آخرین دیدارم با همسرم متفاوت بود. صبح خیلی زود بیدار شدم، همه کارهام رو انجام دادم برای آخرین بار با اینکه دیرم هم شده بود و عجله داشتم، با اصرار آرتین را به آرایشگاه بردم😄 و در مسیر رفتن تا محل قرار برای اعزام همسرم میگفت : « خیلی دوست دارم به مشهد برویم.»
گفتم : « ان شالله این دفعه که برگشتم بدون وقفه به مشهد میریم.» با همسرم به محل اعزام رسیدیم،همسرم تا ته خیابان نگاهش به من بود، وقتی می خواستم سوار ماشین بشم آرتین بلند داد می زد بابایی وحیدم من از دور با او خداحافظی می کردم.همسرم دوست نداشت آن لحظات تمام شود😢 دوست نداشت به خانه برود اصلا دوست داشت زمین و زمان را نگه می داشت و در آن لحظات فقط به من نگاه می کرد...
آخرین تماسم با همسرم درست نیم ساعت قبل از شهادتم بود احوالپرسی کردم و به همسرم گفتم: «مراقب خودت و آرتین باش و مرا حلال کنید.» چون صدا قطع و وصل میشد همسرم نتوانست درست با من صحبت کند و حتی فکرش را هم نمی کرد که شاید نیم ساعت دیگر، نتواند برای همیشه وحیدش را ببیند.
@Beyzai_ChanneL
مدتی که در عراق بودم از دنیا و متعلقاتش چشم پوشیدم حتی روزی که پدرم مرا در جریان مراسم عقد خواهرم قرار داد و از من خواست در مراسم عقد خواهرم شرکت داشته باشم، راهی ایران شدم، ولی در مرز مهران دوستانم خبر دادن که عملیات در راه است، جهاد را به حضورم در مراسم ازدواج خواهرم ترجیح میدم و از مرز، باز هم راهی منطقه برای مبارزه با تکفیری ها شدم مدت کمی هم که در عراق بودم بر حسب نبوغ نظامی و رشادتی که از ویژگی های منحصر رزمندگان ایرانی است😌 خیلی زود بین رزمندگان عراقی شناخته شدم در اونجا هم نمیتونستم بیکار بشینم، رزمندگان عراقی به گونه ای بودن که منتظر می شدن تا داعش حمله کنه بعد اونها دفاع کنن که من همیشه نسبت به این مسئله منتقد بودم. تا این که فرماندهشان به من گفت: «اگر بیست مرد جنگی مثل شما داشتم، مطمئن باشید که منتظر حمله ی داعش نمی ماندم.» 😇بسیار اتفاق می افتاد بسته های امدادی آمریکایی ها که برای داعش از بالگرد هایشان می انداختند به دست نیروهای جبهه مقاومت می رسید، آنها بسته ها را به من می دادن که نحوه کاربرد ابزارها را برایشان ترجمه کنم..😊
بسیاری از فرماندهان عراقی که همگی دوره های عالی نظامی را گذرانده بودن از من درس می گرفتن.. آخه من می دونستم که چطور از یک سلاح میشه بهره بهتر برد. چطور میشه یک سلاح رو ترمیم و بازسازی کرد. من رو کسی در تبریز نمی شناسه! در عراق به واسطه اقدامات و ابتکاراتم خیلی شناخته شدم.. چندین مورد هم هوش و ذکاوتم باعث شده بود که نیروهای نفوذی داعش در بین رزمندگان شناسایی و دستگیر بشن☺️ دو روز مانده تا عاشورا سال 94 همرزمانم گفتن «بیایید تا شروع عملیات به زیارت امام حسین (ع) برویم و برگردیم.» قبول نکردم و گفتم: «امروز کربلا همین جاست و من جای دیگری نمی روم.» تک تیر انداز بودم..
@Beyzai_ChanneL
صبح روز عاشورا،مسئولیت حراست از یک معبر بر عهده من بود بالای یک پشت بام مستقر شدم و از گروه ۲۰ نفری داعش که از آن نقطه قصد نفوذ داشتند، ۱۲ نفر را به درک واصل کردم.✌️😍 کم کم داعشی ها خودشون رو به محل اسکان من میرسوندن و با پرتاب نارنجک در مرحله ی اول از ناحیه دست مجروحم کردن وقتی می خواستم جا به جا بشم تیربار رو بستن و مرا به آرزویم(شهادت) رساندن ...روز عاشورا...با شهادت رفتم زیارت اربابمم با تن زخمی و خضاب به خون...
@Beyzai_ChanneL
یکمی از بعد از شهادتم بشنوید...من دیگه زحمتو کم میکنم..یاعلی✋
2 آبان ماه سال 94
بعد از شهادت وحید داعشی ها شدت حملات را بیشتر کردند، چون می خواستند به پیکر وحید دست یابند و تبلیغات رسانه ای انجام دهند.😡 همرزمانش که متوجه این مسئله می شوند، تلاش می کنند که پیکر به دست داعشی ها نیفتد که در این درگیری منطقه وسیعی از بیجی را از دست داعشی ها پاکسازی می کنند.✌️ شهادت وحید عمل به زیارت عاشورا بود، وحید با شهادت خود اعتقادش به زیارت عاشورایی را که مدام آن را می خواند، عملا نشان داد.روحش شاد و یادش گرامی🕊
@Beyzai_ChanneL
💠سی و هشت:
💠 اهلبیتی بود و اصلا از همان اول مال اهلبیت (ع) بود. در ایام نوجوانیش چند تا نوار کاست پاپ – از اینهایی که با مجوز ارشاد منتشر میشدند – گرفته بود و توی خانه گاهی گوش میداد.
💠 آن موقع من برای یاد گرفتن نغمات و مقامات قرآنی و کار روی صوت و لحن در خانه وقت میگذاشتم و به تبعش کاست تلاوتهای قراء مشهور جهان اسلام را در خانه زیاد گوش میدادم و پخش شدن موسیقی پاپ را در خانه تحمل نمیکردم!
💠 یکبار گفتم اینها مصداق لغو است و به استناد آیه «و الذین هم عن اللغو معرضون» به گوش دادنشان اشکال کردم. هر چه اصرار میکردم اینها را در خانه گوش ندهد میگفت این موسیقی، مجاز است و مجوز ارشاد دارد.
🌹اما یکروز خودش هر چه کاست داشت جمع کرد و برد و نمیدانم چه بلایی سرشان آورد. یکی دو روز گذشت و از او پرسیدم: نوارها را چکارشان کردی؟! گفت ریختمشان دور! گفتم: تو که میگفتی اینها از ارشاد مجوز گرفتهاند و مجازند…؟
🌹گفت: فکر کردم دیدم مگر مهر امام زمان (عج) خورده پشتشان که مجاز باشد؟!!! شانزده سال داشت آن موقع!!! .
#برای_محمودرضا
☝️🏻☝️🏻 تعقیب سلسله ی خاطرات
کپی مطلب با ذکر صلوات برای شادی روح شهید بیضائی عزیز، بلامانع است.
@Beyzai_ChanneL