کتاب های آبان:
میم عزیز!
عوام زادۀ خیابان چرینگ کراس شماره۸۴
هشتگ: جو هایکو کتابِ حلقه، وی را گرفته است
.
اولین بار اسمش را از تو شنیدم. مثلا میخواستی بگویی فلان چیز خیلی رایج است. میگفتی "تو بورکینافاسو هم پیدا میشه!"
بعضی وقتها جای فحش هم به کار میبردیاش. عصای دستت بود.
میگویند برای اینکه شخصیتتان از تیپ خارج شود یک ویژگی بهش بدهید! استفاده ی تو از بورکینافاسو تو را از تیپ خارج کرده بود. (ابتدایی ترینش)
همان موقع ها تا کُره دستم می افتاد میگشتم ببینم بورکینافاسو کجاست! آفریقا بود.
خلاصه تا همین دیشب بورکینافاسو تو را از تیپ خارج میکرد.
از دیشب مرام را از تیپ خارج کرده! شده است معادل مرام گذاشتن جایی که بی مرامی مد است!
#بامراممثلبورکینافاسو
_
.
: ما میخواستیم کُلبی را اعدام کنیم
بعد برگشت گفت: چرا؟
شاگرد قدیمی خندید : چون شورَش را درآورده بود.
گفت: حقش بود. اصلا هرکی شورَش را در می آورد به درد مردن میخورد
من میدانستم که شور زبان را درآوردهام
خودش به من گفت که نقطه قوت را تبدیل کرده ام به ضعف. محترمانه ی زیادی زر زدی.
نگو نشان بده ی شور ش را درآورده ای.
ولی من همانم که پای چوبه ی دار به بقیه می گویم : بار اولته که دارت میزنن؟
#عکس_تزیینی_ست
.
غرض اینکه ماهیچه ی کتاب خواندنم فلج شده .
بورخس توی کافه ی داغانی نشسته بود و زهرماری میخورد که به طعنه اضافه کرد:
_ نوشتن هم ماهیچه دارد .
من حیث المجموع
گمانم آنفولانزای ادبیاتی گرفته ام!
.
.
زمان یا غم را سرد میکند یا جنسش را عوض میکند. جنس این غم هم عوض شده از دلتنگی و ارادت و محبت رسیده به افسوس. به انگشت به دهان گرفتن. به دیدن جای خالی یک کوه
نمیدانم مدینه چطور روضه خوانده اند. چطور از زمان رد شده اند. حتم ام البنین و باقی روضه خوان ها، نم اشک را از چشم مستمع پاک کرده اند تا خوب ببینند کوهی که بود و دیگر نیست.
زمان اگر زورش به سرد کردن غم نرسد تسلیم میشود و جنسش را عوض میکند. طوری که بدتر آتش بگیری
زمان اگر زورش به غم نرسد آدم را داغ میکند...
#سرباز_وظیفه
#حاج_قاسم
گفتم اگه بخوام جنون نویسی کنم چه فرقی میکنم با قبل
گفت تو الان بخوای هفت رو در نه ضرب کنی نمیری از ضرب دو بخونی بیای بالا که! درجا میگی شصُسهتا
جنون نویسی الانت با جنون نویسی اون موقع فرق میکنه!
این شد که میخوام هفت رو در نه ضرب کنم و هیچ ترتیبی و آدابی نجویم و برم تو دل مه!
و هوالحق....
پ.ن: با تشکر از مثال های باکلاس میم حیم.
آدم گاهی وقتها باید یه راست بره سر شصت و سه تا
یه ضرب مثل مجنون ها بدون فکر کردن بنویسه
به قول گینزبرگ اولین فکر بهترین فکره
اینطور نیست که یک ربان قرمز بسته باشند و بدوی و بیایی و از خط رد شوی و وارد بحران سی سالگی شوی
اینطور است که مثل دریا، از چند متری هم هیاهویش شنیده میشود.
مثل سردی هوا، نرسیده به کوهستانِ برف گرفته، آرام آرام نفوذ میکند.
دیشب از آلوپسی گفتند.
من میگویم بحران سی سالگی، آلوپسی ست. اول به اندازه ی یک سکه کوچک شادی ات میریزد؛ بعد سکه های یک ریالی دیگر.
آلوپسیِ سی سالگی را دوست دارم. سخت است. ترسناک است اضطراب آور است
اما این سردی هوای سی به بعد را
این غم باشکوه و این رنجِ عزیز را نمیشود دوست نداشت
#غمِدیگرکهخیلیدوستشدارمغمخوبی
#الحمدالله
#سی
.
من را متهم میکنند به نداشتن تجربه ی زیسته
نمیدانند من عمری را با شما توی آن سنگرهای خاکی زیسته ام.
نمیدانند من تمام نوجوانیامرا بین شیارهای فتحالمبین و کانال های شرهانی تا چزابه دویدهام.
نمیدانند دریاچه ی ماهی شلمچه، محل جولان من بوده و سه راهی شهادت مأمنم.
منرا بهنداشتن تجربهزیسته متهممیکنند
در حالی که من جانبازِ آسایشگاهندیدهی غریبی ام
که از یارانش جدا افتاده.
#یوسف کمترین کاری بود که در فراق یارانم
انجام دادم به امید گوشه چشمی
#جشنوارهادبییوسف
شخصیتِ جدیدم هیچ ربطی به مشروطیت ندارد حتا تبریزی هم نیست. اما جایی که در صفحات کتاب، نوشته نشده
این شعر را برای معشوقه اش میخواند:
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه