هدایت شده از شهید محمودرضا بیضائی
🌷⚡️بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیٖم⚡️🌷
#صبحونه
بہ پایان آمد این مـ🌙ـاه و
عبـادتـ همچنان باقیستـ
بـراے ما #حـرم بنویس😍
نجـف تا ڪـ💚ـربلا ڪافیستـ
#طاعاتوعباداتقبولدرگاهحق🙏
#ڪارمانردشدهستازغمزه😔
#الوداعالوداعابوحمزه
#لحظاتدعاخداحافظ👋
#روزهاےخداخداحافظ...
@Beyzai_ChanneL
السلام ایهاالشهید✋
زمین خورده را دستیگری نیاز است...
زمین خورده ایم دستگیرمان باشید..😔✋
@Beyzai_ChanneL
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 از آمارگیری مزاحمتون میشم..
#شهیدم_برنگشته..
@Beyzai_ChanneL
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💚شبهای قدر در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز🌷
و در جوار مزار شهید محمودرضا بیضائی🌱
@Beyzai_ChanneL
ﺧﺪﺍﯾﺎ !
ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﻘﺎﺭﻥ ﺑﺎ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ...🌼🍃
ﺍﻟﻬﯽ ﻧﺼﯿﺮﻣﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺑﺼﯿﺮ ﮔﺮﺩﯾﻢ، ﺑﺼﯿﺮﻣﺎﻥ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﯾﻢ🌼🍃
ﺍﻟﻬﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺩﺍﯼ، ﺯﺑﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﺗﻬﻤﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ 🌼🍃
ﺍﮔﺮ ﻧﻌﻤﺘﻤﺎﻥ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﺷﺎﮐﺮﻣﺎﻥ ﮐﻦ، ﺍﮔﺮ ﺑﻼ ﺍﻓﮑﻨﺪﯼ ﺻﺎﺑﺮﻣﺎﻥ ﮐﻦ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﺯﻣﻮﺩﯼ ﭘﯿﺮﻭﺯﻣﺎﻥ ﮐﻦ🌼🍃
"ﺁﻣﯿﻦ یارب العالمین"🙏
پیشاپیش عید سعید فطر مبـارک باد 💐
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق تعالی 🙏
@Beyzai_ChanneL
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط اونجاش که کلید رو در میاره 😂😂
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
به نام خدا
🌷این پنج شنبه، پدر بزرگوار شهید ابراهيم هادی را فراموش نکنیم.. 🌷
خیابان شهید عجب گل، بنبست تجلی، منزل كوچك ما بعد از سالها مستأجري آنجا بود. خانهای که پدر ما خرید و ما از مستأجری نجات یافتیم. در همان منزل بود که ابراهیم همراه پدر و برادرم تمرین ورزش باستانی را شروع کرد.
ابراهیم در همان خانه هیئت برگزار میکرد و بسیاری از جوانان محل را جذب این گونه محافل نمود. منزل ما از دو اتاق کوچک تو در تو تشکیل شده و فضای زیادی نداشت. اما با اینحال، بیشتر اوقات مجلس روضه امام حسین ع در این خانه برقرار بود.
یکی از روحيات پدرم این بود که جلوی درب خانه را معمولاً یک لامپ نصب می کرد تا این کوچهي باریک و تاریک، روشن شود. هرچند که هفتهای یکبار حداقل، این لامپ را سرقت میكردند! از ديگر ويژگيهاي پدر اين بود كه ميگفت: صبح تا غروب، لاي درب خانه را باز بگذاريد تا اگر كسي، همسايهاي، احتياجي دارد يا چيزي ميخواهد، راحت باشد.
یک شب درب منزل ما باز مانده بود. ما دور سفره مشغول شام بودیم. شام که تمام شد سفره را جمع کردیم که یکباره یک نفر از در وارد شد و گفت: یاالله ...
مادرم سریع چادرش را سر کرد. پدرم که در گوشهی اتاق، کنار سماور نشسته بود گفت: بفرمایید.
گفتم: بابا کیه!؟
گفت: یه بنده خدا، نمی دونم کیه.
این آقا وارد حياط شد و سلام کرد. مقابل اتاق كه قرار گرفت گفت: هیئت تموم شده؟
پدر ما هم گفت: بفرمایید، بنشینید یه چایی براتون بریزم.
بنده خدا واقعاً فکر کرد که تازه هیئت تمام شده. همانجا کنار پدر نشست و چایی را از دست ایشان گرفت. بعد یه نگاهی به ما کرد و از دیدن زیرشلواری پای پسرها و چادر رنگی که سر مادرم بود، همه چیز را فهمید. خیلی خجالت کشید، اما پدرم خیلی با خوشرویی با او برخورد کرد. این بنده خدا چایی را سریع خورد. بعد معذرت خواهی کرد و بلند شد رفت.
ابراهيم گفت: شما این بنده خدا را میشناختی؟
گفت: نه باباجان، امشب توفیق داشتیم یه بنده خدا اومد منزل ما و به عشق امام حسین یه چای خورد و رفت...
پدر ما تقريباً شصت سال از خدا عمر گرفت. عمري بابركت. حدود سال 1352 به رحمت خدا رفت.
راوی: برادر شهید
📚سلام بر ابراهیم۲
"اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم"
@Beyzai_ChanneL