eitaa logo
|بی‌هُنـــــر|
37 دنبال‌کننده
28 عکس
1 ویدیو
0 فایل
هنر مردان خدا شهادت است .دست‌نوشته‌های یک جزء نامنسجم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ای خَستِه‌ی لَبْ‌تِشنِه‌ی از حٰال رَفتِه... هیچی دلم برات تنگ شده تمام
. غرض اینکه ماهیچه ی کتاب خواندنم فلج شده . بورخس توی کافه ی داغانی نشسته بود و زهرماری میخورد که به طعنه اضافه کرد: _ نوشتن هم ماهیچه دارد . من حیث المجموع گمانم آنفولانزای ادبیاتی گرفته ام! .
. زمان یا غم را سرد میکند یا جنسش را عوض میکند. جنس این غم هم عوض شده از دلتنگی و ارادت و محبت رسیده به افسوس. به انگشت به دهان گرفتن. به دیدن جای خالی یک کوه نمیدانم مدینه چطور روضه خوانده اند. چطور از زمان رد شده اند. حتم ام البنین و باقی روضه خوان ها، نم اشک را از چشم مستمع پاک کرده اند تا خوب ببینند کوهی که بود و دیگر نیست. زمان اگر زورش به سرد کردن غم نرسد تسلیم میشود و جنسش را عوض میکند. طوری که بدتر آتش بگیری زمان اگر زورش به غم نرسد آدم را داغ میکند...
گفتم اگه بخوام جنون نویسی کنم چه فرقی میکنم با قبل گفت تو الان بخوای هفت رو در نه ضرب کنی نمیری از ضرب دو بخونی بیای بالا که! درجا میگی شصُ‌سه‌تا جنون نویسی الانت با جنون نویسی اون موقع فرق میکنه! این شد که میخوام هفت رو در نه ضرب کنم و هیچ ترتیبی و آدابی نجویم و برم تو دل مه! و هوالحق.... پ.ن: با تشکر از مثال های باکلاس میم حیم. آدم گاهی وقتها باید یه راست بره سر شصت و سه تا یه ضرب مثل مجنون ها بدون فکر کردن بنویسه به قول گینزبرگ اولین فکر بهترین فکره
اینطور نیست که یک ربان قرمز بسته باشند و بدوی و بیایی و از خط رد شوی و وارد بحران سی سالگی شوی اینطور است که مثل دریا، از چند متری هم هیاهویش شنیده میشود. مثل سردی هوا، نرسیده به کوهستانِ برف گرفته، آرام آرام نفوذ میکند. دیشب از آلوپسی گفتند. من میگویم بحران سی سالگی، آلوپسی ست. اول به اندازه ی یک سکه کوچک شادی ات میریزد؛ بعد سکه های یک ریالی دیگر. آلوپسیِ سی سالگی را دوست دارم. سخت است. ترسناک است اضطراب آور است اما این سردی هوای سی به بعد را این غم باشکوه و این رنجِ عزیز را نمیشود دوست نداشت
. من را متهم میکنند به نداشتن تجربه ی زیسته نمی‌دانند من عمری را با شما توی آن سنگرهای خاکی زیسته ام. نمی‌دانند من تمام نوجوانی‌ام‌را بین شیارهای فتح‌المبین و کانال های شرهانی تا چزابه دویده‌ام. نمی‌دانند دریاچه ی ماهی شلمچه، محل جولان من بوده و سه راهی شهادت مأمنم. من‌را به‌نداشتن تجربه‌زیسته متهم‌می‌کنند در حالی که من جانبازِ آسایشگاه‌ندیده‌ی غریبی ام که از یارانش جدا افتاده. کمترین کاری بود که در فراق یارانم انجام دادم به امید گوشه چشمی
شخصیتِ جدیدم هیچ ربطی به مشروطیت ندارد حتا تبریزی هم نیست. اما جایی که در صفحات کتاب، نوشته نشده این شعر را برای معشوقه اش میخواند: با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟ با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
یک صبح می آیی درست شبیه صبح دوازده بهمن پنجاه و هفت یک روز که خیلی هم دور نیست و ما پنجاه و هفت ندیده ها برایت کمیته استقبال راه می اندازیم.
. کتاب، دیروز همین ساعت ها به دستم رسید. با سه تا دانه قهوه (یحتمل) عربیکا. بوی قهوه با بوی کتاب گیس شده بود. چیزی نبود که نخوانده باشم. کتاب برای منی که کلمه به کلمه ی یامین پور را آن روزها بلعیده بودم تکراری بود. بجز نامه ی دکتر و چندتا چیز دیگر... داغ دلم را تازه کرد. همین. خیال میکردم درستش این است که صبر کنیم از واقعه بگذرد، بعد بنویسیم. هرچند که قلم، کمی هیجان زده بود اما فقط خیال میکردم. جا دارد اولش بنویسند " و این کتابی بود برای گر گرفتن دل" دکتر نوشته : اینک میبینم که من اندوهم را به امانت در برزخی بین عقل و قلبم نهاده ام. منم همینطور دکترهشام منم همینطور پ.ن: هرشب عمرم به یادت اشک میریزم عزیز بعد حافظ خوانی شب های یلدا بیشتر .
ما امـــــتِ الله اکبـریم