.
کتاب، دیروز همین ساعت ها به دستم رسید. با سه تا دانه قهوه (یحتمل) عربیکا.
بوی قهوه با بوی کتاب گیس شده بود.
چیزی نبود که نخوانده باشم. کتاب برای منی که کلمه به کلمه ی یامین پور را آن روزها بلعیده بودم تکراری بود. بجز نامه ی دکتر و چندتا چیز دیگر...
داغ دلم را تازه کرد. همین.
خیال میکردم درستش این است که صبر کنیم از واقعه بگذرد، بعد بنویسیم. هرچند که قلم، کمی هیجان زده بود اما فقط خیال میکردم.
جا دارد اولش بنویسند
" و این کتابی بود برای گر گرفتن دل"
دکتر نوشته : اینک میبینم که من اندوهم را به امانت در برزخی بین عقل و قلبم نهاده ام.
منم همینطور دکترهشام منم همینطور
پ.ن: هرشب عمرم به یادت
اشک میریزم عزیز
بعد حافظ خوانی شب های یلدا بیشتر
#نوزده
.
وقتی میشود در یک قطعه ی پنج دقیقه ای یک منظومه داشت که هم عاشقانه است هم حماسه، هم تراژدی، هم آدم را می گذارد بین دو گیره ی بیچارگی و با پتک میکوبد توی سرش!
چرا دامن به کلمه آلوده کنیم؟
#سیدالامه
|بیهُنـــــر|
. کتاب، دیروز همین ساعت ها به دستم رسید. با سه تا دانه قهوه (یحتمل) عربیکا. بوی قهوه با بوی کتاب گی
۲۵. بی نام اعترافات
و مشت محکمی بر دهان استکبار درونی ام که سر نود درصد ایده هایم را میکند زیر آب به جرم کلیشه ای بودن!
داوود غفارزادگان مثل آقاها نشسته است ایده ی کلیشه ای پا خورده، که سرگذشت یک نوجوان یتیم بدبخت باشد را طوری نوشته که آدم می ماند چطور با تخم مرغ و گوجه و پیاز، آبگوشت بار گذاشته!!
توجه: اگر داستان سر راست پسندید که نمیپسندیدش و به نظرتان می آید که آش شلم شورباست.
اما تصدیق بفرمایید که آبگوشت است. کمی بکوبیدش یک دست میشود
#بیستوپنج
بعضی وقتها خیال میکنم میتوانم نانی بپزم که طعم کاهگل بدهد و بوی جنگل باران خورده؛
بگذارمش توی تنور آناناسی جادویی غریبی که قابل حمل است و ...
اما واقعیت این است که نانی میپزم خمیری، داغان، نپخته؛ درست مثل سنگکی سر کوچه!
این #خودزنیِادبی را تقدیم میکنم به زردِ متالیکِ چرک، که دیروز گفت
: نویسنده باید نان منحصربهفرد خودش را بپزد.
با آرد منحصربهفرد
در تنور منحصربهفرد!
نویسندهی نان ماشینی به درد نمیخورد!
ما زخمیِ سیزدهْشصتیم
خدایی که خرمشهر را برای التیام دلهای سوختهی سیزدهْشصتیها آزاد کرد
احمدهایش را برای آزادی خرمشهرها مبعوث میکند
و مارش پیروزی دوباره توی خیابانها پخش خواهد شد
تو نخ تسبیح بودی نه شاهمهره.
تو از شیخ فضل الله تا بِلادی بوشهری
و آقا ابراهیم مجتهد و میرزا کوچک و آقا کاشانی و
حتا شاهمهرهای مثل مدرس را، بهم وصل کردی.
تو
نخ تسبیحِ پیرهای فرزانهای بودی که آمدی
امتی را هُل بدهی توی سفر قهرمانشان.
به حکم "و جاء من اقصی المدینه رجلٌ..."
تو نخ تسبیح بودی مرد
و چشم ما.