیه به همان عناوینی ماندند که شاهد مثله شدن باشند.»😔
هشت ماه قبل از اعزامم در تلاش بودم که بتونم از ایران اعزام بشم اما چون اعزام رسمی نیروها وجود نداشت، نمی تونستم از هیچ طریقی به نتیجه برسم😔 پیش هر کسی که می شناختم رفتم و در آخر گفتن: «که اگر اولویتی هم باشد با افراد نظامی است.» بعد از این که ناامید شدم همراه عمویم یک ماه مونده به محرم به عراق رفتیم. تا این که بعد از ماجراهای فراوان که همگی برای اثبات اشتیاقم جهت حضور در جبهه مقاومت بود، بالاخره تونستم در یکی از جیش های عراق پذیرش شوم 😍
@Beyzai_ChanneL
آخرین دیدارم با همسرم متفاوت بود. صبح خیلی زود بیدار شدم، همه کارهام رو انجام دادم برای آخرین بار با اینکه دیرم هم شده بود و عجله داشتم، با اصرار آرتین را به آرایشگاه بردم😄 و در مسیر رفتن تا محل قرار برای اعزام همسرم میگفت : « خیلی دوست دارم به مشهد برویم.»
گفتم : « ان شالله این دفعه که برگشتم بدون وقفه به مشهد میریم.» با همسرم به محل اعزام رسیدیم،همسرم تا ته خیابان نگاهش به من بود، وقتی می خواستم سوار ماشین بشم آرتین بلند داد می زد بابایی وحیدم من از دور با او خداحافظی می کردم.همسرم دوست نداشت آن لحظات تمام شود😢 دوست نداشت به خانه برود اصلا دوست داشت زمین و زمان را نگه می داشت و در آن لحظات فقط به من نگاه می کرد...
آخرین تماسم با همسرم درست نیم ساعت قبل از شهادتم بود احوالپرسی کردم و به همسرم گفتم: «مراقب خودت و آرتین باش و مرا حلال کنید.» چون صدا قطع و وصل میشد همسرم نتوانست درست با من صحبت کند و حتی فکرش را هم نمی کرد که شاید نیم ساعت دیگر، نتواند برای همیشه وحیدش را ببیند.
@Beyzai_ChanneL
مدتی که در عراق بودم از دنیا و متعلقاتش چشم پوشیدم حتی روزی که پدرم مرا در جریان مراسم عقد خواهرم قرار داد و از من خواست در مراسم عقد خواهرم شرکت داشته باشم، راهی ایران شدم، ولی در مرز مهران دوستانم خبر دادن که عملیات در راه است، جهاد را به حضورم در مراسم ازدواج خواهرم ترجیح میدم و از مرز، باز هم راهی منطقه برای مبارزه با تکفیری ها شدم مدت کمی هم که در عراق بودم بر حسب نبوغ نظامی و رشادتی که از ویژگی های منحصر رزمندگان ایرانی است😌 خیلی زود بین رزمندگان عراقی شناخته شدم در اونجا هم نمیتونستم بیکار بشینم، رزمندگان عراقی به گونه ای بودن که منتظر می شدن تا داعش حمله کنه بعد اونها دفاع کنن که من همیشه نسبت به این مسئله منتقد بودم. تا این که فرماندهشان به من گفت: «اگر بیست مرد جنگی مثل شما داشتم، مطمئن باشید که منتظر حمله ی داعش نمی ماندم.» 😇بسیار اتفاق می افتاد بسته های امدادی آمریکایی ها که برای داعش از بالگرد هایشان می انداختند به دست نیروهای جبهه مقاومت می رسید، آنها بسته ها را به من می دادن که نحوه کاربرد ابزارها را برایشان ترجمه کنم..😊
بسیاری از فرماندهان عراقی که همگی دوره های عالی نظامی را گذرانده بودن از من درس می گرفتن.. آخه من می دونستم که چطور از یک سلاح میشه بهره بهتر برد. چطور میشه یک سلاح رو ترمیم و بازسازی کرد. من رو کسی در تبریز نمی شناسه! در عراق به واسطه اقدامات و ابتکاراتم خیلی شناخته شدم.. چندین مورد هم هوش و ذکاوتم باعث شده بود که نیروهای نفوذی داعش در بین رزمندگان شناسایی و دستگیر بشن☺️ دو روز مانده تا عاشورا سال 94 همرزمانم گفتن «بیایید تا شروع عملیات به زیارت امام حسین (ع) برویم و برگردیم.» قبول نکردم و گفتم: «امروز کربلا همین جاست و من جای دیگری نمی روم.» تک تیر انداز بودم..
@Beyzai_ChanneL
صبح روز عاشورا،مسئولیت حراست از یک معبر بر عهده من بود بالای یک پشت بام مستقر شدم و از گروه ۲۰ نفری داعش که از آن نقطه قصد نفوذ داشتند، ۱۲ نفر را به درک واصل کردم.✌️😍 کم کم داعشی ها خودشون رو به محل اسکان من میرسوندن و با پرتاب نارنجک در مرحله ی اول از ناحیه دست مجروحم کردن وقتی می خواستم جا به جا بشم تیربار رو بستن و مرا به آرزویم(شهادت) رساندن ...روز عاشورا...با شهادت رفتم زیارت اربابمم با تن زخمی و خضاب به خون...
@Beyzai_ChanneL