علی یکسال و نیم پیگیر بود که برود سوریه،خیلی هم تلاش می کرد که هر زمانی شد برود تا اینکه برادر دیگرم که پاسدار است به او گفت اول باید در شهر خودمان آموزش ببینی،بعد بروی استان،از آنجا اعزامت کنند😊
یکسری آموزش هایی مثل دفاع شخصی دید اما برادرم گفت اینها آموزش محسوب نمی شوند باید بروی در شرایط سخت و خودت را برای موقعیت آماده کنی...😕
علی با سه چهار نفر از دوستانش سه روز رفته بودند در یک جنگل بدون آب و غذا و در شرایط سخت و باران،خودشان را آماده کرده بودند😌
@Beyzai_ChanneL
برادرم گفت باید تیراندازی هم یاد بگیری..
علی به قدری مشتاق رفتن بود که آموزش تیراندازی هم دید آن هم در حدی که وقتی مسابقه داد جزو 3 نفر برتر شهر شد و تا جایی پیش رفت که توانست در استان مازندران هم جزو 3نفر اول شود😍
او وقتی می دید هر چه میگوید علی انجام می دهد و بیشتر اصرار می کند می خواست او با آمادگی بیشتر با همه چیز آشنا شود..علی تمام آموزش ها را دیده بود؛حتی تلاش کرد با بچه های تیپ فاطمیون اعزام شود..بالاخره برادر بزرگترم گفت:کارهایت را برای رفتن درست می کنم و این شد که عاقبت تیر ماه رفت..☺️
@Beyzai_ChanneL
چون بسیجی بود برش می گرداندند..😢
4_5 ماه قبل از شهادتش برادر بزرگم در خان طومان از ناحیه کتف مجروح شده بود و علی در بیمارستان پیش او می ماند و پرستاری اش را میکرد..فروردین یکی از بچه ها به او زنگ زد و گفت فردا مازندران 105 نفر اعزام داریم اما علی گفت چون من بسیجی هستم اعزامم نمی کنند😔قبل از آن سه بار برش گردانده بودند..زنگ زد تهران،مسئول تهران به او گفت: تو بیا اینجا من فردا صبح میفرستمت😍
@Beyzai_ChanneL
او بسیجی بود و با دوستانش یک موسسه شهدای گمنام هم تشکیل داده بودند که سه سال و نیم آنجا کار کرد..اردوهای جهادی را حتما میرفت..هر سال تابستان با گروهی به سیستان و بلوچستان می رفتند..می گفت چفیه را با یخ خیس میکردیم تا بتوانیم چند دقیقه برویم بیرون اما بلافاصله خشک میشد😰
وقتی تعریف میکرد میگفت برخی از مردم آنجا خیلی محروم هستند..آنقدر محروم که ظرف یکبار مصرف تا به حال ندیده بودند..😔
@Beyzai_ChanneL
عبدالرضا جمشیدی برادر شهید:علی نیم ساعت قبل از عملیات،یعنی روز پنجشنبه ساعت 12:35دقیقه با من تماس گرفت..گفت به مامان زنگ زدم جواب نداده کجاست؟ گفتم:سر زمین است..گوشی را می برم،چند دقیقه دیگر تماس بگیر بتوانی با مادر حرف بزنی؛اما گفت:نه دیگر نمی توانم زنگ بزنم؛سلام من را برسان..✋
@Beyzai_ChanneL
صالحی(داماد خانواده):بنده خودم مدتی را در خان طومان کنار دیگر برادران می جنگیدم..در واقع 26آذر بود که وارد شهر خان طومان شدیم..آن روز بعد از نماز صبح با چند گروه از بچه های فاطمیون و رزمندگان پاکستانی و نیروهای حزب الله به خط زدیم و از چند نقطه حمله را آغاز کردیم که شُک عجیبی به دشمن وارد شد✊سپس توانستیم شهر را تا شب آزاد کنیم..خان طومان شهر مهمی بود و مقر فرماندهی جبهه النصره همانجا مستقر شده بود زیرا به لحاظ موقعیت سیاسی و استراتژیک برایشان اهمیت فراوانی داشت..
این منطقه 5 ماه دست ما بود و بچه های لشکر 25 کربلا خط پدافندی آنجا را تشکیل داده بودند که در این مدت حدود 5 بار دشمن به ما حمله کرد و آخرین دفعه توانست تعدادی از بچه ها را به شهادت برساند و بقیه هم عقب نشینی کردند..
تروریست ها تصمیم داشتند به هر ترتیبی شده خان طومان را بگیرند که طبق گفته ها و شنیده ها بالغ بر 1700 نفر نیرو به این منطقه اعزام کرده بودند..در حالی که رزمندگان ما کمتر از 500 نفر بودند اما با این حال تا آخرین لحظه و تیری که داشتند ایستادند و جنگیدند..✌️
@Beyzai_ChanneL
انصافا اگر ایستادگی همین تعداد اندک از بچه ها نبود یقینا هم اسیر می دادیم هم تعداد جانبازان و شهدا بیشتر میشد..دلیل عقب نشینی باقی بچه ها هم تمام شدن مهمات بود..
درست زمانی که رزمندگان توانستند محاصره خان طومان را بشکنند اعلام آتش بس شد و ما آموخته ایم که در زمان آتش بس از پشت به کسی خنجر نزنیم و حمله نکنیم اما دشمن به آتش بس عمل نکرد و ما شکست خوردیم..😔
@Beyzai_ChanneL