3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گره از کار ابوعلی بازشد...
به امید روزی که گره از کار تمام عاشقان شهادت باز شود ان شالله...
🌷شهید مدافع حرم مرتضی عطایی فرمانده لشگر مخلص فاطمیون
روحش شاد ویادش گرامی
@Beyzai_ChanneL
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گریههاى ما به خدا بینتيجه نیست
برگ ضمانتی ز رضا مىرسد رفیق😭
✍️ تصوير نوشت:
شهيدان مرتضى عطايى (ابوعلى) و جعفرجان محمدى (كاتب)
فيلمبردار شهيد مصطفى صدرزاده
.
💠هفده:
نمیدانم چطور و کی «مرگ» اینقدر برای محمودرضا عادی شده بود؟ یادم هست بار اولی که در دمشق به کمین تکفیریها خورده بودند را بعد از اینکه برگشته بود با جزئیات تعریف میکرد. میخندید موقع تعریف کردن! این روزها یاد این خندههای محمودرضا برایم سخت تر از همه چیز شده.
انقدر عادی از درگیری حرف میزد که ما همانقدر عادی از روزمرگیهایمان حرف میزنیم. در دمشق، ماشینشان را بسته بودند به رگبار و موقعی که با همرزمهایش پریده بودند پایین تا پناه بگیرند، یکی از بچههایشان تیر خورده بود. محمودرضا زیرپیراهنش را درآورده بود و پاره کرده بود تا با آن زخم را ببندند. میگفت: وقتی دیدم دوستم تیر خورده چند لحظه اول نمیدانستم چکار باید بکنم تا دوستم داد زد که: «لعنتی زیر پیرهنتو درآر!» من هم زیرپیراهنم را درآوردم، پاره کردم و خودش گرفت و با استفاده از یه تکه چوب که از روی زمین برداشت و زیر پیرهن را پیچید به آن، زخم را خونبندی کرد و درگیر شدیم.
یکبار دیگر هم بالای یک پل هوایی به یک خودروی بمب گذاری شده که از روبرو میآمد برخورده بودند. محمودرضا میگفت آن روز توی دمشق سکوتی برقرار بود که اگر مگس پر میزد صدایش را میشنیدی و اگر وسط شهر میایستادی باید بیست دقیقه تماشا میکردی تا یک ماشین در حال عبور ببینی. میگفت: با هوشیاری یکی از بچهها که متوجه مشکوک بودن ماشینی که از روبرو میآمد شده بود، دنده عقب گرفتیم و با سرعت تمام به عقب برگشتیم که ناگهان آن ماشین جلوی چشممان رفت روی هوا. معلوم شد گرای ما را داده بودند و به قصد کوبیدن به ما داشت میآمد.
اینها را که تعریف میکرد انگار نه انگار که داشت از کمین و درگیری و عملیات انتحاری تکفیریها حرف میزد. هنوز چهرهاش با آن خندههای ریز موقع تعریف از درگیری با تکفیریها، جلوی چشمم است.
#برای_محمودرضا
☝️🏻☝️🏻 تعقیب سلسله ی خاطرات
کپی مطلب با ذکر صلوات برای شادی روح شهید بیضائی عزیز، بلامانع است.
@Beyzai_ChanneL
وسط آن بیابان وسیع
کنار آبی ترین تصور رسالتش
خدا جبرییل را روانه کرده بود
تا ابراهیم را به نمایشی سرخ فراخواند
قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي
أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ...(صافات/۱۰۲)
محبوبِ ابراهیم
از او تحفهای خواسته است
هدیهای به نازکی حلق مبارک اسماعیل
و پاسخ اسماعیل چه زیبا بود:
قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي
إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ(صافات/۱۰۲)
پیشانی اسماعیلش را بر زمین
گذاشت و تمام .... !!!!!
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ (صافات/۱۰۳)
و مـا می مانیم و یـک دنیـا انتظـار ...
@Beyzai_ChanneL
خـدای مهـربـان در آیـه ؛
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ (صافات/۱۰۳)می فرماید:
ابراهیم،اسماعیل را برگونه اش انداخت!
و بعد هيچ نمی گويد، توضيح نمی دهد
مـا می مانیم و یـک دنیـا انتظـار
این که خب بقیه اش ... چه گذشت؟ چه شد؟
بقیه داستان را سکوت می کند و هیچ نمی گوید.
انگار خدا در قرآنش نمی خواهد سر بریدن اسماعیل را،
خنجر کشیدن ابراهیم را،
دل کندن پدر از پسر را به تصویر بکشد.
من می گویم نمي گويد
كه رعايت حال بانويی را كرده باشد
كه شبهای تنهايی اش را قرآن زيبا می كرد!!
برای شب هایی که می رسد به این آیه
من می گویم برای دل زینب(س) بوده
من می گویم خدا هوای دلش را داشته
خیلی ...!!!
ببخشید که روضه شد❤️😊
عیدتون مبارک💐❤️
@Beyzai_ChanneL